من فقط براي سايه خودم مي نويسم
:: HOMEPAGE :: E-MAIL :: Archive


تو بخونی ، تو بدونی ، از خودم بيش از تو خسته ام

نوشته شده در ساعت ۱۳۸٥/٤/٢٩ توسط مريم

صدای بر هم کوبيدن درب ها را می شنوم . صدای پايی از دور می آيد . تصوير ذهنم دوباره عوض می شود .. آدم های زيادی اطرافم هستند دست ميزنند و لبخند بر لب دارند . مادرم شادمان دستم را می گيرد و من خوشحالم .. صدايی می آيد از دور اسمم را پشت سرم آرام می گويد برميگردم .

نميدانم چند ساعت مبهوت نگاه کردنش شدم اما دانستم که از من چندين سال جلوتر است شايد هم بزرگتر . نگاهش کردم سخنی نگفت . خواستم بماند.. ايستاد اما با شرط آنکه عاشق نشود !!.. گفتم باشد تو فقط بمان . روزی که رفت گفتم ميشود فراموشت کرد اما از يادم هرگز نميروی . گفت به سلامت ! گفتم تو عاشق نبودی ؟ گفت چرا . گفتم پس قولت را شکستی ؟ گفت از اول هم ميدانستم نميتوانم عاشق ات نشوم ! و رفت ...

صداها دوباره در ذهنم می پيچد . بلند ميشوم اشک هايم را پاک می کنم . هرکه را می بينم نمی شناسم اما آنها مرا به يک شام به يک وعده يک قرار دعوت می کنند . صورت هايشان را نمی بينم تنها صدايشان مثل موج های دريا بر کف حلزون گوشم ساييده می شوند و من دوباره سرم درد می گيرد . برميگردم . خانه تنهاست . مادرم نيست تا در آغوشش آرام گيرم .. پدر رفته ست .. تنها گلدان اتاقم مدت هاست کرم شب تاب می پروراند . پنجره را باز می کنم . نسيمی نمی آيد صداها تکرار می شود ... باز هجای اسمم را ميان موج های لغزان می بينم .

ماسه های ساحل داغ است و من پاهايم يخ زده . دستم مثل هميشه سرد ست و نمناک . کنارت ايستاده ام . صورتت پيداست . ميخواهم بدانم که ای ؟ از کجا پيدايم کرده ای ؟ برای چه دستانم را می گيری ؟ لب هايت برهم ميخورد و می گويی دوستت دارم .. می خندم خنده ای که مو به تن خودم سيخ ميشود و هوس می کنم تنم را به آب بسپارم ... می رنجی که چرا رفتم ؟ دستت را می گيرم و موج ها را يکی يکی رد می کنيم ...

می گويم : اينجا موج های زمان از هرجهت بر تنمان شلاق وار می گذرند هريک تو را به سمتی می رانند و مرا به سمتی .. پس از من مخواه بمانم چون در اصل ماندنی در کار هيچ کس نيست . *تنها موج سنگين گذر زمان است که بر من می گذرد(۱) ... اخم می کنی اشک هايت سرازير می شود .. گونه های خيست را در دستم می گيرم . لب هايم مقابل لب هايت است . می گويم : *دوست داشتن در دريا شنا کردن است و عشق در دريا غرق شدن(۲) .....

صدای باد در سرم می پيچد . صدای گريه زنی می آيد . کوچه خالی ست  .    پنجره ها بسته ست . عابری نمی گذرد . دخترکی را می بينم که در گذرگاه خانه نشسته ست . پرنده ای در دستش است که حرکت نمی کند . جلو ميروم تا تسلايش دهم . سرش را بالا می گيرد . خودم را می بينم که پرنده ی مرده ای در دست دارم و می گريم .. جيغ می کشم و عقب می آيم .. دوباره تصوير ذهنم عوض می شود ..

صدای فريادی می آيد . کسی کمک ميخواهد کسی مرا ميزند اما من به دنبال صدا می دويدم و آن مرد هنوز دستم را گرفته ست و خراش می دهد . می سوزد اما می دوم شايد خسته شود . پپسرکی ميان جمعيت نشسته و زار ميزند اما هيچ کس صدايش را نمی شنود . از کنارش رد ميشوند بی توجه می گذرند . عجله دارند .. اما صدای ناله اش مثل آرشه يک ويلون زن ناشی مغزم را سوهان می کشد . به طرفش ميروم . از دور صدايش می زنم نميدانم اسم تو بر زبانم می چرخد ..

 سر بلند کردی و نزديک آمدی . مردک تا تو را ديد دستم را ول کرد و ميان جمعيت ناپديد شد . گفتم ببين دستم را چه طور زخم کرده ست ؟ اشک هايت را پاک کردی و دستم را گرفتی . از سوزش زخمم گريه ام قطع نميشد ... صدای گريه ای می آمد .. صدای تو ... صدای زنی که می خندد .. صدای تيک تاک ساعت مچی ام .. صدای تو می آمد که تکرار ميکردی بمان ...

صداها تکرار ميشد . من مدام تصوير ذهنم به عقب برميگشت . اشک هايم بند آمده بود اما هنوز شانه هايم می لرزيد . دستم را زير بارانی ام کردم تا کمی گرم شود . نگاهت پيدا نبود . پنجره ها همه بسته بودند . صدايی نمی آمد . وزش گنگ کلامت را از دور ميشنيدم .. تصوير ذهنم به ماه ها قبل می رفت به زمان هايی که قلبم هربار ترک ميخورد و اميدم نا اميد ميشد .. صدايت را هم ديگر نمی شنيدم .. تنها تصويرهايی از من و تو در ذهنم می رفتند که آزارم ميدادند .. خسته ام می کردند .. زانوانم درد ميکرد نميدانم از رطوبت بود يا از زيادی راه ..

گوشه ای نشستم و به ديوار تکيه دادم . خيابان خالی بود .. تو نبودی .. باران نمی باريد .. شب بود و سکوت و من که آرام آرام يخ ميزدم .....

چه سرنوشتي كه محكومم و نميدانم جرم ام چيست ؟

ن . ن ۱ : شعری از زنده ياد احمد شاملو .. که اينروزها بيشتر به يادش می افتم .

ن.ن ۲ : از مرحوم دکتر شريعتی .

------------------------

روبروی تو كی ام من ؟ يه اسير سرسپرده .....

                                              چهره ی تكيده ای كه تو غبار آيينه مرده

من برای تو چی هستم ؟ كوه تنهای تحمل

                                             بين ما پل عذابه ، من خسته پايه پل

ای كه نزديكی مثل من ، به من اما خيلی دوری

                                           خوب نگاه كن تا ببينی ، چهره درد و صبوری

كاشكی مشد تو بدونی ، من برای تو چی هستم

از تو بيش از همه دنيا ، از خودم بيش از تو خسته ام

ببين كه خسته ام ، غرور سنگم ، اما شكستم ....

---- كاش اينارو بخونی .. كاش سعی ميكردی زودتر از اينها منرا ورق ميزدی و می خواندی .. اين آهنگ را چند بار گوش دادم .. شايد تجسم حال من باشد اگر خواستی بدانی چه ميگويم گوش بده .. اصلا آهنگی به اين اسم از داريوش داری ؟ ... كاش ميدانستی كه هيچی جز شعر شكستن ... قصه ی فردای من نيست .... اين ترانه زواله ... اين صدا صدای من نيست ....

حرفی نمونده باقی .. سكوت حرف آخر ...


هر كسي هم نفسم شد دست آخر قفسم شد

چند هم نفس لينک ثابت مطلب | ابتداي صفحه