من فقط براي سايه خودم مي نويسم
:: HOMEPAGE :: E-MAIL :: Archive


تو به خاك افتادي ... كمر عشق شكست ...

نوشته شده در ساعت ۱۳۸٥/٩/٦ توسط مريم

روزها فکر من این است و همه شب سخنم       که چرا غافل از احوال دل خویشتنم !

از کجا آمده ام ؟ آمدنم بهر چه بود ....                به کجا میروم آخر ... ننمایی وطنم ؟

من جاي آينه مي شكنم ... رو به خودم داد ميزنم اين آينه ست يا كه منم ؟

.... روزها از پی هم می آیند و من در تلاطم این روز و شب مبهوت مانده ام .. دردم از دانسته هایی ست که عذابم میدهد یا از ندانسته هایی که لازم به اجرا هستند ! .. حس میکنم از درون زایش پیدا کرده ام ..انگار درونم را کسی میکوبد کسی می آمیزد و میخواهد فریاد سر دهد .. میخواهد آزاد باشد بی قید و رها بی توجه به حرف های پوچ دهان های باز مردم ... آنقدر رها که از خواهش تو تا رسیدن به آغوشت جز یک اراده جز یک تصمیم راهی نباشد ! ... ماه هاست درونم غوغایی ست .. بالا میاید و از شقیقه هایم بیرون میزند .. گریه هایش تاب توانم را بریده .. دیگر نمیتوانم قطره های اشک را از گونه هایش سر دهم تا به روی بالش جمع شوند .. هرچه میگویم چرا گریه میکنی ؟ چرا غمگینی ؟ سرش را تکان میدهد و زانو به بغل گرفته گوشه دیوار می نشیند ... کارش شده خیره نگریستن به نقطه خیالی روبرویش یا جویدن گوشه ناخن هایش ... پوست کنار شستم به گوشت قرمزش رسیده . اما چه کنم جز نگاه کردن حال و روزش راهي ندارم !  

اینروزها حس میکنم کسی از درون صدایم میزند .. نجوای کلامش در گوشم است صدای آرام دختربچه ی ست که آواز میخواند ... برای عروسکش میخواند مثل قدیمتر ها که خرس پشمالویم را قبل از خواب می فشردم و زیر لب برایش شعر میخواندم .. دیشب صدایش بلندتر شد به دنبالش تا روی پله ها رفتم صدا از طبقه بالا می آمد ... بالاتر رفتم تاریکی بود و سکوت .. صدای دخترک گم شد .. چراغ راهرو را روشن کردم و روی پله ها نشستم . تمام شب همانطور در جستجوی صدایش تمام شد ...

حس می کنم از درون جدا شده ام .. یکی دیگر آنجا روبروی من در آینه ، نشسته . يكي ديگر كه چندان هم غريبه ست .. چشم هايش هميشه خيس اشك است و موهايش بلند و پريشان .. نگاهش آرامتر از من است و با لب هاي نيمه باز مرا نگاه مي كند . لب هايي كه انگار از يك بوسه جدا شده اند و براي حفظ خاطره اش حالت ديگري نمي گيرند ... با صورتي سفيد و بي روح چشماني آرام و مرطوب مرا نگاه مي كند و همه جا سنگيني نگاهش را بر دلم مي اندازد ! ...

كاش هيچ گاه اينگونه نگاهم نميكردي . اينقدر بي توقع و مظلوم ! نميدانم چه خطايي كرده ام كجاي كار احساسم را به تو ندادم .. كدام زمان نگذاشتم بيرون بيايي و بخندي و بازي كني .. مگر تا به حال دنيا برايم جز يك تفريح كسل كننده چيز ديگري بوده ست ! .. من كه هرچه داشتم به تو دادم تا خنده هايت را به من ببخشي و مهربانيت را به ديگران تا مثل خورشيد زاينده ات همه را دوست بداري و پرتوي گرم دستانت قلب كسي را تكان دهد .. مگر جز تسليم در برابر اهداف كودكانه ات چه كرده ام . حالا كه احساس باطني ام جز پوچي تلخ لحظه هاي برباد رفته نيست از من ناراحتي و گريه سر ميكني !! ... هنوز خيلي بچه اي دختركم . آنقدر كه لذت هاي گذرا و بي دوام را به تنهايي دل انگيز خودت و به بلوغ آرزوهايت ترجيح ميدهي !! آه كه دلگيرم از اينهمه سادگي ات ....

اينروزها كه آرام و غمگين كنارت نشسته ام و نميخواهم آرامش خيالي ام را با دروغ هاي يك عاشق يا دوست عوض كنم اينگونه مرا از خود ميراني !! مگر از آنهمه لبخند و شادي و خاطره چه برايت مانده ست كه اينگونه سوگوار ي ! ... دست كدام دوست دستم را گرفت چشم كدام دوست تو را ديد .. به چه دل بسته اي پس ! ؟ ... اشك هايت را پاك كن از گوشه ديوار برخيز و بغلم كن اشك هايم در آغوش تو خالي شوند بهتر ست دختركم !

ن . ن : رازقي پر پر شد .. باغ در چله نشست .. تو به خاك افتادي ... كمر عشق شكست ... ما نشستيم و تماشا كرديم !!! ... كوچ غريب بابك بيات آهنگساز ترانه ها و خاطره ها را تسليت ميگم ... روحش شاد .

ن . ن : قالب قبلي به دليل اينكه مشكلاتي در ديدن رنگ ها و لود كامل داشت عوض كردم گرچه پرستارش رو خيلي دوست داشتم ولي خب مجبور به تركش شدم ....


هر كسي هم نفسم شد دست آخر قفسم شد

چند هم نفس لينک ثابت مطلب | ابتداي صفحه