من فقط براي سايه خودم مي نويسم
:: HOMEPAGE :: E-MAIL :: Archive


رازقی پر پر شد ....

نوشته شده در ساعت ۱۳۸٥/٤/٢٠ توسط مريم

                اگه گفتی این عکس کیه ؟

هر لحظه ای که از ساعت های برابرم ميگذرد بيشتر به شومی پايان اين داستان پی ميبرم . انگار که محکوم به نابودی ثانيه ها توسط خودمان هستيم . حتی اگر پايان خوبی هم باشد اما باز نحس خواهد بود و اين همان اقبال ننگينی ست که از آن ميترسم . هر روز که ميگذرد بيشتر حس ميکنم که تنها شده ام و هيچ چيز نميتواند مرا از منجلاب تاريک اطرافم بيرون بياورد و زمانی که می بينم تنها نيستم بيشتر ميترسم !

برای آنانی که هيچ گاه فکر نميکردند تنها بمانند تاسف ميخورم و نگاهی به خودم انداخته و اين فکر را تداعی ميکنم که نوبت به من نيز خواهد رسيد .. وقتی حکم بنا به زوال است محکوم حرفی جز سکوت ندارد !

همه چيز در پلشتی اين روزگار حل شده است و جز معجونی از تنهايی و نفرت چيزی به ارمغان نمی آورد و ديگر ياد گرفته ام که اميدوار به چيزی نباشم و تنها به خودم بينديشم که بايد جلو بروم و هرگز نايستم و نبازم .. تنها خودم . و اين نهايت سقوط بشريت است که خودمحوری اولين رکن فکری و عملی انسانی قرار گيرد ! ..

دوست داشتن هايمان نيز رنگ هوس گرفته ست و تنها به دنبال سود گم کرده خويش در دستان ناتوان عشق می گرديم و گمان ميکنيم که عشق يعنی فدا شدن و فدا کردن !! ... آه که چقدر سنگينم از گريه هايی که توان فرود نداشته اند و انباری شده اند به روی دلم و من چقدر ناتوانم ....

همه چيز رنگ هوس گرفته ست و من قبل ازتو خودم را در دادگاهی سخت تر محاکمه کرده ام و فکر ميکنم حکم بر گناهکار بودنم داده باشم . شايد به اين خاطر ست که اينچنين سرگردانم و آنشب در خواب تو طلب مغفرت ميکردم .. يک روز در فکر يک دوست .. يک شب در رويای بيداری تو و يک لحظه مقابل کسی که سال هاست نديدمش .. شايد چون هنوز از گناه و هوس جامه ام رنگين شده اينچنين از پی هيچ ميگردانی ام ! .. من هيچ سخن از گناه ديگران نميزنم و نميگويم که چرا من !؟ چرا منی که هرلحظه به دنبال رفاه و خير دوستانم هستم و دلم به زخم کسی شاد نميشود و از مهر کسی فزون .. نميگويم چرا من ؟ اما ميگويم چرا تو ؟ چرا تو بايد مرا محاکمه کنی پيش از آنکه بدانی به چه رو گناهکار شده ام ...

من گورستان اسم های فراموش شده ام و هربار کسی در قالب دوست نزديکم شد .. پاسی از لحظه هايم را گرفت .. شادی هايم را بخشيد .. گريه هايم را دزديد و توانم را با خود برد .. هرکسی انگار که قطعه ای از من گرفت با آنکه هربار زبان به ستايش قطعه هايم ميگشود و من نه آنکه ساده بوده باشم بيشتر از ابلهی کودکانه ام به دنبالش ميگشتم و باز خسته ميشدم و می ايستادم !

چند بار از من گريختی و دوباره برگشتی ! چند بار از تو خسته شدم و دوباره برگشتم ! چند بار ميخواستم همه چيز را کنار بگذارم ... اما مگر گذاشتی ؟

خسته شدم از بس هوس چشمان جستجوگر در سفيدی صورتم فرو ريخت و دستان گرمت سردی دستانم را ذوب کرد .. ديگر از ستايش و تعريف هرباره بيزارم .. ديگر نميخواهم مرا تا عرش بالا ببری و همانجا رهايم کنی . ديگر هوس پست دوستی های گذرا را نخواهم داشت ..با آنکه هميشه می انديشی که من از تو به اندازه خودم بيزارم و نميدانم چرا به اين نوميدی معتاد شدم که هيچ کس حرفم را نمی داند .. درست در آن لحظه که نگاهم ميکنی و انتظار ميکشی جواب انتظارت را بدهم بازپس می کشم .. صورتم را با اشک پنهان ميکنم و تو نميدانی که چرا اينچنين گشته ام ...

===========> ن .ن : يه چيزی هست که آخر تمام ناراحتی ها و بی حوصلگی ها بهش ميرسی اونم بيخياليه و چقدر خوبه که همراه با باختن يه تيمی باشه که خيلی ازش متنفرم ... حداقل ايتاليا جام رو برد و خيال همه رو راحت کرد ! ....

                        


هر كسي هم نفسم شد دست آخر قفسم شد

چند هم نفس لينک ثابت مطلب | ابتداي صفحه