من فقط براي سايه خودم مي نويسم
:: HOMEPAGE :: E-MAIL :: Archive


نبسته پيمان گسسته ای تو دل غمينم شکسته ای تو

نوشته شده در ساعت ۱۳۸٤/۱٢/۱٩ توسط مريم

sms from GOD !

صبح ها که بيدار ميشدم تا شب که به خانه برميگشتم منتظر تماست بودم . يادم است صبح ها حداکثر تا ساعت ۱۱ طاقت مياوردم که صدايت را نشنوم آنهم چون سر کلاس بودم سرم گرم ميشد . به آهنگی که برای شماره ات انتخاب شده بود بدجوری عادت کرده بودم و برايم قشنگترين آهنگ بود . شايد چون يادآور لحظه های پايان انتظار بود ... لحظه هايی که آنروزها می ناليدم که چرا بايد چنين باشد چرا من بايد اينقدر انتظار بکشم و آخرش چند ماه يک بار بتوانم ببينمت ... اصلا چرا من بايد مقابل تو قرار می گرفتم ! با وجود تضادها ی زيادی که با هم داشتيم اما باز دوستت داشتم از سر هوس نبود والا چند صباحی بيش طول نمی کشيد .. از سر عشق بود يا از سر بيکاری و بی دردسری ! هرچه بود تمام ذهنم و تمام فکرم از آنش بود ....

امروز ديگر وقتی بيدار ميشوم بيهوده صفحه موبايل را نگاه نمی کنم و می دانم که تا شب نبايد منتظر کسی باشم .. امروز ديگر پنجره های خيالم به سرابی بی انتها باز ميشوند که تو ديگر در آن نيستی ... شايد ديگر فکر و خيال آزارم ندهد اما آرامم هم نميگذارد ..همان که انتظار تو را می کشيدم خودش زيباترين لحظه بود و من نمی بايستی از اين انتظار و اين سرنوشت شکوه ميکردم ! .. من تو را داشتم و ميدانستم هروقت بيافتم کسی هست که دستم را بی هيچ چشم داشتی بگيرد .. مرا که هميشه در حال تجربه راه های جديد و بيراهه های پيچ در پيچ هستم .. با دلی قويتر ريسک ميکردم و جلو ميرفتم شايد چون ميدانستم در بدترين جاها هم کمکم خواهی کرد گرچه در آن سال ها هرگز چيزی درخواست نکردم هرگز کاری را اجبار نکردم و هرگز نخواستم باری مضاعف برايت باشم ... ميخواستم باشی همين .. بودنت بوده نيازم ... ديگر هيچ نميخواستم هيچ جز حضور هميشگی ات !

تا تو بودی ميدانستم کی ام و کجا هستم وقتی بی هيچ کلامی رفتی باور نکردم رفتنت حقيقی باشد .. فکر ميکردم اين رفتن تنها يک تغيير است مثل تغييرات ديگر .. کمتر می بينمت و کمتر صحبت می کنيم .. کمتر نه هيچ وقت ! .. تو رفتی و انگار با رفتنت تکه ای از وجود مرا هم با خود بردی . نميدانستم از کجا بايد شروع کرد و به کجا رفت ..دلم را خوش کردم به شادی های لحظه ای و به اصطلاح رفيق بازی ... کارم شد هر روز گشت و گذار .. ديدن آدم های جديد .. روابط جديد و باز شدن پنجره هايی جديدتر ... در اين ۱۰ ماه آنقدر عوض شدم که خودم هم جاهايی خودم را نميشناختم ! شب وقتی در آيينه صورتم را نگاه ميکردم انگار غريبه ای را می بينم .. باور نميکردم که اين همان صورتک قديم باشد ...

