من فقط براي سايه خودم مي نويسم
:: HOMEPAGE :: E-MAIL :: Archive


ياری نيست که هم خانه اش شود .

نوشته شده در ساعت ۱۳۸٥/٤/۳ توسط مريم

هيچ وقت حس نکردم از من دور شدی . فکر ميکردم هميشه يک جايی نزديک به پوست تنم داری نفس می کشی .. اگرچه نمی ديدمت ولی جريان وجودت را ميتوانستم حس کنم ..مثل بادی که لای موهايم می پيچد يا هُرم گرم آفتابی که بر صورتم می تابد .. هميشه همينجا بودی .. در تمام لحظه ها کنارم بودی و من چه ساده در چشمانت می نگريستم و خيانت می کردم ! ..آرام نگاه می کردی و سخن نمی گفتی زيرا که يک نقش مرده حرف زدن نمی داند و من با نقش مسکوت تو تا روياهايم پل می زدم و راضی بودم .

رفتنت را باور نکردم .. برايت گريه هم نکردم . آرزوی برگشتنت را هم نداشتم . نفرين و ناله ای هم حواله ات نفرستادم . به خودم سرکوفت نزدم . تو را هم سرزنش نکردم . افسوس نخوردم .. گله ای هم نکردم . تنها دعا کردم که هرجا هستی با آنکه دوستش داری لبخند بزنی و خوشبخت باشی .... حالا حس می کنم که بعد از اينهمه دوری من هم خوشبختم زيرا سايه ات که همه جا ديده می شود نشانی از غم ندارد و همين برای من کافی ست .

در کوچه های سرد و شب زده ................ بيهوده پی دستانت می گشتم

می گويند دستانت شفا ست ................ من شفا که نه بقا می خواهم .

در تاريکی دستانت را می جويم ............ جای گودی انگشتانم روی ديوار می ماند

عابری مست از کوچه می گذرد ...... بانگ بر می آورد که اينجا کسی در خانه نيست !

 

 -------------------------------------------------------------------------------------------

اين تکه برای توست که به من ثابت کردی که هيچ چيز به اسم عشق وجود ندارد و اگر هم باشد پاينده نيست !

من بيهوده تو را دوست می داشتم و به آن وجود پنهانی که درونت بود و ميدانستم روزگاری همانی می شود که من می خواستم دلبسته بودم و درست اشتباهم اينجا بود که من آن نيمه ای از تو را ديده بودم و عاشقش شده بودم که تو هيچ گاه نديدی !! حق داری که مرا به کوهی يخ تشبيه کنی و من تو را به عاشقی دروغگو ... ما دو ديدگاه متفاوت داريم به يک موضوع واحد و من باور ميکردم که ميتوانم دو خط موازی را جايی نزديکی غروب خورشيد که آبی آسمان و دريا با هم يکی ميشود ؛ به هم برسانم . غافل از آنکه ما هرلحظه از هم دورتر می شديم و تنها پيوند تن هايمان به يکديگر خاطره ای بود که مرا به گريه می انداخت ...

لحظه آخر گفتی مرا نمی بخشی .. بغضم شکست و حس کردم شايد حق داری . اما اگر تو مرا به خاطر آنچه عشق می ناميش نمی بخشی من هم تو را به خاطر آنچه که از عشق می جويم و تو به من ندادی نخواهم بخشيد ! .. تفاوتی ندارد در هردو مورد نابخشوده نميداند به کدامين گناه مجازات می شود ...با اين وصف تصميم عادلانه ای ست ٬ رفتن من و تکفير تو ! گرچه هيچ گاه به حقيقت چنين طلبی از خدا نکرده ام و نخواهم کرد زيرا که گناه نادانی همان ندانستن است و کسی را به جرم ندانسته نبايد بازخواست کرد .

بعد از تو و بعد از گذشت اين يک سالی که با قهر و آشتی و خنده و گريه سپری شد تازه فهميدم که بايد برای خودم زندگی کنم و آن روزهايی که به خاطر تو می خنديدم به خاطر تو وقت می گذاشتم و به خاطر تو به عشقت اعتماد می کردم را برای هميشه از ذهنم خط بزنم زيرا که برای يک نفر هيچ چيزی بالاتر از ( من ) نيست و نه تو و نه حرف ها و لحظه های عاشقانه هيچ کدام برايم نخواهند ماند و نخواهند گريست . اينجا بود که حس کردم سبک شده ام و به بال هايم بيشتر نياز پيدا خواهم کرد .

 

ن . ن : از همه دوستانم به خاطر اين وقفه ناخواسته عذر ميخواهم و ممنونم که در اين مدت به يادم بوديد ..


هر كسي هم نفسم شد دست آخر قفسم شد

چند هم نفس لينک ثابت مطلب | ابتداي صفحه