من فقط براي سايه خودم مي نويسم
:: HOMEPAGE :: E-MAIL :: Archive


كي ميشه که من و تو مابشيم و رها بشيم ...

نوشته شده در ساعت ۱۳۸٥/٥/۱٢ توسط مريم

ميداني ما ياد گرفته ايم كه از عشق بتي بسازيم و پرستشش كنيم . از كسي كه دوستش مي داريم الهه اي بسازيم و هرچه داريم به پايش بريزيم .. الهه اي سنگي و زيبا ، ساكت و فرمان بردار ، اگر حرفي هم بزند تاييد كار ما باشد نه مخالفت با ما . مرد و زن فرق چنداني ندارد / اما از آنجا كه معشوق اغلب روحي زنانه دارد و عاشق در پي زيبايي هايش مجنون و رسوا مي گردد و سر به بيابان مي گذارد/ ؛ اين تعبير بيشتر در مورد مردان صدق مي كند و البته با همان رگه هاي خودخواهي كه قبلا هم گفتم ....===> حالا خوب گوش كن :

زيباترين كادويي كه براي دوستت خريدي يادت هست ؟ مطمئنا هرچه بوده دوست داشتي مال خودت باشد . آنرا براي دوستت خريده اي زيرا كه خود از آن لذت ميبردي زيرا كه انسان ذاتا موجودي خودخواه است و حتي عشقش هم به خاطر وجود خودش است . هميشه در معشوق دنبال چيزهايي مي گرديم كه به نفع ماست و آنرا دوست داريم ، زشتي هايش را نمي بينيم ، درخواست هايش را نمي شنويم ، غر زدن هايش را مثل موج هاي گذرا در يك درياي آرام رد مي كنيم ... فقط و فقط براي اينكه مبادا او را از دست بدهيم !!! ....

اين ترس از كجا مي آيد ؟ ترسي كه از ضعف ماست و تمام بناي خانه را ويران مي كند . خب مثلا از دست بدهيم .. تصور كن كسي را كه دوست داري يك روز از دست بدهي .. خب چه ميشود ؟ اتفاق خاصي براي او مي افتد ؟ واقعا ناراحتي و افسردگي كه به تو دست ميدهد به خاطر اوست يا خودت ؟ يا به خاطر اين است كه ناراحتي كه غرورت را با جواب نه او از دست داده اي ؟ هرچه هست خودت را گول نزن تو نگران خودت هستي !!! چون آن تصويري كه از او در ذهنت ساختي قرار نبود ناسازگاري كند قرار نبود حرف بزند قرار نبود ناراحت بشود .... و حالا كه او رفته ست مانده اي تنها و غمگين و افسرده و مدام به زمين و زمان و عشق و هرچه به او مربوط ميشود دشنام ميدهي كه اي خدا چرا اين كار را كرد !!

تو را به خدا كه نجاتت داد كمي چشم هايت را بازكن ! از اين خودبيني و اين حصار محدود تنت بيرون بيا ... ياد بگير كه هركسي مفهومي از عشق براي خود دارد .. بايد آنرا بپذيري بايد احترام بگذاري ... بايد به عقايد طرف مقابلت ارزش بدهي ... زندگي همين درك متقابل است درك لحظه هايي كه با هم سپري مي كنيد ...

به نظر من شرايط زندگي هركسي براي او تعيين مي كند كه چگونه بايد گام بعدي را بردارد و حتي عشق هم چيزي جز يك تابع شرايط نيست ! ... چيزي كه چون در آن وقت و آن مكان به كسي مثل او نياز داشتيم عاشقش بوديم و اگر زمان عوض شود ديگر آن نقطه ها را در او نخواهيم ديد آن عشق و علاقه به يكباره از بين ميرود اما اين در مورد كسي ست كه معشوقش را آنطور كه خودش ميخواسته تفسير كرده و دوست داشته نه آنطور كه واقعا و في النفسه بوده ست !! ...

