من فقط براي سايه خودم مي نويسم
:: HOMEPAGE :: E-MAIL :: Archive


من و يک دريچه و هزار راه تا تو ....

نوشته شده در ساعت ۱۳۸٥/۸/٧ توسط مريم

به دنبال کدامین قصه و افسانه میگردی ؟ ... در این بیغوله ردپایی از یاران نمی یابی

   چراغ شیخ شد خاموش و این افسانه روشن شد ...

                                              که در شهر ددان میراثی از انسان نمی یابی !

به هر سو نگاه میکنم جز انعکاس سرد تصویر مرده های متحرک چیزی نمی بینم .. هرچه تلاش میکنم آن پنجره را نمی یابم . رو به کوچه رو به دریا رو به آسمان می گویی باز میشود .. اما اینجا همه چیز دیوار است و فریاد ها خاموش .. اینجا همه بغض است و گریه ها در گلو ... هرچه صندوق چوبی زیر پایم گذاشتم و پنجه به دیوار ساییدم جز پارگی لباس هایم و زخمی بر دستانم چیزی ندیدم ! ... دلخوش نجوای آرام صدایت هستم که شب ها در هزار توی اتاق می پیچد :.....  هنوز تا نور راهی هست .. من آنجا کنار دریا ایستاده ام .. افقی آتشین با آخرین تلالو آفتاب و کنار آخرین خط ساحل زانو زده ام و تو را میان دستانم می بینم که مثل موج میلغزی و میروی و  بازمیگردی ..

پشت به دیوار نشسته ام . زانوهایم را بغل کرده ام مانند جنین مرده ای در رحم ام .. میان انگشتانم حتی یک سیگار هم سنگینی می کند .. پوستم از سوزش باد لایه لایه شده ست و چشمانم از تیزی خورشید دیگر جز سیاهی چیزی نمی بیند .. لب هایم مثل دهان ماهی قرمز تنگ خانه مان وقتی نفس های آخر را می کشید باز و بسته میشود .. یاد آن نگاه کودکانه می افتم پشت آن حجم شیشه ای که هنوز نمیدانست چرا هر سال ماهی های عید کمتر زنده می مانند .

من دلم به اندازه تمام آجر های این دیوار .. تک تک کاشی های کف اتاق .. تمام روزهای انتظار و شب های گریه تنگ شده است . آنچنان که در گودی کف دستانت را اگر نگاه کنی مرا می بینی .. دلم آنقدر کوچک شده که در انتهای خطوط درهم کف دستت پشت آن رگ و پی سرخ زیر پوست گرمت خوابیده ست ... صدایش را نمیشنوی ؟ به زیر تیک تاک ساعتت خفه شده ست ... ماه هاست که دیگر صدایی نمیدهد .. در جریان خونی تو حل شده ست تمامی خاطراتش تمامی دلتنگی ها و غصه هایش ... انتهای دلم آنجاست .. کف دستانت را ببین .. گودش کن .. شاید یک ماهی کوچک با لب های نیمه باز در عمق اشک هایت بتواند نفس بکشد ... امشب را به خاطر من گریه کن دلکم .. که دیگر سال هاست برای من نگریستی منی که لباس عزایت را هنوز از تن در نیاوردم ..

من نگاهم در تو خاموش شد .. بغضم در گلویت به راه ماند .. انتظارم در رفتنت گم شد .. عشقم در منطقت حل شد .. دیگر چیزی ندارم . اما بدان روزی که ببینمت تمامی تکه های قلبم را می یابم با اشک هایم آنرا می چسبانم و این بار تنها یک جا میگذارمش در قلبت ... نه در دستانت نه بر زبانت ... این نهایت آن چیزی ست که میخواهم که بتوانم آخرین نفس را در آغوش تو بکشم تا تکه های قلبم را از گزند خاک بر امان دارم و به تو ببخشمش .. هر چیزی پایانی دارد این هم آخر من ... نهایت تو کجاست ؟

......................

اصلا حوصله این اینترنت سرعت پایین رو ندارم که نمیزاره عکس لود کنم ! .....

زیاد جدی نگیر ! زندگی به همین مسخرگی ست که می بینی .. عاشق بودن و نبودن تفاوتی ندارد وقتی در اصل هیچ چیز نمیماند تا دلخوش حضورش باشی !


هر كسي هم نفسم شد دست آخر قفسم شد

چند هم نفس لينک ثابت مطلب | ابتداي صفحه