من فقط براي سايه خودم مي نويسم
:: HOMEPAGE :: E-MAIL :: Archive


حريق دريا رو ببين !

نوشته شده در ساعت ۱۳۸٥/۱/۱٤ توسط مريم

ممکن است خيلی سريع تر از آن چيزی که فکر کنی اتفاق بيفتد . هميشه اتفاقات مهم ناگهان بروز می کنند و انسان ها عادت کرده اند که آنرا ناچيز بشمارند . آدم بزرگ ها به دنبال اعداد و ارقام و آمار هستند تا احتمال وقو عش را تخمين بزنند . آدم های کوچک تر با شمردن خانه ها و کوچه ها سعی می کنند آدرس خانه شان را حفظ کنند که اگر همه چيز ويران شد سرپناهی داشته باشند ! بچه ها و کوچکتر ها پول هايشان را جمع کرده و آذوقه ميخرند و بی سر و صدا پناهگاه درست می کنند و وقتی بزرگترها را می بينند با خنده و مسخره بازی هر اتفاقی را رد می کنند .

آنطرف تر آدم های خيلی بزرگتر نه به آمار کاری دارند و نه به شماره های خانه ها و کوچه ها .. برايشان مهم نيست کسی از گرسنگی جان بدهد يا از مرگ طبيعی بميرد يا گلوله سينه اش را بشکافد .. آنها نقشه هايی سياه و درهم برهم دارند و با خودکار گوشه هايی را علامت گذاری کرده اند . آنها فقط حرف ميزنند .. ياد گرفته اند که نه گوش کنند نه ببينند . تنها چشم به اين گربه دوخته اند ..

اين طرف اما همه چيز ساکت و خاموش .. مادر تازگی از عيدديدنی برگشته و قصد دارد خاک باغچه را عوض کند چون پدر ميگويد چند هفته ای ست که هرچه آب ميدهد خبری از جوانه نيست .. تخم خواب رفته شقايق و اطلسی خيال روييدن ندارد .. می گويد خاک باغچه مسموم است بايد کاری کرد ! ... خواهرم عروسک هايش را به مهمانی چای و شيرينی خيالی دعوت کرده ست و برايشان از آرزوهايش حرف ميزند .. خواهرم گوشه حياط تنها ست .. برادرم فردا صبح سر کار ميرود و تا شب برنمی گردد .. بردارم خسته خوابيده ست .. از پنجره به کوچه خم شده ام .. هوای بهار در ريه هايم ميرود و باز می آيد .. سردم ميشود و پنجره را ميبندم . دوباره نفسم می گيرد .. سرفه سختی ميکنم . نفسم بوی گوگرد ميدهد . چشمانم پس رفته و سرم گيج ميخورد . صدای گريه خواهرم از حياط می آيد .. گويا دست عروسکش جدا شده و گريان به سمت مادر ميرود که دستانش با خاک درآميخته ست !

...................................................

چرا ميخواهی مدام به من گوشزد کنی که هنوز وقت هست برای زندگی کردن ! روزها غريب تر از آنند که عاشقانه در آن زندگی کنم . بيشتر اجبار است اين زيستن بی اختيار من . وقتی دوست ، همان دشمن چندين ساله ات دربيايد .. وقتی انتظار حرفی را نداری و صاف توی رويت تحويلت بدهند .. وقتی اعتمادی به هيچ کس نداری و احتمال ضربه هميشه موجود است ..چگونه ميتوانم دل سير بخندم و تنها به تو دلخوش باشم ! ... گله مند فقدانت نيستم که حضورت نيز گره ای از گله ام باز نمی کند .. اما چرا بايد پابندت باشم که نتوانم گريزی بزنم به هرآنجايی که عشق مرا با خود ببرد ! ..

وقتی بعيدترين احتمال در يک لحظه ممکن ترين وقوع ميشود ديگر به چه ميتوان دل بست ! مطمئنا نبايد متعجب شوی که چرا قصد رفتن کرده ام .. نگران نباش .. بعيد است اين دل کندن و رفتن از من ! اما به قانون امروز هيچ چيز بعيد نيست ...

ن . ن ( نگی نگفتی ) : پريشان حالی من را به حساب تنبلی نگذاريد که وقتی تصميم گرفتم ديگر ننويسم همين عادت موهوم اين سايه مرا دوباره بيدار کرد . ممنون از دوستانی که به ياد من بودند ..


هر كسي هم نفسم شد دست آخر قفسم شد

چند هم نفس لينک ثابت مطلب | ابتداي صفحه