من فقط براي سايه خودم مي نويسم
:: HOMEPAGE :: E-MAIL :: Archive


تو سپيدی ... من سياهم ...

نوشته شده در ساعت ۱۳۸٥/٥/۳۱ توسط مريم

امروز چشم هایم را باز کرده ام .. پرده را کنار زده و پنجره را تا انتها به پهنای گرم کوچه مهمان کرده ام . نه از آفتاب می گریزم نه از باد .. منتظر طلوعم .. در پس ابرهای سیاه و تب دار .. پشت این آسمان غبار آلود منتظرت میمانم تا بیایی و دستم را بگیری .. مرا با خود به آنجا ببری که می گویند شب هایش هم چون روز روشن است .. من کنار پنجره نشسته ام .. گونه هایم خیس است .. چشم هایم میسوزد .. میدانم مرا میبخشی .. دستم را بگیر و نگذار بیش از این تنها باشم .. دیگر امید به هیچ کس ندارم ... همه خوب یا بد برای خود زندگی می کنند مرا از آنان هیچ توقعی نیست ... تنها تو برایم مانده ای .. گناهانم را ببخش .. دلم را از هرچه بدی ست تهی کن ... میخواهم سبک شوم .. اوج بگیرم پرواز کنم ... هرچه سیاهی ست از تنم پاک کن آن وقت رویش جوانه هایم را خواهی دید ...

عشق به شكل پرواز پرنده ست ..

سفر رویای زیبایی ست .. روزهایی که از زندگی معمول خارج میشود و رنگ و بوی دیگری به خود می گیرد .. آدم های غریب و نزدیک .. زندگی های معمولی و راحت و انسان هایی که غم نان لذت لحظه هایشان را هنوز نگرفته ست ... و جایی که من بودم میان کسانی که بی آلایش می خندیدند و ساده زندگی می کنند .. هرچند روزگار برآنان سخت گرفته اما آنان قویتر از آنند ... سنندج و بعد از آن مریوان با دریاچه زریبارش جایی ست که طبیعت زیبایش و گرمای مردمانش بیش از هر شهر دیگری دیدنی ست .. در راه از همدان هم گذشتیم ... زیبایی های خاص خودش را دارد و شهری قدیمی ست با تپه هگمتانه و مزار باباطاهر و بوعلی ... در کل این روزها که هرکسی راه شمال را در پیش می گیرد بد نیست به غرب کشور هم سری بزنید .

------ دیگر حوصله شنیدن حرف هایت و قول و قرار های همیشگی ات را ندارم . میخواهم مدت نامحدودی را برای خودم زندگی کنم .. همه چیز از خوبی و بدی برای خودم باشد . این روزها دلم برای خودم بیشتر میسوزد که وقتم و روحم را بیهوده به پایت هدر دادم ... اگر خیلی خوش شانس باشی تنها حرف هایت را میشنوم و بس .. دیگر چیزی ندارم که بدهم دیگر توانی ندارم که دلخوش کنم ... حتی گوش هایم هم از لحن صدایت خسته شدند .. بس است تکرار ملال ... انتظاری ندارم ... توقعی هم نداشتم .. تنها میخواهم که رهایم کنی و بگذاری بروم ..که دیگر ماندنمان هیچ توفیری به حالم ندارد ...


هر كسي هم نفسم شد دست آخر قفسم شد

چند هم نفس لينک ثابت مطلب | ابتداي صفحه