من فقط براي سايه خودم مي نويسم
:: HOMEPAGE :: E-MAIL :: Archive


قرار ساعت پنج و سي دقيقه

نوشته شده در ساعت ۱۳۸٥/٩/٢ توسط مريم

پشت چشمم را نازك تر كردم و سايه قهوه اي را تا بالاي پلكم كشاندم . چشم هايم اينطور كشيده تر بودند و حالتشان جذاب تر بود . توي آيينه نگاهي به خودم كردم هيچ موردي نبود كه فراموشش كنم . شلوارم را پوشيدم و روي صندلي نشستم . كمي مانده بود تا ساعت پنج بشود . دوباره نگاهي به خودم انداختم . حس ميكردم كس ديگري روبرويم نشسته و به من ميخندد . بايد زودتر آماده مي شدم . همان جاي هميشگي منتظرم بود . اين بار هم  حتما مي ايستاد !

 دستبند آويزدارم را دست كردم و گوشواره هايي كه ديروز از پيرمرد دست فروش خريده بودم ، انداختم . موهايم را صاف بالاي سرم بستم و يك كپه از آن را جلو آوردم . بلند شدم تا ديگر چيزي نبينم . مانتوي صورتي رنگم را برداشتم با روسري صورتي قهوه اي .. ميخواستم همه چيز همينطور باشد . اين مانتويم را خيلي دوست داشت . الان هم دارد ؟ خب خودم كه راضي بودم . همين كافي نيست !

دكمه هايش را كه بستم دوباره نگاهم به خودم افتاد . قيافه مسخره اي داشتم كه همه را جذب ميكرد الا خودم . مگر ميشود من خودم را دوست نداشته باشم ؟ يعني اينقدر سخت است ! دير شد .. از پنج هم گذشت . نميدانم باران ميايد كه چتر بردارم يا نه ..خب برميدارم چون احتمالش هست كه باران بيايد اما نه برنميدارم ، او حتما مي آورد ! ...

در اتاق بسته بود و هنوز به پدر نگفته بودم كه براي چه كاري بيرون  مي روم .. دو مرتبه سمت در رفتم اما هربار چيزي مرا ميترساند . دعوايم ميكرد ؟ خب يك دروغ ديگر  .. مگر راهي جز اين پيدا مي شود . اينبار در را باز ميكنم . نه نشد اول بايد موبايل را جواب بدهم .

_  الو الو ...

صدايي نمياد .. اين كه صفحه اش سياهه . كي خاموش شده ؟ پس كي الان زنگ زده ! .. نكنه اومده و كلي منتظر شده ..

نگاهي به ساعت مچي ام كردم . نيم ساعت از پنج گذشته است . حتما الان پيدايش شده . با قيافه اي خسته كيفش را به دست گرفته و با عجله اطرافش را نگاه ميكند .. كيفش را دست به دست ميكند .. سيگاري در مي آورد كه احتمالا موبايلش زنگ ميخورد اما هنوز نگاهش به خيابان است و پكي به سيگارش ميزند ...

الان زنگ ميزنم كه خيالم راحت بشه .. كه بگم ديرتر ميرسم .. پيغام بزارم بهتر نيست ؟ اما نه غر ميزنه كه پيغامت نرسيد . پس زنگ ميزنم ! شماره اش بايد توي ليست آخرم باشد .آها ايناها .. ( الو عزيزم .. من يه ذره ديرتر ميرسم .. تو اونجايي ؟ )

- ببخشيد ! كجا ؟

- شوخي نكن جونم .. ميگم يه ذره ديرتر ميرسم .. باشه ؟ ... صدات قطع و وصل ميشه ...مي بينمت .

به سمت در مي روم . ايندفعه دستگيره را مي چرخانم . پدر را ميبينم كه روي كاناپه لم داده  و همينطور ساكت به يك گوشه خيره شده است . از مقابلش كه گذشتم نگاهي به صورت و لباسم انداخت .

