من فقط براي سايه خودم مي نويسم
:: HOMEPAGE :: E-MAIL :: Archive


من از لحظه هايم تنها تو را ميخواستم ...

نوشته شده در ساعت ۱۳۸٥/٦/۱٦ توسط مريم

نهایت ابتذال به نظر تو چیست ؟

خیانت ، جنايت ، دزدي ، دروغ ، زنا ... دستت به كدام يك رنگين است ؟ .. نميخواهم بدانم گناهت چه بوده ست و گناهم چيست كه اينچنين سرگردانم ! فقط از تو ميپرسم چرا ؟ ... چرا بايد زشتي ها را انتخاب كرد .. خب از ابتدا زشت نيستند نه هركدام نقابي زيبا دارند كه سيرتشان را پنهان ميكنند .. نميدانم واقعا هم آيا زشت و قبيح اند ! ... من نهايت ابتذال خودم را هيچ كدام از اينها نميدانم .. گرچه هركدام گناهي كوچك هستند يا بزرگ ! فرقي ندارد .. نهايت ابتذال من كشتن ثانيه هايي ست كه ميتوانستم با تو باشم .. هدر دادن لحظه هايي ست كه خنده هايم از پوچي دنيا فراتر نرفت .. ابتذالم دلخوش كردن به روزگاري ست كه هيچ چيزش به واقع لذت بخش نيست ... نهايت ابتذال من غرق شدن در باتلاق افكاري ست كه خودم مدام به خودم تلقينشان كردم و حالا تمام تنم را مثل كرم هاي خاكي گرفته اند و از درون مرا فاسد ميكنند ...

از نظر تو اينكه من بتوانم با كس ديگري هم دوست باشم و عشق بورزم جنايت ست .. خيانتي ست بزرگ ... از نظر من تنها خواسته اي لحظه اي ست ! ... تو ميگويي زنا كار كثيف ترين آدم هاست .. به نظر من كثيف تر از او كسي ست كه او را به اين كار واميدارد ... چرا فكر نميكني كه هيچ كس ذاتش بد نيست .. اين ماييم كه با كارهايمان از او موجودي ميسازيم كه هركاري ازش برمي آيد .. نهايت ابتذال من و تو امروز اين است كه بيش از اندازه به فكر خودمان هستيم !!

اگر هركسي به اندازه حريم خودش آزادي داشت و من و تو مدام با نگاه هايمان دنبالش نمي كرديم چه ميشد ؟ چرا فكر ميكني عقل كل همه هستي و هرچه بگويي بايد همان بشود ! چرا نميگذاري درونش را نشانت بدهد .. ميترسي ؟ .. ميترسي برود ! خب برود مگر چيزي ميشود ؟ چرا ترس از دست دادن تمام وجودت را گرفته ست ..تا زماني كه اينقدر وابسته اي هيچ چيز عوض نميشود !

دلم را خوش كرده ام به زندگي نسبتا آرام اطرافم ... سفر رفتم .. آدم هاي زيادي ديدم ... لبخندهاي متفاوتي تحويل گرفتم .. از آفتاب و غروب زيبايش لذت بردم ... شب هاي آرامش را تجربه كردم ... تنم را زير ماسه هاي نقره فامش مدفون كردم .. چشم هايم را بستم و خودم را به امواج سپردم .. هيچ صدايي نميامد جز ريزش مداوم آب توي گوش هايم .. صدف ها را جمع كردم و باز گوشه ساحل گذاشتم .. نميخواستم از خانه شان دور شوند و به جايي بروند كه يك شبه سياه گردند ! .. پوستم برنزه شد و تا چند روز مشغول اقدامات ضدسوختگي بودم .. در هواپيماي توپولوفي كه برميگشت مدام دعا كردم سقوط نكنيم گرچه آن موقع  سی ۱۳۰ آخرین هواپیمای سوخته بود ! ...

 تمام اینها را تجربه کردم .. خندیدم .. گریستم .. انتظار کشیدم .. صدایت کردم .. جوابت کردم .. خسته شدم .. برگشتم .. تنها شدم و دوباره گریستم و زندگی را از روزهای بعد آغاز کردم ... دلخوش لذت های ساده و الکی هستم ... به دنبال لحظه هایی برای رهایی تنم از آوار غم و غصه ... اما هنوز نیافتم آن لحظه ای را که آسوده و بی دغدغه پرده را کنار بزنم .. خورشید را نگاه کنم .. ابرهای تکه تکه را درون سینه ام لمس کنم و بی توجه به منظره مقابلم چه دشت باشد چه دریا و چه دیوار دود گرفته خانه روبرو ! ... از ته دل نفس عمیقی بکشم و حس کنم تازه شدم ! .... آن لحظه اینقدر دست نیافتنی ست یا من اینقدر از آن دورم ؟

ن . ن : همه میگویند از زندگی لذت ببر .. آنرا حرام نکن .. از لحظه هایت استفاده کن .. هرچه نگاه میکنم من کاری جز این نمیکنم اما لذتی هم نمیبرم ! کاش میگفتند اصلا لذت چیست ؟ چه معنایی دارد ؟


هر كسي هم نفسم شد دست آخر قفسم شد

چند هم نفس لينک ثابت مطلب | ابتداي صفحه