من فقط براي سايه خودم مي نويسم
:: HOMEPAGE :: E-MAIL :: Archive


اشك و مه

نوشته شده در ساعت ۱۳۸٥/٢/٢۱ توسط مريم

با تشکر از همه دوستان عزيزم که سايه ام را ميخونند .. فکر کنم اين اولين داستان درست و حسابی باشد که روی وبلاگ ميگذارم .. سعی کردم کوتاهترينش را انتخاب کنم ... ممنون از اينکه تا آخرش را ميخوانيد

ديشب قطره قطره ترس از بدنم فرو ريخت و حلقه حلقه سيگار شد تا در آخرين ديدار دود كنيم .  ديشب خطوط كف دستانم به نظر پيوسته تر ميامد . خطي كه نشانم دادي و گفتي خط مرگ است به نظرم كوتاهتر شده بود . گرچه تو مي خنديدي و انگشت اشاره ات را كف دستم مي كشاندي .و با هر تماس دستم عرق مي كرد . گرم مي شد . نگاهم بر مي گشت به چشمانت و مي بوسيدمت .

ماشين را كه روشن كردي ، من داشتم اول حروف اسممان را روي بخار شيشه مي كشيدم . دو حرف اِِم  بزرگ كه وسطشان قلب بود . آرام گاز مي دادي تا ماشين گرم شود ولي من هنوز سردم بود . كف انگشتانم را روي حروف شيشه كشيدم تا پايين . حروف فرو ريختند و كف دستم سياه شد . وقتي بخارها يكي يكي آب مي شدند سياهي شب به درون ماشين ميآمد . دوست داشتم تمام شب را همانجا توي اتاقك ماشين در كوچه باريك و خلوت با تو تنها باشم . اتاقكي كه مثل يك خانه برايم گرم بود و امن . چراغ جلو ماشين را روشن كردي و شيشه كنار خودت را پايين كشيدي . باد سرد توي اتاق پيچيد . ترمز دستي را خواباندي و با يك گاز صدا دار وارد كوچه شديم . پشت چراغ قرمز كه ايستاديم دلم براي پسرك گل فروش سوخت كه زير باران هم، بايد شادي مصنوعي اش را مي فروخت .

 

از توي كيفم يك پانصد توماني درآوردم و بيرون شيشه بردم . كنارم آمد و گفت : چند شاخه بدم ؟

_ گل نمي خواييم بچه .. برو .. اَه خودتو نچسبوني به شيشه ها ..

من پول را كف دستان چركش گذاشتم كه ماني شيشه را بالا كشيد . كم مانده بود انگشتم لاي شيشه گير كند ! توي آيينه ديدم كه پول را در جيبش گذاشت و دسته گل ها را بالا گرفته و به سمت انتهای رديف ماشين ها مي رفت .

 

_ تو هم با اين قلب كوچيكت .. اينا كه گل فروش نيستند . مواد فروشن .. حالا تو هي بهشون پول بده !

_ خب چرا ازش چند تا رز نخريدي ؟

_ بابا اينا منبع عفونتند . حتما مي خواستي همون گل هارم تقديم كنم به تو ...!!

_ خب .. همين جوري مي ذاشتيش روي داشبورد

سرت را تكان دادي و صداي نوار را بلند كردي . چراغ سبز شد و از تقاطع گذشتيم . به خواهش من كه مي خواستم ديرتر به خانه برسيم از خطوط كناري اتوبان مي راندي . صدا در تمام تنم مي لغزيد . اين آهنگ بيشتر از دوستيمان برايم آشنا بود . انگار صدايي در من هميشه مي خواند :

 

مرا به خانه ام ببر ستاره دلنواز نيست .. سكوت نعره مي زند كه شب ترانه ساز نيست ..

 

شيشه را بالا كشيدم تا دوباره غبار بگيرند . تا دوباره از نگاه ها پنهان شويم . كاش بيرون به جاي باران برف مي باريد و هوا مه مي شد . سرماي مه چقدر زيباست وقتي غبار رطوبت از روي صورتت مي گذرد و قطره قطره روي گونه هايت مي چكد .

 

_ داري گريه مي كني ؟

 

آهنگ هنوز مي خواند :

 

چگونه گريه سر كنم كه يار غم گسار نيست ..  مرا به خانه ام ببر كه شهر شهر يار نيست .

 

دستم را لاي موهايم بردم و روسري ام را كمي جلوتر آوردم . هنوز سردم بود . نوك انگشتانم يخ زده بود و از چشم هايم برف مي باريد . هميشه برف را دوست مي داشتم . شايد چون سپيد است و من سياه . فرود دانه هاي نرم و بزرگش مرا ياد روزي مي اندازد كه با پرهاي بالش تمام اتاقت را سفيد كرده بوديم . آنها هم بزرگ و سفيد بودند و پوست گندمينت روي بستر سفيد چقدر زيبا بود . انتهاي آن روز هم من گريه كردم چون حالم بهم خورد و تا شب توي درمانگاه مانديم .

 

_ ماني روزي كه مامان تو رو واسه اولين بار ديد يادته ؟

_ چه شده ؟ چرا گريه مي كني ؟ ... پاي چشمات سياه شده . دستتو بده ببينم .

_ يادته .. اولش عصبي شده بود و اصلا تحويلت نگرفت ولي آخر شب كم مونده بود دعوتت كنه خونه !!

قيافه مادر خيلي با نمك شده بود و كلي خننديديم .

كاش مي شد كنار بايستيم و دوباره بخنديم . با برف هاي واقعي .. زير آسمان واقعي .

