من فقط براي سايه خودم مي نويسم
:: HOMEPAGE :: E-MAIL :: Archive


به من نگو دوست دارم که باورم نميشه

نوشته شده در ساعت ۱۳۸٤/۱٢/٢٤ توسط مريم

اين روزها مد شده که هرکی هر عقيده ای داره ميخواد به زور به بقيه هم اجبارش کنه . حرف بزنی يا نزنی فرقی نداره اون کار خودشو ميکنه ! .. هر روز کلنجار ميره که بايد اينطور باشيد و نبايد انطور باشيد و ما هم چون عادت کرديم حرف بشنويم و حرف نزنيم سرمونو ميندازيم پايين .. بالاخره نمره بايد بده نميشه باهاش لج افتاد ولی خوب يکی دو نفر هم نيستند که همه شون همين اند ! انگار استاد دانشگاه شدند فقط واسه تذکر حجاب ! خسته شديم به خدا .. ما داريم فارغ اتحصيل ميشيم ولی اينا هنوز نفهميدند که بابا در شئن يک استاد دانشگاه علوم پزشکی نيست که به آدم بگه : چی کار کردی امروز خوشگلتر شدی !!!!!

--- خيلی شانس آوردم که امروز رو به خير گذروندم چون :

خيلی جلوی خودمو گرفتم که صبح کله سحر يه چيزی به اون استادمون نگم ... خيلی خودخوری کردم که يه حرف درشت بارش نکنم و نزنم از بخش بيرون و بگم به درک اصلا بنداز !! ... خيلی لجم گرفت وقتی ظهر ديدم واسه اينکه کار داشتی بهم زنگ زدی نه اينکه حالمو بپرسی ( البته ميدونم ميدونم سرت شلوغه ) ... و آخر سر هم فهميدم با وجود اينهمه آدم هنوز خيلی تنهام چون همون موقع که به کسی نياز داری و يه کاری داری ميبينی همه سرشون گرمه و وقت واسه تو ندارند ...تا الان که عصر ميشه هم فهميدم که خيلی جون سخت تر از اونيم که فکر ميکردم !

----- يه هفته اس فکرم شده اينکه چه دلخوشی تو زندگی دارم ؟ اصلا منو بيخيال تو چی ؟ دلخوشيت چيه ؟ اگه داری بگو تا شايد بين اونا گمشده مو پيدا کردم .. من که هرچی ميگردم هيچی نمی بينم .

به تو ميگم که مشو ديوونه ای دل              به تو ميگم که نگير بهونه ای دل

به تو ميگم عاشقی ثمر نداره                   واسه تو جز غم و دردسر نداره

                      من ديگه بچه نميشم آه ديگه بازيچه نميشم

عقلم رو زيرپا گذاشتی رفتی                   تو منو مبتلا گذاشتی رفتی

به غم زمونه ای دل منو جا گذاشتی رفتی

به خدا منو رسوا کردی ای دل                 همه جا مشتمو وا کردی ای دل

فتنه برپا کردی ای دل                            منو رسوا کردی ای دل

ميدونم تو ديگه عاقل نميشی                 تو ديگه برای من دل نميشی

( قابل توجه داريوشی های عزيز : تکه دوم را يکبار حتما گوش کنيد و به خصوص طرز ادای به خدا که با حالت خاصی بيان شده ... من که خيلی با اين قسمت حال کردم ! )

.... نميدانم چرا هرچه ميشنوم جز دلتنگی چيزی نيست هرچه می گويم جز غم نيست مگر اين دل من چيست !! ... چرا هرچه ميخواهم به رويت لبخند بزنم و بگويم آری آری منم اکنون مقابلت و بگويم من هستم، نميتوانم .. زبانم نميچرخد کلمات مرا ياری نمی کنند ... توانم نيست فرياد برکشم که مرا ديگر حوصله ای نيست ... هنوز خودم را نشناخته ام و نميدانم که چرا چنين غمگينم ! تو بگوی تو که عمری ست خوابيده ای تو باز برگو اين وجود خسته را ...

می گويند رويش جوانه زيباست ...آری درخت نورسته زيباست و باليدن بهار بر سرشاخه های لخت ،پيام آور اميد است ... خوش به حال چشمه ها و دشت ها ... نرم نرمک ميرسد اينک بهار .. اما من جامم از آن می که می بايد تهی ست ... در هيچ يک چيزی نمی بينم که اميدی دوباره برگيرم . من اما رويش تک درخت حياطمان را ديگر نمی بينم که چشمانم عادت کرده ست به بدبينی ! ... من اما در اين زيبايی ممتد که توصيفش ميکنی چيزی نمی بينم که شادی آور روح غم بارم باشد ... ای دريغ از من که مستم نميسازد آفتاب !

جماعت من ديگه حوصله ندارم .... به خوب اميد و از بد گله ندارم

           گرچه با ديگران فاصله ندارم   .... کاری با کار اين قافله ندارم !

 


هر كسي هم نفسم شد دست آخر قفسم شد

چند هم نفس لينک ثابت مطلب | ابتداي صفحه