من فقط براي سايه خودم مي نويسم
:: HOMEPAGE :: E-MAIL :: Archive


گناه هايت را با تکفير ديگران پنهان نکن .

نوشته شده در ساعت ۱۳۸٥/٧/۱۳ توسط مريم

مدت هاست كه با همه چيز بيگانه ام . با صفحه سفيد كاغذ با خط خطي هاي بي سر و ته با تصوير نگاهم در آينه .. از همه چيز دل كنده ام . جريان رود را مي شنوم كه در گوشم تكرار ميشود .. نميگذارد آرام بمانم . جايي كه كه به زعم من چيزي جز تيرگي و دروغ وجود ندارد . سخت است برايم نوشتن هنگامي كه مغزم ياراي فكر كردن بيشتر ندارد و اين منم كه در آستانه اجبار چنان ناتوان و مغموم ام كه جز تسليم نفس راه ديگري ندارم ..

خيالات عاشقانه ام آنقدر پر و بال گرفته بود كه تا ابر بود و آسمان جا داشت مرا هم با خود ميبرد . تلخ و معلق .. ساكت و پريشان چنان بي قرارم كرده بود كه هر بار كه به زمين بازميگشتم روي تن خاكي ام غبار مرگ آرام آرام مي نشست و مرا با هق هق شانه هايم رها ميكرد ... مثل بادكنك پرباد و بزرگي كه مدت ها در دست دختركي خندان اين سو و آنسو ميرود من هم عشقم را با خود از اين كوچه به آن كوچه ميبردم .. به هركه ميرسيدم حديث نفس آغاز ميشد و از هركه ميگذشتم گوش هايش پر بود از حرف هاي سردرگم من .. هربار كه از كوچه اي رد ميشدم بادكنك دستانم كوچك تر ميشد و تا شب ديگر چيزي نميماند كه بخواهم بازگويش كنم و چه شب هايي كه تا صبح قواي تحليل رفته ام را در قلبم ميدميدم تا جريان رگ هايم بازنايستد ...

آنروز گريه ام نه از سر ناراحتي و نه براي خودم بود . تنها به خاطر بادكنك قلبم گريستم كه با سوزن كارهايت چنان از هم گسيخت كه هنوز صداي نابودي اش در گوشم تير مي كشد . آه كه چقدر با رفاقت ناآشناست دستانت .. كه اين چنين بي رحمانه به وادي جنون مي كشانيم و احساس ميكني كه قله هاي غرورت را فتح كرده اي ... چه تنهايي تو ! .. دلم ديگر حتي براي تنهايي ات نميسوزد . شايد اين تو بودي كه بيش از هركس ديگري مستحق اين تنهايي هستي و من چه بي فكر بودم كه آنرا از تو دريغ كردم !

كاش ميشد تمام محتويات اين قلب بيهوده مهربانم را بيرون بريزم و جامي از نفرت درونش جاري سازم .. نفرتي كه سراپاي وجودم را چون آتش برگيرد و زبانه هايش تو را هم به كام خود گيرد .. نفرتي از جنس عشق .. كاش ميتوانستم حتي ذره اي نسبت به تو يا هر انسان به اصطلاح انساني ! ديگر بي گذشت باشم . ياد ميگرفتم كه بي دريغ محبتم را ارزاني هيچ تنابنده اي نكنم .. به هيچ حرفي اعتماد نكنم و حقيقت چشمان هيچ به اصطلاح عاشقي را باور نكنم ...

وقتي هيچ چيز با هيچ چيز مطابقت ندارد . وقتي قلب هايمان را جز براي نفرت و دستهايمان را جز براي منفعت برون نياورده ايم ديگر سخن از محبت فايده اي ندارد . وقتي همه چيز براساس سود و زيان حساب ميشود ... اندكي به خودت بنگر ... آيا تا به حال بي دريغ و پاك همچون خورشيد بر كسي تابيده اي ؟ دستي گرفته اي ؟ لبخندي زده اي ؟ مثل كودكي بي ريا و بي توقع . اگر اينچنين بوده اي خوشا به حالت اما ميدانم كه زندگي با اينهمه گذشت به سختي جان كندن يك مورچه است براي بالا بردن دانه اي از ديوار عمودي !! ... سخت است و شيرين .. گريه است و خاطره .. اما هرچه باشد مانند صدهزار زندگي ديگر بي ارزش و پوچ نيست .

ن . ن : حتي در دنياي مجازي هم عادات بد و مادي ما انسان ها  راه پيدا كرده حتي اينجا هم معلوم ميشود كه بي توقع و بي منفعت دوستي نمي كنيم ! حالم از اين دورويي ها بهم ميخورد .. از اين توقعات و اين ادعاهاي پوچ و توخالي .. از اين محبت هاي به ظاهر زيبا و پوشالي ...  

تو این دنیای هزار رنگ و نابلد تنها جایی که میدونم از عشق حقیقی و زیبا مینویسه اینجاست ... با خوندنش آرام میگیرم و یاد خاطره های مرده ام می افتم وقتی که زنده بودم ! حتما به این دوستم سری بزنید ... ماهی کوچولوی من


هر كسي هم نفسم شد دست آخر قفسم شد

چند هم نفس لينک ثابت مطلب | ابتداي صفحه