گفتم که عطش ميکشدم در تب صحرا        

                                                   گفتی که مجوی آب و عطش باش سراپا

گفتم که نشانم بده گر چشمه ای آنجاست 

                                                   گفتی چو شدی تشنه ترين قلب تو درياست

گفتم که در اين راه کو نقطه آغاز         گفتی که تويی تو خود پاسخ اين راز

هميشه می گويم که هر روز خوشی بهايی دارد . آن روزهای عشق و محبت هم بهايی دارد که بايد پرداخته شود و بهايش همان گريه ها و ناراحتی های من است همان انتظارهای بيهوده .. ديگر به عشق به تو و به آنی که دوستش داشتی و ميداری وامی ندارم که بپردازم ... بهای لحظه های شادی و خنده و عشق را پرداخت کردم ديگر چيزی نمانده که برايش خود را ملامت کنم . هم منتظر حادثه بودم هم خطر ... همسفر عشق شدن و برای عشق نفس کشيدن لحظه های سياه زيادی دارد که به سپيدی هايش می ارزد ...

اين روزها ديگر يادت آنچنان آزارم نميدهد ... نميدانم دست نامرد زمان اينقدر بيرحم است يا من تحملم زياد شده ست که انبوه خاطراتم غبار فراموشی به خود گرفته ست ... دوست داشتم برگردی و دوباره صدايت را بشنوم .. همان حرف های ساده و روزمره همان نصيحت های هميشگی همان امر و نهی هايی که تا به حال از هيچ کس قبول نکرده ام ... دوست داشتم اين روزها بودی و دوباره ميتوانستم برای چند دقيقه ای گلايه هايم را برايت بگويم ... از روزهای بی اميد بگويم که چه بيهوده رفتند .. دوست داشتم تا دير نشده ست بگويم که چقدر خوب بود اگر بيشتر ميماندی و اينطور مرا به حال خود رها نميکردی . بگويم که امانت دار خوبی نبوده ام و نتوانستم به آنچه قول داده بودم عمل کنم ...

در دياری که در آن نيست کسی يار کسی    

                                                 کاش يارب که نيفتد به کسی کار کسی

و گره کار من در اين روزگار به دست تو افتاده ست و ای کاش همانجور کور باقی ميماند .خسته ام خسته و حوصله هيچ کس را ندارم .. نميدانم با خود و بهتر اينکه با روزهای نيامده ام چه کرده ام ! .. شايد همه چيز خراب شود و از بين برود .. به خوب بودن روزهای آينده اميدی ندارم .. دلخوش لحظه های جاری هم نميتوانم باشم ...

اين روزها به خيلی از مشکلات خودم و ديگران که نگاه ميکنم می بينم تنها نتيجه يک لحظه بی توجهی اند .. يک لحظه اسير هوس شدن و ناديده گرفتن تمام آنچيزی که از سايه ام من را ساخت ... چند دقيقه کافی ست چشم ببندی تا همه چيز بگذرد و تمام شود .. برای خيلی ها اين چند دقيقه گران تمام شده ست شايد به بهای زندگيشان ! برای من هنوز نميدانم ... حالت سکون بيمارگونه ای دارم که هر لحظه به طرف باتلاق شدن و فرورفتن پيش ميرود .. ميترسم اگر جام تهی ترک خورده ام بشکند دستان چه کسی تکه هايش را کنار هم بسازد .. يکبار تو اين کار را کردی .. سايه ام را بهم معرفی کردی .. وجودم را بيرون کشيدی و نامش را مريم گذاشتی .. يک بار برای هميشه انگار سنگينی اين بار را تحمل کردی ... اما اگر اينبار هم شکستی ديگر در کار باشد چه بايد کرد ؟

                            

ز دو ديده خون فشانم ز غمت شب جدايی 

                                              چه کنم که هست اينها گل باغ آشنايی

همه شب نهاده ام سر چو سگان بر آستانت       که رقيب در نيايد به بهانه گدايی

به کدام مذهب هست اين به کدام ملت هست اين  

                                                که کشند عاشقی را که تو عاشقم چرايی

به طواف کعبه رفتم به حرم رهم ندادند    

                                               که برون در چه کردی که درون خانه آيی

به قمارخانه رفتم همه پاکباز ديدم  

                                              چو به صومعه رسيدم همه ٬ همه زاهد ريايی

در دير ميزدم من که يکی ز در درامد         که درا درا عراقی که توهم از آن مايی

 


هر كسي هم نفسم شد دست آخر قفسم شد

چند هم نفس لينک ثابت مطلب | ابتداي صفحه