من فقط براي سايه خودم مي نويسم
:: HOMEPAGE :: E-MAIL :: Archive


جان من سنگدلی .... دل به تو دادن غلط است !

نوشته شده در ساعت ۱۳۸٥/٦/٩ توسط مريم

بازهم توی نوشته هام میپری و مثل یک روح سرگردان در هزارتوی گوشم سوت میزدی .. دستم را میگیری و موهایم را به نوازش باد میسپاری .. بازهم قلم را از دستم میگیری و خندان مرا به باغ میبری .. دستت گرم است و خوشحالم که سرمایم را ذوب میکند .. از حرارتش قطره های عرق کف دستم جمع میشود در گودی دستم جای میگیرد و تو میخندی و انگشت بر کفش میگذاری.. بازهم نگذاشتی چند صفحه بنویسم .. تو خودت موضوع تمام نوشته هایم شده ای اما نمیگذاری حتی طرحی ساده از تو روی کاغذ بیاورم ... چند بار باید بگویم که وقت میخواهم ، آرامش میخواهم تا بتوانم طرح داستانم را پیاده کنم اما مگر گوش هایت بدهکار است به حرف های این تن خسته ! میدانی چند کار نیمه تمام دارم .. چند برگه سپید نوازش دستانم را انتظار میکشد .. میدانی چند ماه مانده ست تا تمام درس های نیمه تمام ام را به انجام برسانم .. آه افسوس که همیشه در خنده هایت سادگی لحظه هایمان آنطور که بود تفسیر نمیشد .. آنطور که باید این روزها از ته دل نمیخندیدیم .. از کنارهم بودن راضی نبودیم .. نه خودت را بیهوده دلخوش نکن ! تو هم از من خسته تر بودی .. تو میدانستی که من چقدر به حضور مداومت هرچند سخت و ناگوار نیاز داشتم .. اما تو فقط بهانه و بهانه ... میبینی بازهم نگذاشتی این صفحه سفید را خط خطی کنم .

                    

نمیدانم چرا در فرهنگ بسیار غنی ما ایرانی ها شاد بودن و پرانرژی بودن همیشه با سبک سری و جلف بودن اشتباه گرفته میشود به خصوص برای دخترها .. چرا نمیشود از ته دل خندید و بیخیال بود چرا همش به آدم یادآوری می کنند که به فکر آینده ات باش !! پس انداز کن .. درس بخون ... آینده ات رو بساز ... اینها همه قبول ولی حال چی ؟ .. کی میدونه تا چه وقتی زنده ست پس چرا از شادی لحظه هام شاد نباشم و در غم زودگذرش غمگین ! ... چرا تا می بینند جلوی آینه نشستی و آرایش میکنی با غیظ نگاهت می کنند .. خیلی ها تا می بینند طرف یه ذره به خودش رسیده و مرتب لباس پوشیده صدتا مارک روش میزارن !! ... فرهنگ ما اینه که آدم بوی گند بده و لباس هاش از نظر رنگ و فرم باهم متفاوت باشند .. واقعا این اون چیزیه که میخواییم ؟ ... حتی در روابطمون هم همینطوره پسره چشم نداره ببینه دوست دخترش داره خوش میگذرونه یا حتی دخترها هم همینطور اصلا طاقت اینو ندارند که دوستشون با هم  جنس های خودش بیرون بره و به قول معروف حال کنه ... این خیلی مسخره ست که ما برای هرکسی حق انسان بودن قائل نمیشیم .. هرکسی زندگی آزادانه خودش رو داره و ما حق نداریم اونها رو تو حصاری بیاریم که فقط خودمون درستش کردیم و محدودش کنیم به تصورات و خیالات خودمون ..

و تو دقیقا همینقدر خودخواه بودی . هیچ وقت نخواستی ببینی که من انسانی هستم که در درجه اول برای خودم زندگی میکنم بعد برای تو و خوشبختی تو و شاد بودن های تو ... هیچ وقت سعی نکردی مرا آنطور که هست ببینی .. آری خیلی از ماها تنها تصور خود را از کسی که مقابلمان هست و دوستش میداریم میبینیم نه آنچیزی که واقعا هست و وقتی مدت ها میگذرد و همه چیز حتی دوست داشتن هایمان تبدیل به عادت ماشین وار میشود ناگهان پرده می افتد و من حقیقی بیرون میاید و ما سراسیمه وار فریاد میزنیم که این همان عشق اول من نیست ! او تغییر کرده ... گمراهش کرده اند ... هوایی شده ..

و من چقدر اندوهگین بودم که دقیقا همین حرف هارا از تو می شنیدم تویی که بی دلیل دوستت داشتم و بی دلیل دوست داشتنم را پر پرواز دادم و در آسمان تو رهایش کردم .. من تغییر نکرده بودم تو مرا درست ندیده بودی ... تنها تفاوت در نوع نگاه کردن هایمان است! اينروزها كارمان تنها شده ست آزار و آزار ... تو هر روز بهانه جديدي مياوري و ميگويي دوستت دارم .. ديگر حتي نميخواهم يك دقيقه از كسي هركه باشد ! بشنوم كه اين جمله مضحك را بر لب بياورد . - دوستت دارم - چند پهلو ترين جمله اي كه تا به حال شنيده ام و چقدر تقدسش به هوس آلوده شده ست كه هركسي آنرا بر زبان مياورد و در دل چيز ديگري ميخواهد .

دوباره به تنهايي هايم برميگردم . به روزهاي عشق هاي خيالي .. به شب هاي رويا ديدن و خوش خيالي .. دوباره سر بر دستانم ميگذارم و گوش هايم را به صدايش ميسپارم كه تاحال حقيقي ترين عشقي كه ديده ام همان است .. تنها حسي كه هيچ گاه در دلم تغييري نكرده ست .. دوباره با صدايش آرام ميگيرم و ميخوابم .. دوباره در لحظه هايم به دنبال روزهاي كودكي به آسمان و كوچه و باران دل ميبندم و ميگذارم هروقت دلم خواست از سر دل بخندم و از ته دل گريه كنم... ديگر تفاوتي ندارد كه چه كسي برود و بيايد .. من هيچ اصراري ندارم .. من راه خودم را ميروم با عشق هاي خودم و با لبخندها و نيازهاي خودم ... ديگر به هيچ چيز جز خاطره هايم دلبستگي ندارم ...

سبزه دامن نسرين تو را بنده شوم ............ ابتداي خط مشكين تو را بنده شوم

چين بر ابرو زدن و چين تو را بنده شوم .......... گره بر ابروي پرچين تو را بنده شوم

حرف ناگفتن و تمكين تو را بنده شوم .......... طرز محجوبي آئين تو را بنده شوم

اله ... اله ...  ز كه اين قاعده آموخته اي ؟

كيست استاد تو .... اينها ز كه آموخته اي ؟

.............. عاشقي همچو من ات نيست ... خدا ميداند !

--------- ن . ن : بعدها هروقت از جشنواره تابستاني كيش حرفي زده بشه من فقط ياد ازدحام جمعيت و گرما و آفتاب سوختگي و پوست هاي برنزه مي افتم ! و عمرا دیگر تابستان آنطرف ها پیدایم بشود ...


هر كسي هم نفسم شد دست آخر قفسم شد

چند هم نفس لينک ثابت مطلب | ابتداي صفحه