من فقط براي سايه خودم مي نويسم
:: HOMEPAGE :: E-MAIL :: Archive


ای کاش ميتوانستم خون رگان خود را من قطره قطره قطره بگريم ، تا باورم كنند !

نوشته شده در ساعت ۱۳۸٥/٥/۳ توسط مريم

در نیست .. راه نیست ... شب نیست ... ماه نیست

نه روز و نه آفتاب

ما بیرون زمان ایستاده ایم ...... با دشنه تلخی در گرده هایمان .

هیچ کس با هیچ کس سخن نمی گوید

                        که خاموشی به هزار زبان در سخن است .

در مردگان خویش               نظر می بندیم                   با طرح خنده ئی ،

و نوبت خود را انتظار مي كشيم

                                            بي هيچ خنده ئي !

امسال نتوانستم از نزديك در گردهمايي دوستدارانت شركت كنم اما شعرهايت را در تنهايي ام خواندم و باز گريستم كه چقدر نزديك به ذات انسان بودي و ما نميديدم ! ... افسوس كه عمري رفت و ما غافل مانديم .... روحش شاد . .........احمد شاملو / ۲ مرداد ۱۳۷۹ .

---------------------------------------

در سينه ام هزار غنچه حرف پلاسيده ست و من انگشتان باريكم را ميان موهايت ميدوانم . سر بر سينه ام داري و مي گويي ديگر اين تكرار بس است . دلم مي گيرد چيزي توي گلويم گير كرده ست . سينه هايم ميلرزد ... نميتوانم ديگر بي حجاب تنم ، قلبم را به دستانت ببخشم ... سرم روي بازوانت است .. بويت را فراموش كرده بودم ! مگر چند وقت است ؟ ... دستانت در موهايم مي پيچيد . سرد است يا من يخ زده ام ؟ .. مي گويي آرام باشم اماگريه امانم را بريده ست .. همين يك بار بگذار در آغوشت بگريم .. قلبم سكوت كرده ..دخترك خاطره هايم ماتش برده ست . من تنهايم .. نميدانم چگونه بايد دوباره همه چيز را سرجايش قرار دهم . قطعه هايم گم شده ست . هركدام گوشه اي افتاده اند .. خدايا آخر اين چه دنيايي ست كه من آخرين اميد كس ديگري هستم !! ...

نميدانم چه بگويم .. شرط ؟ .. خب هرچه ناراحتم ميكند نباش ! .. قول ؟ .. خب فعلا نميتونم .. قبول ؟ .. نميدونم واقعا فكر ميكني ميتوني اين تن خسته مو تا كجا بكشاني ! ... زمان ميخواهم چند وقتي براي اينكه تو را دوباره حس كنم .. لمس كنم .. باور كنم ..

نميدانم چند روز چند ماه ... نبايد اينطور ميشد اما حالا اتفاقي ست كه افتاده .. تدبير چيست ؟ من كه چيزي نگفتم ... يه كم مقاوم باش .. بگذار اگر بودم كامل باشم و اگر نتوانستم از من مخواه بيهوده و باطل باشم . چون سختم است در چشمانت نگاه كنم و دروغ بگويم ... بگذار زماني بيايد كه در سكوت صدايت خوابم ميبرد و يك لحظه هم هراسي نداشتم .. ميترسم از اينكه تمام وجودم را به دستانت ببخشم و دوباره اعتماد كنم .. سخت است .. حق بده .. دلم ميترسد .. بگذار زماني بيايد تا دلتنگت شوم .. بي تابت شوم .. هركاري كنم تا شاد شوي ... از ناراحتي ات بگريم ... داشته هايت را ارتقا دهم ... بوسه هايم را ببخشم ... من معشوق خوبي نبوده ام !! بگذار اگر توانستم برگردم ... گناهم را ببخش و بگذار به حساب صداقت پوچ ام ...  يا اينكه نميخواهم عذابت دهم !


هر كسي هم نفسم شد دست آخر قفسم شد

چند هم نفس لينک ثابت مطلب | ابتداي صفحه