من فقط براي سايه خودم مي نويسم
:: HOMEPAGE :: E-MAIL :: Archive


جاده

نوشته شده در ساعت ۱۳۸٤/۱٢/۱ توسط مريم

گاهی اوقات آدم يه جاهايی ميره که يه جورايی تصور نميکرده روزی بتونه اونجا باشه . ممکنه واسه يکی يه بار پيش بياد واسه يکی چند بار واسه يکی ديگه هم صفر بار ! حالا اين جا ميتونه خوب باشه يا بد فرقی نداره مهم همون غيرمنتظره بودنشه ! يه چيز ديگه هم هست اينکه ميزان جنبيدن سر و گوش هم تاثير زيادی داره ....

مخلص کلوم اينکه خوبه بعضی وقت ها خط مستقيم جلوت رو ول کنی و به اطراف هم نگاهی بکنی مسلما تجارب خوبی رو به دست مياری ! .... برخلاف عادت اغلب ماها که دقيقا تو همون خطی که گفته شده حرکت می کنيم و نمی پرسيم که آقا ميشه دست چپ پيچيد يا راست ؟ شايد راه اصلی همون جاده خاکی باشه !!

يه چيز ديگه که تو اين جاده هست و اغلب آزاردهنده ست گذر زمانه ... همينطور جلو ميری و بعضا مدام هم می نالی که اين چه اوضاعيه و چقدر درس و چقدر کارآموزی و چقدر .... و تا يه جا ميشينی ميگی آخ کی ميشه اين درسه تموم شه اونم هشت ترمه ! غافل از اينکه کافيه يه لحظه وايسی و جاده عقب رو نگاه کنی تا ببينی چقدر راه اومدی !!! .... اينک موج سنگين گذر زمان است که از من ميگذرد !

انتخاب يه فرصت از بين پيشنهاد های مختلف هم يک بعدی از اين جاده ست و خيلی هم مهم . گاهی فقط يک انتخاب زندگی رو عوض ميکنه .. نه تصحيح ميکنم هميشه عوض ميکنه ! ... انتخاب های زيادی تو مغزم هست ولی تا به فعل تبديل نشوند نميتونم خودم را کاملا آماده جلوه بدهم يا تو رو اميدوار کنم ...

ممکنه هر انتخابی يک مسير ديگری رو باز کنه که ما رو از هم دور يا به هم نزديک کنه .. اين يه احتمال ناگزيره .. ولی . ولی چيزی که هميشه اعتقادش دارم اينه که : اگر تقدير ما با هم بودن باشه با هر انتخابی در انتها با هم خواهيم بود ! همين و بس

حالا منم يه جورايی ابتدای اين راهم هنوز خيلی خونه ها مونده که سر نزدم خيلی جاها مونده که نديدم خيلی آدما هستند که نشناختم من هنوز برای بزرگ تر شدن آنقدر ها بزرگ نشده ام ! دوست ندارم يه سری شرايط ديگه اين انتخاب ها رو تحت تاثير خودش بکنه ..انتخابی مهمه که آزاد باشه ولی عشق آزادی نميده .. دوست داشتن چرا ولی عشق نه ! ....

تصميم گرفتم دختر کوچولوی خوبی بشم که بيشتر حرف گوش ميده .. قول دادم کمتر با سايه ام حرف بزنم و بيشتر عمل کنم .. ميخوام لحظه هايی که با هميم رو از ته دل بخندم و از سر غم گريه کنم .. اين يک بار نقاب رو بردارم بی پرده و راحت اون چيزی رو نشون بدم که هستم نه اون چيزی که بايد باشم .. خوبه واسه حال بيشتر زندگی کنم ... فقط يه درد بزرگ و کوچيک دارم : اونم تويی !

تو راضی نميشی به بودن بی علت ... قبول نميکنی که دوستت دارم ولی نميتونم تعهدی بابتش بدم ... تنها مشکل اين است که با کسی طرفم که معلوم نيست چرا    بايد با او باشم !

           

اين روزها از خدا راضی ام .. گله ای نيست ! گر هم گله ای هست دگر حوصله ای نيست ! البته حوصله دارم ولی ياد گرفتم گله نكنم اگر چيزی رو نميپسندم يا عوضش كنم يا تغييرش بدم نه اينكه همونجوری باشم و فقط گله كنم !

 


هر كسي هم نفسم شد دست آخر قفسم شد

چند هم نفس لينک ثابت مطلب | ابتداي صفحه