من فقط براي سايه خودم مي نويسم
:: HOMEPAGE :: E-MAIL :: Archive


محبس خويشتن منم

نوشته شده در ساعت ۱۳۸٥/٤/٧ توسط مريم

اين چه نيازی ست در من که دنبال آنچه ميدانم و می انديشی که نميدانم در کلمات تو می گردم . چه نيازی ست که حس می کنم بيخ گلويم را می گيرد و دستانم را مجبور به برداشتن تلفن می کند تا صدای تو را در آنسوی خط ها بشنوم . آرام می شوم ؟ .. نميدانم ! دقيقا نه اگر منظور همان آرامش واقعی باشد نه ولی مجبورم انگار صدايت را بشنوم ..

خودآزاری ست ؟ اما مگر تو عذابم ميدهی حتی اگر با حرف هايم مخالفت کنی !

وقتی رهايم کردی و حس کردم مثل کودکی ده ساله وسط جمعيتی انبوه گم شده ام آنقدرها هم ازت ناراحت نبودم . فقط يک دلخوری کوچک .. آنجا هم حس کردم بايد اينطور ميشد .. بايد ميرفتی و بايد می ماندم !

اين < بايد > چيست که در حرف و عملم بی وقفه تکرار ميشود ؟ از من ميخواهی گوشه ای بنشينم و به کسی کاری نداشته باشم .. از من ميخواهی سر کار نروم و مقابل اين حرف من که فقط همين سه ماه که درس خاصی ندارم و وقتم خالی ست ! چه عيبی دارد که کمی هم سختی بکشم و کار کنم .. چرا کار کردن يک خانم حتما جنبه منفی هم دارد !! به من اعتماد نداری يا به محيط .. يا به هردو ؟

ميدانم همانقدر که به محيط اعتماد نداری به من هم نداری که اينچنين سرسختانه ميگويی نه !! ... ميترسی ديگران بهتر از تو بازی کنند و من از قواعد بازی آنها بيشتر خوشم بيايد و ديگر بازی تو را دوست نداشته باشم !

من به اوج می انديشم و تو به همين مرداب دلخوش کرده ای .. من به پرواز آرزوهايم می بالم و تو به حضورنامطمئن من در کنارت ... چه دردی ست بين من و تو که اینچنين با هم مانده ايم و چه رازی ست دوست داشتنت که حتی نيش حرف هايت هم در من اثری ندارد ! مقاوم شده ام .. آری سخت تر از آنی که فکر کنی و ديگر به هيچ چيز نمی انديشم جز رهايی بی انتهای جسمم و اگر در اين راه به من اعتمادی نداری و نميتوانی سرعت گام هايت را با من تنظيم کنی ملالی نيست ميتوانيم يک سال ديگر هم با هم نباشيم !!

اگر غريبه ای بودی دلم نمی شکست که اينچنين حرف ميزند ولی از تو انتظار داشتم که حداقل حرف هايم را درک کنی و بدانی که در اين يک سال که رهايم کردی من به انتظار دستانت نبودم تا زير بازوهايم را بگيرد و به دور از سايه ات هم توانستم رشد کنم حالا با چند علف هرز به زير ساقه ام ! شايد اگر بودی هرزهايم را درو ميکردی .. شايد اگر بودی نفسی دوباره می گرفتم و گامی بالاتر می رفتم اما وقتی نبودی سقوط هم نکردم ...

بعد از يک سال جدايی خيلی راحت تر ميتوانم دوباره کنارت بگذارم ! دلی که يک بار شکست ديگر اميدی به مرهمش نيست .. بيهوده ضماد عشق بر آن مزن ! 

 ............( عکسم آپ نشد !! تا اطلاع ثانوی در ذهنتان يه عکس مناسب با متن طراحی کنيد  ) ............

اطرافم را که نگاه می کنم هيچ چيز نمی بينم که برايم دلخوشی جديدی بياورد .. تعبيرش افسردگی مزمن است يا عدم لذت .. فرقی ندارد هرچه باشد من ديگر حوصله حرف و حديث و گله و شکايت از هيچ کسی ندارم .. نه ميخواهم جان به کسی بدهم نه جانی بگيرم .. نه ميخواهم درکم کنی نه منتظر کمکت هستم .. ديگر از هيچ کس و هيچ چيز توقعی ندارم .. ميخواهی باش ميخواهی برو .. اين تصوير منی ست که تو ساخته ای .. می ترسی از ديدنش ؟ .. اين همانی ست که تو با رفتنت برجای گذاشتی حالا آمده ای با خرابه های دلم چه چيزی را بسازی ؟ نه من آن اشک های معصوم کودکی را در دامنم دارم نه تو آغوش گرم و پاک آنروزها را ... از من چيزی مخواه .. اگر به دنبال اثبات قلب شکسته ام هستی زودتر از اين خانه برو که چيزی نخواهی يافت !

دلم نمی تپد چرا به شوق اينهمه صدا               

                                              من از عذاب کوه بغض به کوله بار خسته ام

هميشه من دويده ام به سوی مسلخ غبار

                                            از آنکه گم نميشوم در اين غبار خسته ام !

دلم تمام می شود سلسله رو به زوال

                                          من از تبار حسرت ام که از تبار خسته ام

قمار بی برنده ای ست قمار تلخ زندگی

                                         چه برده و چه باخته از اين قمار خسته ام !

کاش آوای تو هم دلش را تکان ميداد و ذره ای محبتت در او هم اثری می کرد ... اما نه کاش ذره ای از عشق تو در سينه من فروکش ميکرد که ديگر خاکستر سرد آرزويت نيز راحتم نميگذارد ..

ن .ن : ممنون از دوستان عزيز و اظهار لطفشون نسبت به قالب جديد که البته يه دوست نازنين زحمتشو کشيده من بی تقصيرم ! ... خيلی خوشحال شدم که حداقل پرشين بلاگ به فکر روز پرستار بود .. حالا هی بگين پرشين بلاگ بد !!!


هر كسي هم نفسم شد دست آخر قفسم شد

چند هم نفس لينک ثابت مطلب | ابتداي صفحه