من فقط براي سايه خودم مي نويسم
:: HOMEPAGE :: E-MAIL :: Archive


نرو كه رفتنت صلاح ما نيست ...

نوشته شده در ساعت ۱۳۸٥/۸/۱٧ توسط مريم

آنشب میخواستم با تمام وجود سرمای این باد گزنده را تا اعماق ریه هایم فرو دهم ... از این نابرابری از این بیداد خسته ام .. درونم چیزی چون مذاب داغ میلرزد و تا گلویم بالا میاید .. من از درون گر گرفته ام .. به دنبال خنکای دلچسبش هستم تا کمی آرام گیرم .. بگذار قطرات باران روی صورتم سر بخورند و تا زیر چانه ام نهری سازند .. دستم را چاله ای کنم برای جمع کردن نهر کوچک باران یا اشک های گرم خود ! .. من زیر باران گم شده ام .. هرلحظه باد به سمتی می کشاند این تن خسته را و باد پاییزی پلیسه های دامنم را در هوا موج می اندازد ... من دختر بادم یا آفتاب که چنین شیدایم ؟؟ نميدانم !... ابرها چون هیکل های سیاه درشت کنارهم ایستاده اند و هرطور نگاهشان کنی باز با غضب دست هایشان را بر هم می کوبند .. فرودی از آسمان میسازند و بر سرت خراب میشوند ...آنروز ابرهای تیره بارانزای را به بکارت کدام غنچه متهم کرده بودی که باد گلبرگ هایش را از هم شکافت ! .. به صلابت کدام آسمان دل خوش کرده بودی که چنین مغروروار مرا می نگریستی ! ..به راستی دستانت به خون غنچه زرد آلوده نبود ؟ ... پس باد در گوش من چه زمزمه میکرد ... چه می گفت که موهایم در نوازشش می چرخید و سرم گیج میرفت و بر زمین می افتادم ... میدانی آنشب باد در گوشم چه گفت ؟....

دست هایم را اگر بگیری بال آرزوهایم به وسعت آسمان دلت اوج خواهد گرفت .. اما تو رد کردی خواهش دستانم را ... قلبم را اگر بپذیری تا ابد با لرزش قلبت پر و خالی میشود .. اما تو باور نکردی .. چشم هایم را اگر ببینی التماس و عجز دلم را خواهی فهمید .. اما تو نگاهم نکردی ..

من اما باریکی انگشتانت ، دستان بي قرارت روي ميز ، پوست گندمينت ، سرآستين روي مچ دستت كه هميشه تميز بود و انحناي كمرت هنگامي كه به جلو خم شده بودي .. همه چيز يادم هست تا زماني كه به چشمانت نگاه ميكردم ...برق چشماني كه تا به حال كمتر ديدم ديگر مجالي براي ديدن لب ها و موها يت به من نميداد حتي كك هاي كوچك اطراف بيني ات را نميديدم وقتي آنطور ثابت و خيره نگاهم ميكردي ... نگاهت نه خواهش و التماس بود نه وحشي و هوس باز .. نافذ و براق و گيرا مثل اينكه تيله اي قهوه اي در چشمانت باشد بدون هيچ حسي كه بتوان نامي برايش گذاشت ... هرچه بود مرا از درون خالي ميكرد ...

با فاصله نگاهت ميكردم با فاصله از كنارت رد ميشدم و با فاصله جواب نگاه هايت را ميدادم .. ميترسيدم در خواهش تنم ذوب شوم ميترسيدم قلبم را در دستان بي قرارت بگذارم .. ميترسيدم از عاقبت اين عشق .. از دور ميديدمت و ميدانستم مرا نمي بيني .. راضي نبودم خوشحال نبودم اما توان مبارزه اي ديگر هم نداشتم ... تا آخرين بار از دور ديدمت نزديك آمدي ... رفتم! .. چند دقيقه بعد پشيمان شدم برگشتم ... نبودي ! .... در دل اطمينان يافتم كه تو هم مثل ديگران بودي .. حتي رفتنم را انتظار نكشيدي ، نگاه هايم را نديدي ، دستانم را نفهميدي كه با ديدنت يكديگر را مي فشردند ! قدمي برنداشتي مبادا غرور آهنينت لكه دار شود ... بي مهابا رفتي !

---------------------------

گاهي به آن زن هاي غريبه كه ظاهر ساده و محلي دارند حسودي ميكنم كه هر روز تو را مي بينند  ... اگر ميدانستند تو براي زني ديگر در آنسوي درك ساده مغزشان آرزوي محالي هستي ، چه قدر احساس خوشبختي ميكردند !

.......... DL كه يادتون هست ! هنوز پايينه البته سطح سرمي اش زياد شده ولي اثرات درماني اش هنوز كامل نشده ... من آن موجم كه آرامش ندارم ... به آساني سر سازش ندارم ... از آرامش گاهي آنقدر دور ميشوم كه ساحل اميدم حتي در هواي تو هم طوفاني ست !


هر كسي هم نفسم شد دست آخر قفسم شد

چند هم نفس لينک ثابت مطلب | ابتداي صفحه