 ( كجا ؟ ..  )

 _ من ؟ هيچ جا ..  دارم ميرم پياده روي .. نميدونم شايد طول بكشه شايد هم زود برگردم ...

با عجله وارد اتاق مي شوم . سنگيني نگاهش عذابم ميدهد ..

( شب زود بيا ) ..

 در را دوباره ميبندم .. اتاقم تاريك شده .. شمع دايره اي روي ميز را روشن ميكنم .. هميشه دوست دارم با اين نور خودم را ببينم ..اما اينبار آيينه تاريك تر شده است .. يا من اينطور حس مي كردم . در روشنايي هرچه قدر دنبال تصويرم ميگشتم چيزي نميديدم . انعكاس تند نور محوم ميكرد . اما تو اين سياهي بهتر ميشد چيزها را ديد . اگر روشنايي ميخواستم فقط به خاطر اين بود كه تو شاد باشي و زشتي هايم را نبيني . به همين خاطر آنجا كه مي ايستاديم مغازه هايش هميشه روشن و پر از نورهاي رنگي بودند . ميدانستم آنطور وقتي مرا ببيني بيشتر دوستم خواهي داشت ... ببينم هنوز هم از رنگ قرمز خوشت مي آيد ؟

از سايه شمع روي ديوار ، فقط هاله اشك هايش را مي توانستم از اينجا ببينم . سايه اش آنقدر بزرگ بود كه كوچكي اشك هايش با تمام درياچه اي كه درست كرده بود ديده نميشد . هوا تاريك تر شده بود .. ساعت نزديك به شش بود ...

يعني الان آنجا ايستاده است ؟  به خيابان نگاه ميكند يا با موبايلش حرف مي زند ؟ ... اگر نه پس كجا مي توانست باشد ! اصلا يادش مانده كه با من قرار دارد .. امكان داشت همه چيز را كنار گذاشته باشد .. ياد روزي افتادم كه توي همان خيابان منتظرش بودم و تا وقتی بيايد با خرس كوچك  مغازه اي كه مقابلش ايستاده بودم حرف ميزدم . نگاه غمگيني داشت . حس ميكردم تنها نيستم  .. بهش گفتم اگر آمد به او بگويد كه دلتنگش بوده ام .. كه اشك هايم را با چشمان شيشه اي اش ديده ست .. بگويد كه هنوز هم انتظارش را مي كشم .... يعني پيغام ام را گرفته است !

 روي صندلي نشستم نگاهي به موبايلم انداختم كه هنوز صفحه اش خاموش بود. دستمال آرايشم را برداشتم و پشت چشمم كشيدم .. بعد دو طرف گونه هايم كه سرخ شده بود . امتداد ماتيك ارغواني  تا كنار چانه ام كشيده شد . زير چشمهايم سياه شده بودند .. نگاهي به تصوير آيينه انداختم كه هنوز ميخنديد . موهايش بالاي سرش جمع شده بود و روسري قهوه اي به سر داشت . ميدانستم كه وقتي موهايم باز است بيشتر دوستم دارد . گيره سرم را باز كردم . انگشتانش لاي موهايم سر ميخورد . سرم از سوت گنگ خنده هايش درد گرفت . ته چشمم از اشك ميسوخت . دلم سنگيني لحظه اي را داشت كه اولين بار در آغوشش گرفتم . انگار كه چيزي درونم بالا و پايين ميشد .

ميخواست بيايد بالا و فرياد بزند .. يك جور حسي كه انگار بارور بشود .. تا حالا عادت نداشتم كنار صورتم نفس ديگري را احساس كنم .. يك چيزي توي دلم بالا و پايين مي شد مثل وقتي كه بعد از چرخ و فلك سرگيجه بگيرم . دستمال را كامل روي صورتم كشيدم كه ديگر رنگي نداشت . سرم را روي دستم گذاشتم . دلم از سنگيني اشك خالي شد ...               


هر كسي هم نفسم شد دست آخر قفسم شد

چند هم نفس لينک ثابت مطلب | ابتداي صفحه