و بعد از سال ها كه مي گذرد با تعجب مي فهمي كه او از تو مي گريزد .. مي ترسد .. آري قبول كن اين همان نيمه درك نشده اوست همان نيمه اي كه با آن ارتباط برقرار نكرده بودي هماني كه از او باقي مانده و از تو مي گريزد ! ميدانم خواهي گفت اين همان عشق من نيست .. عوض شده .. بدتر شده ... من همان دخترك قبلي را ميخواهم . اما بدان كه اين يك ژست فريبكارانه نيست .. اين يك اتهام به بي لياقتي توست در درك نكردن وجودي كه ماه ها و شايد سال ها با تو زيست و حال كه بعد از سرخوردگي هاي پياپي قد برافراشته و حق خود را طلب مي كند او را نمي شناسي !!

و چقدر ساده بودي كه فكر ميكردي هر انساني يك تصوير واضح و روشن از آنچه ست كه بر زبان و اعمالش نشان ميدهد ! .... بايد بداني كه هر انساني مجموعه اي از لايه هاي دروني ست ، از شخصيت هاي متفاوت و از حالات متغير .... بايد درك ميكردي كه داشتن همچين وجودي مثل يك موهبت الهي ست كه براي تو فرستاده شده ست ... تنها استفاده زماني از آن بردي .. خسته شدي ... خسته شد ... متهمش كردي كه هوسبازي ... كه عشقم را نفهميدي .. كه به دنبال ماديات هستي ....

خسته تر از آن بود كه جوابت را بدهد ... رفت و دعا كرد زماني بفهمي كه آنچه مقابلت ايستاده بود هيچ كدام از اينها كه گفتي نبود .. او فقط يك زن بود ! .. يك زن با تمام خصوصيات دروني اش و با تمام سختي ها و نرمي هايش ...

عليرضا محمودي ، يكي از دوستانم كه داستان نويس توانايي هم هستند در مقاله اي مي نويسند :

درچنین شرایطی ست که عشق ، عشقی که خود ماهیتی قالب ناپذیر دارد،  تازگی و بداعت جاودانه دارد و به گفته ی حافظ « یادگاری ست که در این گنبد دوار بماند» ، تبدیل به ابزاری برای سلطه می شود. به عبارت دیگر ماهیت آن قلب شده و به جای التیام  ِاز خود بیگانگی انسان، بیش از پیش عاشق و معشوق را از خویش بیگانه می سازد. زیرا ما نه عاشق انسان، بلکه عاشق تصور برساخته ی خود از دیگری می شویم. ما هستی را چنان که هست و با وضوحی پدیدار شناسانه نمی بینیم ... ما خیال خود را می بینیم ، زیرا به ما آموخته اند که چنین ببینیم.  چنین است که حس عشق نه احساس یگانگی با هستی و رهایی از همه چیز، بلکه تبدیل به احساس دست و پاگیر اسارت می شود.

                         عشق من عاشقم باش ... كه تن به شب نبازم ... با غربت من بساز ... تا با خودم بسازم !

تو خواب عاشق ها رو تعبير تازه كردي            كهنه حديث عشق رو تفسير تازه كردي

گفتي كه از تو گفتن يعني نفس كشيدن         از خود گذشتن من يعني به تو رسيدن

قلبمو عادت بده به عاشقانه مردن           از عشق زنده بودن از عشق جون سپردن

وقتي كه هق هق عشق ضجه احتياجه     سر جنون سلامت كه بهترين علاجه !

عشق من عاشقم باش !

نذار بيفتم از پا ..... بمون با من كه بي تو نميرسم به فردا .....

هميشه خواب تو ديدن ... دليل بودن من بود !

اگر خوابم اگر بيدار ... اگر مستم اگر هوشيار ....

                                      مرا ياراي بودن نيست ... تو ياري كن مرا اي يار !


هر كسي هم نفسم شد دست آخر قفسم شد

چند هم نفس لينک ثابت مطلب | ابتداي صفحه