من فقط براي سايه خودم مي نويسم
:: HOMEPAGE :: E-MAIL :: Archive


اون زمون كه قلب ما پر بود از شادي و شور ...

نوشته شده در ساعت ۱۳۸٥/٥/٧ توسط مريم

کاش میشد تا همیشه در همان مثلت آرام روی بازویت و زیر چانه ات خوابید .. نمیدانم چرا مجبور بودم چشمانم را باز کنم و دوباره در هوایی نفس بکشم که همه اش تردید و ترس است . دوست داشتم هیچ گاه بیدار نمیشدیم .. شاید می مردیم اما نه آنجا هم ممکن بود همدیگر را گم کنیم .. فقط یک خواب طولانی و بی صدا .. بدون زنگ در و موبایل و دلواپسی دیر رسیدن و جواب پس دادن .. دوست داشتم تمام روز را همانجا بخوابم .. گرچه خوابم نمیبرد اما گوشم را به نفس های تند و گاه صدادارت بسپارم و این فکر که روزگاری این نفس ها مدام صورتم را گرم خواهد کرد یا نه ! ... تنم داغ شده و هرلحظه عرق میکنم .. نمیدانم چه شده ست اما از گرمای وجودم تا درونت شعله ای می کشد و تو را هم بیقرار می کند .. دست هایت را نگاه میکنم حاشا نکن که لرزیده اند .. چشمانت را می بینم حلقه اشکی در آن جمع میشود و لب هایت که امیدوارانه به دنبال جواب مثبتی در حرف هایم ، تكان ميخورند . نمي دانم چرا هيچ وقت نتوانستم نااميدت كنم .. باور كن هيچ وقت نتوانستم اگر مخالف بودم صريح بگويم . به تو حداقل نمي توانم ! .. حس ميكنم مي شكني .. مثل كودكي كه برق شادي چشم هايش يك لحظه خاموش ميشود آرام مي نشيني و پاهايت را تكان ميدهي .. حس ميكنم هنوز وابسته تر از آني كه بتواني منطقي مخالفت مرا قبول كني ... خنده هايت .. لج كردنت .. دوست داشتنت همان سادگي بچگي هايمان را دارد .. وقتي كه با پسرك محله مان سر يارگيري فوتبال يا دور دوچرخه سواري جر و بحث ميكرديم همين سادگي را حس ميكردم .. شيطنت چشم هايت دروغ نمي گويند ... اما آيا من هم ساده مانده ام ؟ آيا سادگي چيزي به همين سبكي ست...

تنها سؤالي كه اين روزها به ذهنم مي آيد اين است : آيا عشق همين بود ؟ تمام آنچه در روياهايم داشتم همين است كه مي بينم .! ... مگر روياهايم چيست ؟ ... نميدانم .. مگر خواسته ام همين نيست ... من انبوهي از اين سوالات گم شده ام ! .. حس ميكنم وسط دريايي افتاده ام كه از هرسو آبي بيكران روبرويم است و ساحلي وجود ندارد .. موج ها آزارم نميدهند .. گرما و سرما مهم نيست .. اينكه حساب كنم تا ساحل چند روز مانده ست عذابم ميدهد ! چون هرچه نزديكتر ميشوم حس ميكنم جاني ندارم و خسته شده ام .. حس ميكنم پاهايم كرخت شده اند و آرام آرام زير آب ميروم ..

              لبخند هاي واقعي مان كجا رفته ست ..

تنها چیزی که میتواند این روزها کمکان کند قدری جرئت و جسارت است . که بدونی من برای تو چی هستم ؟ .. آنچه در این دوران پنهان مانده ست آشکار شود تا به راستی بدانیم چه خواهد شد ... من یک گام نه چند گام برداشتم .. برخلاف میلم دوباره بازگشتم و دوباره زمان را از ۰ آغاز کردم .. نه اشتباه نکن منتی در کار نیست .. تنها میخواهم بدانی که تا همین چند روز واقعا سعی کردم رضایتت را برآورده کنم .. توهم کارهایی کرده ای اما تا رسیدن به آنجا که خیالش را داری مسیر طولانی ست . من منتظرم .. حرکت میکنم و انتظار می کشم .. این مدت تنها به دنبال ثبت آنچه هستم که می بینم .. تنها همین ..قبل ترها اگر جدا شدیم شاید جز دلایل واهی چیزی نداشتیم و باز با همان دلایل بازگشتیم .. اینبار میخواهم اگر بودیم یا نبودیم ماندنمان علتی داشته باشد و رفتنمان سببی !

----- میلان کوندرا در جایی از رمان شوخی از زبان هلنا ، می گوید : هر مردی در وجودش یک رگه خودخواهی دارد . برزن است که از خود و ماموریت خود به عنوان یک زن دفاع کند ...

براي دومين كتابش را ميخوانم و باز از كشف آنچه در تيره روزي مزمن انسان ها ميتواند وجو داشته باشد تمام تنم يخ ميزند و باور ميكنم كه دنيا با تمام خوبي ها و بخت هايش ميتواند در چند دقيقه تو را به آنچنان سرنوشتي محكوم كند كه تنها ثمره يك شوخي ست .... اگر نخوانده ايد حتما تهيه اش كنيد و ساعاتي را با كساني بگذرانيد كه ترس ها و لذت ها و غم هايشان دور از ما نيست از هر انساني ... البته تنها با ترجمه زيباي فروغ پورياوري ....


هر كسي هم نفسم شد دست آخر قفسم شد

چند هم نفس لينک ثابت مطلب | ابتداي صفحه