من فقط براي سايه خودم مي نويسم
:: HOMEPAGE :: E-MAIL :: Archive


عروسک قصه من گهواره خوابت کجاست ؟

نوشته شده در ساعت ۱۳۸٥/٧/٦ توسط مريم

ایستاده ام در فرود يك درگاه ... دربان به انتظار نگاهم عادت كرده . طپش هاي قلبم را فرو ميبرم و با يك نگاه آشنا سيل اشك روي گونه هايم ميريزد . تك تك به شماره ..... گويي انتظارش را مي كشيدم . انتظار اینکه روزی همینجا در همین محیط او را چنین بی حال و بیمار ببینم . پهناي سرد و بيرنگ شيشه صورتم را میپوشاند . پشت درهای شیشه ای نگاهی انتظارم را میکشد .. قلبی در آرزویم میتپد و من اینجا باید بایستم  ..کوبشی دیگر .. انتظار و   لحظه ای که دربان کنار میرود و روبرویم آنچه حس میکنم آزادی مطلق است .. برای چند دقیقه تنها .. اما برای من یک دنیاست اگر تنها دستش را بگیرم و بگویم که من اینجا هستم اینجا میمانم ...

اتاقک ها را با پرده های سبزشان یک به یک رد میکنم .. از پشت پرده انترن کشیک بیرون می آید ..... دستم یخ زده پاهایم سست میشود نمیدانم چرا نمیتوانم پرده را کنار بزنم و به طرفش بدوم .. منی که بدون ناراحتی با بدترین بیماران هم کار کرده ام چطور نمیتوانم یک مسمومیت یا هرچیز دیگر را ببینم .. چطور درد کشیدن او اینقدر برایم دشوار است .. میدانم دکتر پشت سرم ایستاده و متعجب نگاهم میکند .. پرده را به آرامی کنار میزنم و سرم را داخل میبرم انگار پاهایم به زمین چسبیده باشند ... روی تخت تن خواب آلوده اش را می بینم که لباسش از خون و ترشحات رنگی شده .. سرم به دست و چشم به سقف دوخته . چند سطل و لوله هم پایین تخت ... بوی دارو و غذای نخورده زیر دماغم میزند ... دستم را جلوی دهانم میگیرم که دوستم  پرده را کنار زده و مرا به سمت دیوار میراند ... سرم داغ شده و ته چشمم میسوزد .. بی اختیار به طرفش میروم و دستش را میگیرم میخواهم باور کند که من تنها چیزی که از او داشتم عشقش بود ... میخواهم سرش فریاد بزنم و گلایه کنم که چرا با خودش چنین کرده ست ... میخواهم ... میخواهم دستش را کمی گرم کنم ... سرش را برمیگرداند ... چشمانش نیمه باز است .. زیر لب ناله میکند ... لب های ترک خورده اش برهم میخورد و من چشمم خیس میشود ... برای غریبه ای که روی تخت افتاده است و من نمی شناسمش !

 گاهی اوقات اینقدر وقایع مختلف با هم قاطی میشوند که نمی فهمی چه جوری شد که اینجوری شد !! ...

همه چیز از آدم های اطرافم تا خانه و ماشین و طبیعت همه چیز برایم رنگ خاکستری دارد با روکشی از پلاستیک نامرئی .. از هاله ای غیر قابل نفوذ که نمیتوانم حتی دستم را به سمتش ببرم . دیگر هیچ چیز جاذبه ای ندارد تا خنده هایم رنگ تازه ای بگیرد و گریه هایم سببی . خوشحالیم همانقدر پوچ و توخالی ست که ناراحتی هایم .. بی تفاوتی محض سراپایم را گرفته ست بی تفاوتی که نه از سر ناچاری و ناامیدی ست .. چیزی شبیه دلخوش کردن و راحت گذشتن چیزی شبیه سخت نگرفتن و به دنبال خیلی مسائل ندویدن ... بی تفاوتی از جنس خوب و مثبت شاید که هیچ کس جز خودم عمق وجودی اش را درنیافتم ...

شب ها وقتی من و دل تنهای تنها می مونیم

واسه هم قصه ای از روز جدایی میخونیم

میگم ای دل دل آلوده به درد           اگه روزی بکشم ناله سرد

آه و ناله ام می گیره دومنشو         آتیش عشق می سوزونه تنشو

تو مصیبت کشی ای دل میدونم     میون آتشی ای دل میدونم

داری پرپر میزنی جون میکنی         اینو از اشک های چشمت میخونم ...... 


هر كسي هم نفسم شد دست آخر قفسم شد

چند هم نفس لينک ثابت مطلب | ابتداي صفحه