من فقط براي سايه خودم مي نويسم
:: HOMEPAGE :: E-MAIL :: Archive


چشم هايم را فراموش کن !

نوشته شده در ساعت ۱۳۸٥/٦/۳۱ توسط مريم

دست هایم را به دریا سپردم موج آمد و انگشتانم را در ماسه هایش مدفون کرد . هنوز تکان بازوهایم را حس میکردم و بی وزنی تنم .. آب شورمزه اش توی دهانم میریخت و صورتم از کف پوشیده بود و جلبک های سبز لای موهایم گیر کرده بودند ... روسری ام را کی برداشتم ؟ .. سردم بود . از به هم خوردن دندان هایم صدایی مثل کوبش آسیاب توی گوشم میپیچید . نیم تنه ام در آب بود و خورشید مقابل صورتم پایین میرفت .. من هم پایین تر ... کوبش قلبم مرا یاد نفس های تندت می انداخت و آن لحظه که آرام در بغلت جا می گرفتم ... کی از آنجا آمدم ؟ .. صدای مداوم آب مثل فریاد دوری که از ساحل می آمد در گوشم میپیچید . دستم را روی سینه هایم گذاشتم ... میترسیدم یخ بزند و من تنها بمانم .. آب توی صورتم میزد و خورشید مقابل چشمانم مثل تاجی از نور که محو میشود پایین میرفت

       ..................................................................................................................

خودم را در آینه میبینم برای صد هزارمین بار برای بار آخر برای آنکه مطمئن شوم که خودم بودم . آن صورتکی که هیچ چیز در احساسش اثر نداشت من بودم ! نمیتوانم باور کنم .. این منم که مقابل اشک هایت چون بتی از یخ ایستاده ام . تنها حرکت لب هایت را میبینم و دیگر هیچ .. نمیشنوم چه میگویی ؟ این منم که التماست را باورم نیست ؟ ... آنروز ها چقدر مهربان بودم که با قطره ای اشکی خام میشدم و با اظهار علاقه ای دلبسته .. آنروزها کجا رفتند که ساده و صادق در باغ آرزوهایم سیب می چیدم و بی مهابا گاز میزدم نه از ترس دید غریبه ای و نه از ذخیره آینده .... آنروزها که صدایم از سوز ترانه هایی بود که هرلحظه با یادت میخواندم .. انگشتانم روی سیم های گیتار فرود می آمدند و من از تو میخواندم از تویی که در خیال داشتم از عشق ...

دلم سنگین شده ست گویا .. هیچ محبتی نظرم را جلب نمیکند و هیچ نگاهی جذب .. همه چیز شوخی بی انتهایی ست که هدفش کسی جز من نیست .. همچون صحنه تئاتر احساس میکنم هنوز در تمرین زندگی ام و چه تمرین سختی بود که دیگر توان صحنه اصلی را ندارم ...

امروز بی وقفه زمزمه میکردم ... با صدای گیتار دوستم و بچه های به اصطلاح جوانی که سرخورده تر از همه جا به هم لبخندهای مصنوعی تحویل میدادند...

 باورم نمیشه دستات توی دست منه ... چشمات توی چشم منه ... قلبم داره تند تند میزنه ... حس میکنم که خواب میبینم .... باورم نمیشه میگی تا ابد مال منی ... حرفایی که میخوای بزنی .. قلبم داری از جا میکنی ... حس میکنم عاشق ترینم ...

و این منم که مقابل اشک هایت فرود نیامدم .. التماست را نشنیدم .. قول های صدباره ات را قبول نکردم .. این منم که سراپا بی تفاوتی وجودم را گرفته ست .. تویی که دوستش داشتم را دیگر نه میخواهم ببینم نه بشنوم ... خسته تر از آنی ام که سنگینی کوله بارت را بر دوش کشم ... نه نمیخوام دوباره عاشق بشم ... بگذار برای احساس خودم گریه کنم .. بگذار تنها یی هایم را با گذر زمان هدر دهم ... دلم گرفته ست .. بارانی به وسعت تمام دوست داشتن هایت هم اگر بر سرم آوار شود تنم خسته ست ! ... ببخش منو که بد میکنم .. ببخش که این بار بدی را با بدی جواب دادم ..

آنقدر شب هایی که باهم دوست بودیم گریه کردم و آنقدر روزها حرص خوردم .. آنقدر حسرت جاهایی را کشیدم که هرگز نرفتیم .. آنقدر آرزو کردم بی هدف خیابان ها را تا انتهایش برویم و در سیاهی اش گم شویم .. آنقدر میخواستم از عشقمان لحظه هایی بسازم برای لذت .. اما نشد ... تو ندیدی مرا نخواستی به دل کوچکم توجهی کنی ... بارها و بارها دلم راشکستی .. نشنیدی ترک خوردنش را ندیدی خرد شدنش را ؟ شاید چون تکه هایش را فرو میدادم تا دستت را زخمی نکند . شاید چون صداقت چشم هایت را آنقدر دوست داشتم که باور نمیکردم دروغ میگویی .. شاید چون همه چیزم را بی هیچ توقعی به دستانت بخشیدم به امید آنکه در هوایت عاشق باشم و زندگی کنم به امید آنکه در هوایم آرام بگیری و پروازت را آغاز کنی !

هرچه میخواهم باور کنم که بعد از یک سال شاید این بار راست بگویی و شاید بتوانی آنی باشی که باید باشد نمیتوانم ! وقتی به یاد گریه هایم می افتم به یاد بی توجهی هایت .. به یاد نبودنت .. به یاد رها کردنم .. نمیتوانم دوباره مقابلت بنشینم و لبخند بزنم و دوباره از نو شروع کنم ! .... نمیتوانم ..

منو ببخش که ساده از عشق تو گذشتم ... سپردم ات به تقدیر بار سفر رو بستم .

حرفی نمونده باقی سکوت حرف آخر ..... تو هم به خاطر عشق از من ساده بگذر .

برگ های پاییز مثل دانه های اشکت از شاخه می افتند و من زیر پا له شان میکنم ... لذتی دارد در فصلی تازه سرودی نو سر دادن ... لذتی دارد زیر باران تندش رفتن و خیس شدن .. لذتی دارد سرمایش را با تمام انگشتانت لمس کردن ... برگ ها می افتند و باد زیر موهایم می پیچید .. مغزم مثل خشاکی در باد دور میخورد و من هنوز با تنهایی هایم و بی خیالی هایم پیوند دارم !

ن . ن : دوستان عزیز یه توضیح لازم و واجب راجع به رنگ زمینه : با توجه به سرعت پایین اینترنت برخی مواقع اگر صفحه کامل لود نشود رنگ زمینه سبز تیره خواهد بود و قاعدتا نوشته ها ناخوانا ! لطفا چند بار رفرش کنید تا صفحه کامل لود شود چون رنگ اصلی زمینه سبز روشن است ... ممنون


هر كسي هم نفسم شد دست آخر قفسم شد

چند هم نفس لينک ثابت مطلب | ابتداي صفحه