_بذار بزنم كنار ببينم چت شده ؟ سردرد گرفتي دوباره ؟

دوباره شيشه ها بخار كرده بود و من انگشتم را روي غبارش بالا و پايين مي كردم .

_ اين شيشه ها هم كه هي بخار مي گيرن !.. بذار بيام كنار

 

شيشه را كه پايين دادي  باد سردي روي گونه ام خورد و موهايم بيرون افتادند . برف هايم ديگر بند آمده بود و حال كف دستم رگبار را جمع مي كردم . گودي دستم چاله اي شده بود اندازه جاي دلتنگي هاي قلبم و پر بود از هق هق.. از انتظار از آرزو و از باران . صداي راهنماي ماشين از تيك تاك ساعت پاندول دار اتاق پدر هم كوبنده تر بود . توي مغزم مثل خطوط بريده بريده خودكاري كه جوهر نيمه تمام داشت تكرار مي شد .

كنار بزرگراه زير پل هوايي ايستاديم . زير پل روشن بود و گوشه ديوارش فاضلاب و آشغال جمع شده بود . مي توانستم جنبش موش خاكستري را لاي آشغال ها حس كنم .

_ دوباره داري كجا سير مي كني ؟ ببينمت .... بيبين چه گريه اي كرده .. دستت هم كه سرده . بيا جلوتر

 

بازويم را گرفت و بدنم را نيم پهلو روي خودش تكيه داد . دسته موهايم كه از روسري بيرون بود را نوازش كرد و آرام روي سرم را مي بوسيد

زير نور ، باران را نمي ديدم . شيشه ها شفاف بودند و مي دانستم همه دارند ما را مي بينند . با چشم هايي كنجكاو در ماشين هاي عبوري و با چشم هايي بسته در روح هايي سرگردان . مي دانستم ما را مي بيني كه چطور در هم مي لغزيم فرو مي رويم باز مي آييم . اگر شب بود و مه روي تنم مي نشست شايد حضورت را كمتر باور مي كردم .

 كمرم را پايين تر دادم . سرم روي شكمش بود . عضلات تنش همانطور سفت بود كه بالش سرمه اي رنگ اتاق ، كه دانه هاي برف . پوليور بافتني قهوه اي رنگش گرم بود و بوي قهوه مي داد . بوي تلخي كه هميشه بدون شكر از آن لذت مي بردم . صورتش روي صورتم خم شد . حالا ديگر چراغ زرد رنگ سقف پل ، توي چشمانم نمي زد . همه جا سياه بود و انگشتم لاي دستش خم مي شد و گرم مي شد . تنم داغ مي شد و قلبم تندتر مي زد . دوست داشتم اين لحظه را تا انتهاي شب بكشانم . مثل امتداد انگشتم روي شيشه تا در غبار و مه سقوط كنيم . تا كه شفافي شيشه را با هم ببينيم وقتي از پشت آن آفتاب تنبل زمستان به درون اتاق مي آيد .

دستمالي از روي داشبورد برداشت و روي گونه هايم كشيد ، زير دو چشمم و دور لبم . تا سياهي دانه هاي يخ زده و سرخي خطوط پهن شده را پاك كند .

 

_ ببين عزيزم .. قرار نيست كه ديگه همديگرو نبينيم . مي دوني كه اين سفر دست من نيست . سعي مي كنم زياد طول نكشه و تو مرخصي هام ببينمت . چشم روهم بذاري تموم مي شه .

 راستي با دكترتم صحبت كردم . تو از من هم سالم تري . مي دونستم كه از پسش برميومدي . پس ديگه نبايد نگران چيزي باشي ...

 

دلم مثل دلت خونه شقايق .. مثل مردن مي مونه دل بريدن ولي دل بستن آسونه شقايق ..

صداي نوار كمتر از آن بود كه تو بشنوي اما من هنوز تك تك واژه هايش را مي فهميدم . گرچه لحن صدايت مطمئن بود و خسته اما من ترديد را در حالتت لمس مي كردم . باورم درست بود و من از ابتداي شب از همين مي ترسيدم . انگار كه خواب هايم تعبير يافته اند . شب و مه و باران و اتاقي آهني زير سقف بتني با يك آسمان آبي تيره رنگ كه دورترها زير ابرها گم شده بود . نمي دانم تاثير سيگار بود يا دانه هاي يخ زده كه قلبت را باور نكردم .

صندلي را عقب دادي و سرم را به آن تكيه دادم . هنوز صدا آرامتر از آن بود كه بشنوي كه خواندم :

 

شقايق آخرين عاشق تو بودي     تو مُردي و پس از تو عاشقي مُرد

     تو رو آخر سراب و عشق و حسرت    ته گل خونه هاي بي كسي برد

صدايش را كه بلند كردي شقايق را فرياد مي زد و آرام خاموش شد .

 سريع تر حركت كردي . باران ديگر نمي باريد . شب بغض آلود بود . ديرتر از هميشه داشتم مي رسيدم و ديگر هيچ چيز نداشتم تا بهانه اي بسازم . ديگر حوصله اي نمانده بود تا تاخير چند ساعته ام را توجيه كنم .

 هرچه بود در گودي خالي كف دستانم و دانه هاي يخ زده فرو ريخت . ديگر چيزي نمانده بود ..

   آخ كه تو اقيانوس شب ، سوختنم رو كسي نديد !

ن .ن : مُردم تا فونت word رو تونستم رو بلاگ خوانا و واضح بيارم ! يه جورايی كپی ، پيست شدم ...


هر كسي هم نفسم شد دست آخر قفسم شد

چند هم نفس لينک ثابت مطلب | ابتداي صفحه