من فقط براي سايه خودم مي نويسم
:: HOMEPAGE :: E-MAIL :: Archive


تولدی ديگر

نوشته شده در ساعت ۱۳۸۳/۱٢/۱۳ توسط مريم

همه هستی من آيه تاريکيست

که ترا در خود تکرار کنان به سحرگاه شگفتن ها و رستن های ابدی خواهد برد

من در اين آيه ترا آه کشيدم...آه

من در اين آيه ترا به درخت و آب و آتش پيوند زدم

زندگی شايد

يک خيابان دراز است که هر روز زنی با زنبيلی از آن می گذرد

زندگی شايد

ريسمانيست که مردی با آن خود را از شاخه می آويزد

زندگی شايد افروختن سيگاری باشد در فاصله رخوتناک دو همآغوشی

.. زندگی شايد آن لحظه مسدوديست

که نگاه من در نی نی چشمان تو خود را ويران می سازد

و در اين حسی است

که من آنرا با ادراک ماه و با دريافت ظلمت خواهم آميخت

در اتاقی که به اندازه يک تنهاييست

دل من       که به اندازه يک عشق ست

به بهانه های ساده خوشبختی خود می نگرد

... آه

سهم من اين ست

سهم من اينست                  سهم من

آسمانيست که آويختن پرده ای آنرا از من می گيرد

سهم من پايين رفتن از يک پله متروک ست

و به چيزی در پوسيدگی و غربت واصل گشتن

سهم من در گردش حزن آلودی در باغ خاطره هاست

و در اندوه صدايی جان دادن که به من می گويد :

                               ( دست هايت را دوست می دارم )

دستهايم را در باغچه می کارم

سبز خواهم شد می دانم     می دانم    می دانم

و پرستو ها در گودی انگشتان جوهريم

تخم خواهند گذاشت

....

سفر حجمی در خط زمان          و به حجمی خط خشک زمان را آبستن کردن

و بدينسانست که کسی می ميرد

و کسی می ماند

هيچ صيادی در جوی حقيری که به گودالی می ريزد

                                                                   مرواريدی صيد نخواهد کرد ...

...

آه فروغ .. چه قدر تنها بودی زمانی که محبت را در آرامش خيالی قلبی می ديدی که ناجوانمردانه تو را شکست .. و عشقت را باور نکرد ..

و چه ساده بودی وقتی عاشق شدی وقتی مادر شدی و وقتی رفتی .. چه ساده چه با گذشت چه استوار ..

اين شعر يکی از زيباترين و جاودانه ترين اشعار خانم (فروغ فرخ زاد) است که به سهم خودم به تمامی دوستدارانش تقديم می کنم . البته شعر طولانی بود و من تنها قطعات بسيار ناب و زيبايش را انتخاب کردم تا شايد مجبور شويم برای خواندن کامل اين شعر به کتاب اشعارش سری بزنيم .

 


هر كسي هم نفسم شد دست آخر قفسم شد

چند هم نفس لينک ثابت مطلب | ابتداي صفحه