من فقط براي سايه خودم مي نويسم
:: HOMEPAGE :: E-MAIL :: Archive


هنوز برای مردن وقت مانده ست !

نوشته شده در ساعت ۱۳۸٤/۱٢/۱۱ توسط مريم

بی دليل يا شايد با دليل غمگينم . راست بگويم که نميدانم چه دردی ست که بر جانم چنگ ميزند . خسته ام کرده .. اين فکرها اين راه ها اين انتخاب ها ديگر خسته ام کرده ست . نميدانم چرا به چيزهايی می بالم که فانی اند و روزی تمام ميشوند و نميدانم چرا اين توده مردم تنها ظاهر را می بينند و جاهايی ممکن است حسرت هم بخورند که فلان کس چه خوشبخت است !!! 

ديگر خنده ام نمی گيرد وقتی متلک می شنوم .. بی تفاوت ام سرد و يخ چون ديگر فرقی ندارد که کسی خوش هيکل باشد يا نه زشت باشد يا زيبا سرش به تنش بيارزد يا اضافی بيايد ! ديگر نه ظاهر و نه باطن هيچ چيز برای يک دوستی مهم نيست فقط هوس ارضا نشده ای است که ميخواهد سير شود . ديگر خنده ام نمی گيرد وقتی می بينم همه سرها در چرخش است و در تجسس . نميدانم با يک نگاه چه ميتوان فهميد که بيهوده با صد نگاه دنبال عشق ميگردند !! پياده .. سواره .. تو اتوبوس .. پشت فرمان ماشين ... پشت ويترين مغازه .. هميشه يک جفت چشم وجود دارد که تو را و بعد از تو ده ها نفر ديگر را به دقت وارسی می کند ! ميخواهد انتخاب کند اما نميداند چه ميخواهد ....

من ديگر عادت کرده ام که سرنوشتم را ملالت نکنم و باور کنم که همانقدر که ميتوانستم بهتر باشم احتمال بود که بدتر هم باشم ! پس گلايه ای ندارم که چنان هستم و چنين نيستم . ولی ديگر به پايان خوش قصه اميدی ندارم .. هنوز لحظه ها برايم رنگ نباخته اند هنوز ديوانه وار به زندگی پوچ دلبسته ام و خنده دار اين است که هنوز دوستت ميدارم

در آغوشت خوابيدن آرامم مي كند

اين روزها من از تو حيران ترم گرچه پيدا نيست .. مخواه از من که در اين بيابان نامعلوم و گنگ تو را معلوم کنم ! مخواه که منطقی تر باشم و نااميد نباشم و به زندگی با همه تلخی هايش لبخند بزنم ... فراموش مکن که همينقدر خوشی هم که در وجودم مانده غنيمت است پس آنرا هدر نده . مگذار به روزهای تاريک برگردم .. روشنايی صبح چشمم را ميزند نميخواهم .. اما کورسوی عصرگاهی را از چشمانم مگير .

* نفسم پس ميرود . از چشم هايم اشک ميريزد . دهانم بدمزه ست . سرم گيج ميرود قلبم گرفته تنم خسته ، کوفته و شل بدون اراده در رختخواب افتاده ام ...

ميترسم اينبار هم اشتباه کرده باشم . اين راه ديگر بازگشتی ندارد و من از فرجامش بيش از پيش نگرانم . نميتوانم خوشحال باشم نميتوانم لبخند بزنم و برای لحظه ای هرکسی را به خلوتم راه دهم . نميتوانم به راحتی به کسی نزديک شوم ... اين بار نيز بگذر ! از من از هرچه به من مربوط است و از تمام اين راه بی آغاز ..

نميدانستم چه شد که پشيمان شدم . نه اينکه او زشت بود يا از او خوشم نميامد اما يک قوه ای مرا بازداشت . نه نخواستم دوباره او را ببينم . ميخواستم همه دلبستگی های خودم را از زندگی ببرم ...

مگر ميشود به اين راحتی از همه چيز جدا شد ! اما اين حس هميشه در من جاری ست که يک روز جايی بروم که تو ندانی و به دنبالم هم نگردی ... تا به امروز که نه جايش را داشته ام و نه توانش را ... تا فردا معلوم نيست !

يک هفته ست که ناخوشی غريبی گرفته ام - خواهی نخواهی سيگار را برداشتم آتش زدم چرا سيگار ميکشم ؟ خودم هم نميدانم . دو انگشت دست چپ را که لای سيگار است به لب ميگذارم دود آنرا در هوا فوت ميکنم ... اينهم يک ناخوشی است !

گلويم ميگيرد .. نفسم کم ميايد .. مربی ام شک نميکند ولی می گويد که کم کار شده ام .. حوصله دور زمين دويدن را ديگر ندارم .. ميخواهم تنها باشم ..

باری چه ميشود کرد ؟ سرنوشت از من پرزور تر است ....گمان ميکنم آزادم ولی جلو سرنوشت خودم نميتوانم کمترين ايستادگی بکنم . افسار من به دست اوست .

تقدير محکوم به اجرا ست و نه فقط برای من بلکه برای تو نيز هميشه هست فقط من سرمايش را درک کرده ام ... تو هم قدری جلو بيا از زيبايی ها بگذر سرمايش را می بينی !

------------- * تکه هايی از داستان ( زنده به گور ) از صادق هدايت .

در ضمن بنا به اجرای وعده ماهانه ام فال نامه اسفند را با کمی تاخير ميگذارم : 


هر كسي هم نفسم شد دست آخر قفسم شد

چند هم نفس لينک ثابت مطلب | ابتداي صفحه