من فقط براي سايه خودم مي نويسم
:: HOMEPAGE :: E-MAIL :: Archive


در نگاهت مانده چشمم ، شايد از فكر سفر برگردي امشب

نوشته شده در ساعت ۱۳۸٥/۸/٢٥ توسط مريم

   آن شب باد زاینده مرا هم بارور کرد .

وقتی میگفتی ؛ روزی میاید که دیگر یک دختر باکره در شهر وجود ندارد میخندیدم به حرف هایت و بی هوا بین شاخه های درختان دنبال سیب تازه می دویدم ... هرشب یک نفر بی هیچ انتخابی و هر بار یکی دیگر .. این فقط افسانه ست و قصه ای که مادران خرافاتی مان می گویند تا عشق را بخشکانند . اما تو باور نمیکردی و مدام میگفتی هر صبح برای من به منزله مرگ دختری از سرزمینم است که قبل از بهار آرزوهایش در سرمای باد میزاید و میمیرد ... و من باز می خندیدم : پس این دختران رنگ به رنگ کیستند که در هر کوی و برزن می بینم ؟ اگر هر روز کسی میمرد آیا زنی هم میماند ! .... تو هیچ نگفتی و رفتی ..

زیر شاخه های درخت نشسته ام و در خیالم سیب را روی لب هایت میلغزانم و گاز میزنم .. اشک از چشم هایم تا گودی لب هایم جمع میشود .. تو نیستی و من نتوانستم به تو بفهمانم که من از مادران ساده دل شهر یاد نگرفته ام که عشق را بکُشم تا زنده بمانم . می میخواهم تو را فریاد بزنم و بالاتر از آن بر بلندترین تپه شهر بایستم و بگویم من حقیقت عشق را دریافته ام که اینچنین شیدایم نه شما که سیاه پوش خرافات ذهنتان هستید و همیشه از باد میهراسید .. بیایید این بالا و تابش آفتاب را بر پوست سفیدتان حس کنید .. آنقدر در تاریکی فرو رفته اید که نه چشم هایتان سویی دارد و نه پوستتان طراوتی ! .. از چه میترسید ؟ ...

تو میدانستی که من تنها دختر این شهرم که شب ها جرات پرسه زدن بین درختان جنگل را دارم بی آنکه از شبح های خیالی تو بترسم یا که از اجنه عروس دزد ...اما حتی یک شب هم با من نیامدی تا خصوصی ترین جای شهر را نشانت دهم که میتوانی همیشه ماه را با یک تکه ابر از پشت شاخه خشکیده نگاه کنی و نترسی که دژبان شبگرد روی شانه هایت بزند و کارت تردد بخواهد ! .. من هر شب تنها ميرفتم و با فكر تو ميخوابيدم .. تا صبح نسیم و مهتاب روی شانه هایم جابه جا میشدند ...

تو میگویی آن دختران الوان شهرمان تنها روح مردگانی هستند که به خاطر هوس بازيشان قصاص ميشوند و از شهر رانده ميگردند و من فریاد میزنم که چطور من آنها را میبینم ! .. چگونه میتوانند مرده باشند ! ... تو دستانم را گرفتي و اشك ريختي كه برگردم به حرف هايشان گوش ندهم گفتي كه پيراهن هايم را درآورم و نقاب بر صورت بزنم .. تو گفتي در شهر خانه اي برايت ميسازم كه پنجره اتاق خوابش از تپه آرزوهايت هم بالاتر باشد و بتواني ماه را ببيني .. اما من دختر آفتابم نميتوانم زير سقف آهني تو عشق را ببينم .. آخرين اشك هايم را لاي انگشتان دستت هدر دادم و التماس كردم كه با هم فرار كنيم .. از اين شهر برويم .. از اينجايي كه ما را براي باهم بودن نميخواهند براي با خود بودن ميخواهند .. بيا با هم برويم حتي دورتر از تپه دورتر از ساحل آنجايي كه عشق گناه نيست جايي كه آرزو محال نيست ... اما تو دست هايم را رها كردي و رفتي ...

 از آنروز ديگر نديدمت.. هرچه به در خانه ات زدم جواب ندادی ... مادرت و خواهرانت هم مرا ندیدند وقتی روی سکوی خانه تان اشک هایم را در زانوان بغل کرده ام میریختم ... آن شب بود که زیر درختان سیب دراز کشیده بودم و برگ های سبز را روی سینه هایم میگذاشتم تا یخ نزند ... باد لای موهایم میپیچید و صدای خنده دخترانی دیگر میامد که دور از من میدویدند ... باد میامد و من مدام دردم بیشتر میشد .. درونم کوره آتش بود و پوستم ازبیرون ترک میخورد ...

صبح که با ریزش شبنم بیدار شدم حس کردم از درون سبک شده ام آنقدر که با یک آرزو به تپه بلند رسیدم و آفتاب را دیدم که آرام آرام بر شهر سیاه پوش میتابد .. روی شکمم دست کشیدم و حس کردم از درون متولد شده ام .. به تقاص عشق جان دادم و به فرمان باد بارور شدم و خوشحال بودم که دیگر نمیدیدمت تا شايد در هوس یک شب با تو فرزندی سپید میزاییدم که یاد بگیرد در شهر سیاه پوشان از هرچه طبیعت انسان است و عشق، دوری گزیند و به هرچه زشتی ست روی آورد و یا دختری مياوردم که چون مادر بزرگ هایش از برآمدگی اندامش شرم کند و  نگاه چشمان سیاهش را زندانی کند . اگرچه از تو و هرچه میگفتی زیباست جدا شدم ولی باد و آفتاب و نسیم را به مهمانی عطر تنم آوردم تا معجزتی باشد برای تو ... حیف که ندانستی و ندیدی چگونه رفتم !

ن . ن : باز گریه بی دلیل ام باز این عصر تعطیل دلتنگ مرا به یاد خودم می اندازد که چقدر محتاج هق هق ام ... تمام نا تمام من با تو تمام میشود ... تویی که تنها امید بودنی برایم هرچند که هیچ کس باور ندارد اما فقط صدای تو میتواند امیدی باشد در این شهر تاریک ... تو روزنه نوری در خانه ظلمت پوش !


هر كسي هم نفسم شد دست آخر قفسم شد

چند هم نفس لينک ثابت مطلب | ابتداي صفحه