من فقط براي سايه خودم مي نويسم
:: HOMEPAGE :: E-MAIL :: Archive


همچو گل چند به روی همه خندان باشی ؟!

نوشته شده در ساعت ۱۳۸٥/٧/٢۱ توسط مريم

بگذار آفتاب پاییز بر تن گندمینم بنشیند و نسیم باران در گوشم زمزمه کند ، تو می آئی .....

در كمرگاه غروب نشسته ام و به انتظار آمدنت گل از باغ مي چينم ... چند ساقه شكسته ست ؟ چند گل پرپرشده ست ؟ ... تن بيجانم ديگر نه طاقت وسوسه دارد و نه تاب گريز .. مرا به هركجا ميخواهي ببر .. حرفي نيست جز رضايت لب هاي بسته و مشت گره خورده .. لبخند را برچهره ام نمي بيني ؟ ..

- چند باران بايد بر موهايت فرو ريزد چون آوار خواهش نگاهش بر تنت . چند صبح بايد بگذرد و شام نااميد و خسته از كوچه بگذرد .. آه بازگو چند بهار در سرماي چشمانت بخشكد و در سياهي چشمانش مات .

در كمرگاه غروب به انتظار نشسته ام با بغلي پر گل و چشماني پر اميد .. پشت درها پشت اين پرده افتاده پشت اين شهر تب كرده دستاني انتظار مرا ميكشد .. پس چرا نمي آيي ؟ .. صيقل پاك تنت در جادوي چشمه حتي موجي نمي انگيزد .. من بيهوده صورتم خيس باران است ..  چشمه سالهاست كه خشكيده .

- انعكاس چهره ات در آب مژده صبح ميدهد يا انتظاري نو !؟ در كف ماسه گونش جانها خفته و فريادها خفه شده .. چند تن با جيب هاي پر سنگ به زير سنگيني سردش جان داده اند ؟ چند تن با موج فريبنده اش تا ساحل عشق فريب خورده اند و بازنگشته اند ؟ چند تن در سراب قهقهراي تلخش آرزوي برباده رفته اي را رقم زده اند .... جز ماسه و لجن و خرده سنگ چيزي نيست . دست بكش! ... سختي سنگ هايش مي آزارد پوستت را .. به چه دلبسته اي دخترك ؟ به اين سراب باطل .. به اين مرداب معفن .. به چه مي انديشي؟ .. ميترسي پوستت از سختي شوره زارش ترك بردارد ؟ ميترسي لايه لايه تنت از التهاب دروغينش فرو ريزد .... آه لب بازكن .. حرف بزن دخترك مغموم ...

در كمرگاه غروب به نظاره نشسته ام خفتن عشق را .. از كوه پايين ميرود و در جانم چيزي ميريزد همچون عطش عشق .. دستانم خالي ست باد برده ست گل هايم را .. در سينه ام مي پيچد سرماي اين وحشت .. دستانم زير ماسه ها مدفون شده .. توي چشمم ميريزد اشك شور.. مرا از اين زندان رها كن ... نمي بيني جان كندنم را ؟

- آه كه چه ساده اي و معصوم كه آلوده به حرف هاي باطلش شده اي .. نظر در خاك بينداز . همين خاكي كه از آن سربرآوردي و به آن پناه ميبري .. همين تاروپود قهوه اي رنگ همين كرم خاكي پير كه ميان انگشتانت مي پيچد .. رنگ گندم به تنت ميمالي و الماس شبنم به چشمانت .. به چه ميبالي ؟ به بلوغ پژمرده ات يا صورت پر زخم ات ... به قلب هزار پاره ات يا به دل پر مهرت .. چه در دست داري ؟ همه رفت .. جز خاك و شن و مشتي كرم چه در دستانت داري ؟

كاش ميدانستي تمام زندگي من در نگاه معصوم فرشته اي خلاصه شد كه شبي از آسمان جست و ميان حيرت دو چشمم نشست .. آرام و پاك چيزي در گوشم خواند و مرا اينچنين واله و سرگردان كويش كرد .. كاش آن شب چشم بسته بودم و نميشنيدم ضرباهنگ انگشت فرشته اي بر پنجره اتاقم را .. حال كه آمده ام دِينم را به فرشته بپردازم ميگويي او سالهاست كه از اينجا رفته !! نه چشمه اي .. نه غروبي .. نه كمرگاه كوهي كه فرهاد از آن بالا رود ... با دستان خالي و قلبي سرختر از خورشيد به كجا پناه برم وقتي ديگر مامني نيست !

چشم ميبندم از اين تقصير دردآلود .. مرا به قصاص ناسپاسي به اينجا كشاندي حال ببين شكستنم را .. من چشمانم از درد ميسوزد .. لبانم از گناه بسته شده .. دستانم در خاك مي غلتد .. تن بيجانم را ديگر چه ميخواهي ؟

- هنوز هم در اشتباهي و تاريكي خودت مغروقي .. اين سراب جز اتاق تو و اين مرداب  جز دنياي تو جاي ديگري نيست .. آفتاب گندمين پاييز بر تو نميتابد اگر ِدينت را به آسمان نپرداخته باشي ... چشمانت را باز كن .. ببين ديگر نميسوزد .. دستانت را زير باران بشور .. ببين چگونه پاك ميشود .. تنت را به قامت كوه بلند كن .. زندگي هنوز در جريان است .. صدايش را ميشنوي .. راه بسياري مانده ست و تو هنوز از قدم نيافتاده اي .. دستهايت را روي سينه ات بگذار .. قلبت را جز به آفتاب براي بخشش و چشمانت را جز به دريا براي سخاوتش نبخش .. هيچ ايستگاهي ارزش ماندن ندارد .. قلبت را بردار و از ماسه ها بگذر ...

در كمرگاه غروب با دستاني خالي و قلبي زخم دار شاخه ها و گل ها را يكي يكي رد ميكنم .. شايد طلوع عشق را در قلب مهجور خودم  ببينم ، نه در معناي انتظار تو ....

از سر كوي تو با ديده تر خواهم رفت ............... چهره آلوده به خوناب جگر خواهم رفت

تا نظر ميكني ، از پيش نظر خواهم رفت ......... گر نرفتم ز درت شام ، سحر خواهم رفت

نه كه اين بار چو هر بار دگر ، خواهم رفت ....... نيست بازآمدنم باز ، اگر خواهم رفت

چند در كوي تو با خاك برابر باشم ............... چند آمال جفاي تو ستمگر باشم

چند پيش تو به قدر از همه كمتر باشم ...... از تو چند اي بت بدكيش مكدر باشم

ميروم ... ميروم تا به سجود بت ديگر باشم


هر كسي هم نفسم شد دست آخر قفسم شد

چند هم نفس لينک ثابت مطلب | ابتداي صفحه