من فقط براي سايه خودم مي نويسم
:: HOMEPAGE :: E-MAIL :: Archive


يا بياميز يا بياموزم ...

نوشته شده در ساعت ۱۳۸٤/۱٢/٢٩ توسط مريم

کتاب ميخوانم خسته ميشوم ! حرف بزنم کم مياورم .. مينويسم نميتوانم ادامه اش بدهم .. راه ميروم دوباره می نشينم . نميدانم چرا زنده مانده ام ؟

زنده ام برای اميد دوباره تو .. ميخندم ميمانم زندگی ميکنم تا تو باشی .. مسخره نيست ؟ ستودنی ست ؟ نميدانم کداميک منظورت است اما من ديگر از همه چيز خسته ام !

ابرها را امشب ديدی ؟ سنگين و سرد و سياه .. مثل دل گرفته من . از دلم برايت گفتم اما تو ناراحت شدی .. چرا هروقت نظری متفاوت ميدهم عصبی ميشوی ؟

دستت در دستم است . سرم بر شانه هايت و لبهايت بر گونه ام ميماسد . همين بوی گرم تنت برای من کافی ست چرا بيشتر از اين ميخواهی ؟

نميخواهم در اين آخرين روزها دوباره گله کنم .. کاش ميدانستی که چقدر دوست دارم تمام زندگی ام را در يک کوله کوچک جمع کنم و برای چند هفته هم شده جايی بروم آرام مثل مغز راکد خودم و تنم را رها سازم در آرامش خيالش و ساعت ها دراز بکشم بيدار شوم راه بروم و تنها بگريم .. شايد بايد تنها باشم .. اينطور بهتر است !

تو ميخواهی همه چيز را تغيير بدهی تا با هم بمانيم اما من ميگويم نميتوانيم با هم بمانيم وقتی قلبم هنوز ساکت است ! قلبم با من حرف نميزند قهر کرده ست گويا ... دخترک درونم غوغايی به پا کرده .. دوستت نميدارد و هرچه فرياد ميزنم که من دوستش ميدارم وجودش برايم عادت شده ست نميفهمد ! تو بگو من چه کنم ؟

اين دوگانگی در وجودم زبانه ميکشد .. تنم را ميسوزاند اما تو هنوز شعله هايش را نديده ای . من نميگويم که نميخواهم ادامه دهم يا بروم . فقط ميگويم نگرانم .. غمگينم و تو هنوز نتوانسته ای اين روح بيمارم را بشناسی . من تنها برای تو نگرانم که چگونه بازگويمت که خسته ام !

              ميگريزي ز من كه نادانم !

برای نزديك شدن به تو برای در تو آميختن از خيلی چيزها فاصله گرفتم . می گويی عشق يعنی همين جدا شدن و به يك نفر پيوستن ! اما من از خودم هم جدا شدم . از دنيای كوچك دختركم بيرون آمدم و خنده هايم را با تو بالاتر بردم .. ياد گرفتم برای لحظه زندگی كنم .. آموختم برای هيچ چيز تلاش نكنم اگر عملی باشد تكرار بيفايده ست .. با تو لحظه ها را شاد بودم .. غمگين بودم و دلتنگ .. با تو فرياد زدم .. فرو ريختم و دوباره آوار شدم بر دلم .. با تو آميختم فرو رفتم گرچه هيچگاه فكر نميكردم كه اينقدر نزديكت بشوم اما شدم و حال ميبينم كه دل از تو بريدن سخت است و با تو ماندن سخت تر ... چراكه دنيای درونم تنهاست .

من اينجا برای دل خودم مينويسم . دلی كه برای سايه اش ميتپد و سايه ای كه برای تنش زنده ست . من اينجا از عشق نوشتم از دلتنگی از حسرت از نوميدی از بی مهری و گهگاهی از رطوبت باران و گرمای خورشيد ... دل من دلخوش همين ثانيه ها و همين حرف هاست .. دلخوش صدای كسی ست كه اولين بار عشق را برايم ترجمه كرد . دلخوش همين نوشتن و خواندن و فهميدن يا درك نكردن .. زنده به همين ديوانگی هاست ... دل من اين است .. می شناسيش ؟

برای پيوستن به تو دلم را در گوشه خانه نهان كردم و فرسنگ ها دور شدم تا به تو رسيدم . حال فهميدی چرا اينقدر غمگينم ؟ چراكه بين خودم و سايه ام مانده ام . باورم نميشود كه من عاشقت باشم و سايه ام دوستت نداشته باشد ! مگر ميشود اما بدان كه فريبی در كار نيست ... من تجسم يك تناقض آشكارم !

به من حق بده كه تنوانم آنطور كه می بايست در كنارت باشم .

 


هر كسي هم نفسم شد دست آخر قفسم شد

چند هم نفس لينک ثابت مطلب | ابتداي صفحه