من فقط براي سايه خودم مي نويسم
:: HOMEPAGE :: E-MAIL :: Archive


why me ? ... why not

نوشته شده در ساعت ۱۳۸٥/٢/۱٤ توسط مريم

من که از سنگينی اين تعهد اتفاقی می ترسيدم خود را از آن رها کردم و ناگاه يافتم پرهايم مدت هاست بسته مانده اند و چه لذتی دارد اوج هرچند ناکام آرزوهايم بر باغ بی برگی ! .. روزها ميگذرد که از تو جدا شدم و هيچ چيز ديگر مرا يادت نخواهد انداخت شايد جز تن هايمان .. زيرا که امروز هنگامی که تو را نميبينم و نميشنوم نخواهم فهميد که شادی يا غمگين .. سالمی يا بيمار ! اين آيا ارتباطی عاشقانه ست ؟

از من هرآنچه يادگاری بود نابود کرده ای اما من بيهوده به دنبال عکس هايمان ميگردم شايد که من با خاطراتم زنده ام و تو با داشته هايت . من تو را به خاطر لحظاتی که حس ميکردم بهترين و شادترينم دوست ميدارم و به خاطر روزهايی که باور ميکردم شکسته و غمگينم سرزنش ميکنم . اما هيچ گاه جرات سوزاندن خاطراتم را ندارم زيرا که هرچه باشد آنروزها من نفس کشيدم .. تصميم گرفتم .. گريستم .. خنديدم و زندگی کردم .مگر ميشود برشی کوتاه از کيک شکلاتی ام را بردارم و دور بيندازم !

اين روزها مجبور نيستی جواب تلفنم را بدهی يا برای بعدازظهر برنامه بريزی هرچند هميشه يک جا و يک کار و يک برنامه بود ! مجبور نيستی عصبی شوی يا ناراحت .. ديگر چيزی برای غصه خوردن نمانده .. رفتم تا شايد در تنهايی خودت ياد بگيری که چطور بايد با دختری که مقابلت نشسته و کودکانه در چشمانت مينگرد برخورد کنی . تو بايد بدانی که دخترک آرام و مطيع و کوچولو که هميشه ازش تعريف شنيده ای هميشه اينقدر با شيطنت بالا و پايين نمیپرد و بلند بلند نميخندد .. گاهی هم به شانه هايت برای گريه کردن نياز دارد .. گاهی هم دل کوچکش را به ترنم نگاه تو بسته ست و گاهی دستان منتظرش را به راه تو گذاشته ست تا از باران از بوسه از هديه ای بی مناسبت از هرچه زيباست سرشارش کنی ! ... دخترک آرزوهايت مدت هاست که به انتظارت نشسته و مدام به خود ميگويد که اينبار ابرها کنار ميروند و خورشيد گرمايش را بر تن يخ زده ام جاری ميکند .. اينبار طلوع سپيده ست !

يقين دارم که بدون من روزهايت زيباتر نميگذرد و هرچند هميشه لبخند بر لبانت است اما لحظه ای از فکرم بيرون نخواهی آمد . روزها معمولی و اندکی شاد ميگذرند و تو هرگز تلاشی نخواهی کرد که دوباره برگردی زيرا که ميدانی برگشتت هم اثر نخواهد کرد . آرام آرام با دوستانت به شيطنت هايت بازميگردی و دخترکی ديگر .. سلام و عليک و فشار دستانش ... تو به من برميگردی که آنروزها گرمايم مطبوع تر بود و لبخدنهايم گرمتر .. حرف هايم آرام تر بود و توقعاتم کمتر .. خواهی فهميد که چاره دردت تنها لمس بی ريای قلبم بود و تحمل شنيدن گريه هايم وقتی فرياد ميکشيدم که ميخواهم بروم .. خواهی يافت که بايد تغيير ميدادی برخی مواضعت را وقتی مغرورانه به من ميگفتی که من همينم ! ...

نه اينکه اينها را بگويم که به خود ببالم نه ! اين ترجمان حرف های خودت است وقتی ميگفتی عاشقت هستم ... اگر با بوی تنش با فشار دستانش با نگاه دخترانه اش و با شيطنت خنده هايش ياد آنکه ميگويی عاشقش هستی افتادی بگو عاشقم ! .. آن زمان است که عشق را به تمامی دريافته ای و سعی کن با آنچه روبرويت نشسته سازگاری بدهی زيرا که آنزمان که بايد ما ميشدی نتوانستی و ديگر فرصت بازگشتی نداری ! ...

                      

هميشه وقتی انتظارش را نداری رخ ميدهد ! تو را نميگويم .. صحبت از دوست چند ساله ام است که پس از غيبتی طولانی با صدايش قلبم را تکان داد همچون دست آدم زنده ای که با انگشت بر سر قبر ميکوبد ! .. ميخواستم برايش از تو بگويم از گريه از انتظار از روزهای بيهوده از اينکه اين ماه ها دلم هوايش را کرده از اين که چرا من اينهمه دورم و او اينقدر نزديک .. اما نتوانستم . فرو بردم حرفم را و خواستم خنده هايش را هدر ندهم .

 مرا با يک تماس اشباع ميکنی و به اندازه بارها و بارها معاشقه برايم لذت ميافرينی .. تنها با يک تلفن با يک حرف با يک کلام .. مرا خوب ميشناسی که فراموشت نخواهم کرد اما چه کنم که از پايان کار ميترسم  . مبادا زندگی ات آواری شود بر تن خسته ام و بی آنکه گناهی کرده باشم تاوان عشق را بازپس دهم ... نميخواهم با خيالت زندگی کنم و تو خيانت کنی .. زنجيری عشقم را از پاهايت بازکرده ام و پر پروازت ماه هاست که اوج گرفته.. پس چرا دوباره کبوتر قلبت هوای نشستن بر بام خرابه ام را کرده ست ! من که ديگر دلی ندارم که در گروی محبتت بگذارم .. آيا بی منت بوسه ام خواهی کرد ؟ ....


هر كسي هم نفسم شد دست آخر قفسم شد

چند هم نفس لينک ثابت مطلب | ابتداي صفحه