من فقط براي سايه خودم مي نويسم
:: HOMEPAGE :: E-MAIL :: Archive


گذرگاه

نوشته شده در ساعت ۱۳۸٥/٢/٤ توسط مريم

زاده شدم از تاريکي
بي خواهش
ناتوان و سست و نازک                              
باليدم در آغوش مهر و روشني
نازنين دردانه بودن آموختم                               

پرسيدم و آموختم با شادماني
باليدم و باليدم
ساده بودن را زنده‌گي کردم
زيستن آموختم
پرسيدم و پرسيدم
دانستن آموختم
جست و جو و پرسيدن آموختم
مهر ورزيدن آموختم
خيال را بال و پر بخشيدن آموختم
ديدن و شنيدن آموختم
ناديده ماندن آموختم

نفرت را به رايگان به من ارزاني داشتند
کين ورزيدن آموختم

آموختم با سختي، با رنج، با درد
سنگ‌ها و صخره‌ها
چاله‌ها و چاه‌ها
دندان‌ها و چنگال‌ها
دشنه‌ها و دست‌ها
که همه ردي از من بر خود دارند
آموزگار من بودند
و من
اندوه در دل نهان کردن آموختم
درد کشيدن آموختم
سوزانده شدم به دست فريب
فريب خوردن آموختم
شعله‌ور زيستن آموختم
سوختن آموختم
خاکستر شدن آموختم

روزها در پي خواهش روان شدم
خواستن آموختم
دست نيافتن آموختم
دل شکسته شدن آموختم
دل شکستن آموختم
ناخواستن آموختم
بي خواهش ماندن آموختم

پرسيدم و پرسيدم
جستم و جستم
نادانستن آموختم
پاسخ نيافتن آموختم
نجوييدن آموختم

دويدم بسي شتابان
به مقصد نرسيدن آموختم
نشستن آموختم
از پاي افتادن آموختم
هيچ نيافتن آموختم
درخود شکستن آموختم
پاسخ ندادن آموختم

پرسيدند و پاسخ گفتم
نادانسته گفتن آموختم
بازتاب انديشه‌ي ديگران بودن آموختم
خود هيچ بودن آموختم
بي تاب شدم و پرخروش
فرياد بر کشيدن آموختم
چون ناشنيده ماند اين فرياد
خاموش ماندن آموختم
با سنگ شکستندم
و من
با سنگ شکستن آموختم
از خود گسستن آموختم
دشنه برکشيدن آموختم

دل دادم و دل باختم
مستي و شور آموختم
بي‌دل شدن آموختم
رنج کشيدن آموختم
از خود گذشتن آموختم

رنگ شناختن آموختم
نيرنگ ديدن آموختم
نيرنگ زدن آموختم
رنجور شدن آموختم
آزردن آموختم
جز خويش نديدن آموختم

روزها به شتاب گذشتند
و من
عمر به پايان بردن آموختم
بر هيچ رسيدن آموختم
سست شدن آموختم
دل برکندن آموختم
رفتن آموختم
افسوس نخوردن آموختم
دفتر ببستن آموختم
راهي شدن آموختم
از تن گسستن آموختم
نياموخته بودن آموختم
بر بال باد رفتن آموختم
بي آرزو شدن آموختم
بازرفتن آموختم.
راهي شدن آموختم
برجاي نماندن آموختم
هيچ شدن آموختم
نادانسته گسستن و رفتن آموختم
رفتن آموختم.

ن . ن : اين شعر از يکی از دوستان من است به اسم سام که ممنونم اين ديوار کوتاه را برای نوشتن شعرش انتخاب کرده ست ..

ن . ن ۲: جديدا اسيد لاکتيک خونم يه کم بالا رفته و دوپامين مغزم کاهش يافته . حس ميکنم دارم خودمو از دست ميدم .. کی رو نميدونم ! اصلا ولش ... کسی ميدونه دردم چی ميتونه باشه ! به تشخيص پزشكی برتر به قيد قرعه بی نام و نشان يك عمل جراحی دلخواه با صبحانه و ترانسفر بيمارستان و شام رژيمی جايزه داده خواهد شد !

 


هر كسي هم نفسم شد دست آخر قفسم شد

چند هم نفس لينک ثابت مطلب | ابتداي صفحه