من فقط براي سايه خودم مي نويسم
:: HOMEPAGE :: E-MAIL :: Archive


زير بار با تو بودن يه ستون نيمه جونم

نوشته شده در ساعت ۱۳۸٥/٦/٢٥ توسط مريم

آغوشت را باز کن امشب  .....   میخواهم آخرین نفس را از تو بگیرم آخرین معاشقه را . و تا ابد تصویر خیالی اش را بر قلبم استوار کنم .. با هیچ پیوند دیگری نه آمیزشش دهم و نه معاوضه اش کنم .. امشب میخواهم تنها با تو باشم و پس از آن دیگر هیچ چیز و هیچ کس را به خلوت درونم راه ندهم ... آه سخن از رفتن نزن .. من بدون تو نمیتوانم به شومی این کارزار پایان دهم .. امشب شانه هایت را برای هق هق گریه هایم کم دارم ..

خرسک پشمالویم را بغل کرده ام و اشک هایم را روی برجستگی بالشم جمع کرده ام .. به خیال محالت می اندیشم و به آرزوی بودن کنار تو ... اینبار هم دستم را بگیر .. تنها کسی که جرات بازگویی درونم را برایش دارم .. تو هستی .. امیدم را بر باد نده .. یک امشب کنارم بنشین و بگذار در آغوشت آنقدر بی کسی ام را گریه کنم تا چشم هایم از اشک سرخ شوند .. بگذار در قفس دست هایت آنقدر فریاد بزنم تا ناتوانی هایم را فراموش کنم ..

فریاد بزن .. ملامتم کن .. نصیحتم کن .. هرچه میخواهی بکن فقط نرو . فقط این لحظه را تا ابد با من پیوند بزن ... هیچ نمیخواهم ..فقط آنطور به من نگاه نکن که فکر کنم خطاهایم را نبخشیدی ... اینطور مرا بازجویی نکن که گمان برم مرا گناهکار بدانی .. اندکی مهربان باش .. نه نوازشم نکن که لیاقت انگشتان پاکت را ندارم .. کنارم بنشین فقط بگذار در چشم هایت نگاه کنم تا آتش درونم کمی آرام گیرد .. بگذار بی قراری هایم را در سکون دستانت فرو ریزم ... حرفی نزن . میدانم اشتباه کرده ام .. گرچه سکوتت ویرانم میکند اما لب هایت را برهم بگذار .. همانطور آرام نگاهم کن که زیر بار نگاهت از درون خالی میشوم . بگذار آخرین ترانه را با لب های تو بخوانم .. مثل قدیم ترها که آهنگ هایش را با هم میخواندیم و مشاعره میکردیم ... زیر بار با تو بودن ... یه ستون نیمه جونم ... م مثل من سرگردون ساده تو رو ساده میدونستم .... آه که آن روزها به سادگی حرف هایمان می بالیدم و پاکی نگاهمان را ستایش میکردم ... آن روزها چه زود گذشتند و من در روزمرگی لحظاتمان گم شدم ...

از همان لحظه که قصد رفتن کردی تمام تنم به لرزه افتاد ... مگر بی تو میشود زمزمه ارس شنید ؟ ... مگر بی تو میشود ... تو رفتی و همه چیز را با خود بردی .. هرآنچه از من ساختی ویران کردی ... هرچه را که ساختم عاقبت شکست شکست ... من همیشه باختم ...باختم

تو رفتی و یک دنیا احساس و امنیت را با خود بردی .. من در کشاکش روزگار هزار رنگ به هر شاخه ای می آویختم تا شاید سرپناهم شود . به دنبال آرامش ازدست رفته ام دل به آوای مهربانش دادم و هرچه اعتقادم بود یکی یکی پرپر کردم .. چه ابلهانه گلبرگ های گل سرخت را بر بلندای غرورم پرواز میدادم و می اندیشیدم که این منتهای خوشبختی ست ... من و این آسمان ابری و این خورشید رنگ گرفته .. من و این تنی که دوستم میدارد و این خانه گرم ... من و یک دنیا خاطره و آرزو .. و این همان نقطه سقوطم بود که به چشم هرگز ندیدم .. قلندارانه سوختم .. لب از گلایه دوختم .. برهنگی خریدم و خرقه تن فروختم .

هرچه بیشتر برای رسیدن تلاش میکردم بیشتر از تو دور میشدم .. جز سراب آرزوهایم چیز دیگری نمیدیدم .. نه دست آشنایی نه سلامی و نه حتی پیغامی .. هیچ چیز بوی تو را نمیداد .. هیچ خاطره ای پیوند دل هایمان را از نو نمیساخت .. بی هیچ بهانه ای از تو دور ماندم و در مرداب خواهش هایم آنقدر دست و پا زدم تا دیگر چیزی برجای نماند تا تو ببینی اش ....

گفتی هیچ گاه به من زنگ نزن ... حتی اگر تصادف کردی حتی اگر مردی . سرم داغ شد .. چشم هایم از درون میسوخت .. آیا این تو بودی که بعد از یک سال با شنیدن صدایم اینچنین برآشفتی ! ... مگر من چه کرده بودم که نمیخواستی دیگر حتی صدایم را بشنوی .. یک سال جدایی و دربه دری بس نبود ... یک سال دل بستن های بیهوده .. تجربه های بی ارزش ... پوچی خنده آور زمان .. یک سال بی تو بودن ! آیا مجازاتی بالاتر از این بود ...

من اما هنوز هم دوستت دارم .. صدایت را نگاهت را فریادهایت را مهربانیت را با هیچ چیز معاوضه نمیکنم .. هنوز بهترین آرزوهایم بودن توست و بالاترین دعایم سلامتی تو ... هنوز به یاد دارم که حقیقی ترین دوستت دارم را از زبان چه کسی شنیده ام . به من حق بده که دیگر هیچ عشقی را باور نکنم و هیچ محبتی را بی منت ندانم ..


هر كسي هم نفسم شد دست آخر قفسم شد

چند هم نفس لينک ثابت مطلب | ابتداي صفحه