من فقط براي سايه خودم مي نويسم
:: HOMEPAGE :: E-MAIL :: Archive


وای اگه برگرده پيشم ... براش پروانه ميشم

نوشته شده در ساعت ۱۳۸٥/٩/۱٢ توسط مريم

نميدونم چقدر باهاش موافقيد و چقدر باهاش مواجه شديد ...

من نمیدانم و همین درد مرا سخت می آزارد که چرا انسان ، این دانا .. در تکاپوهایش ره نبرده است به اعجاز محبت و نمیداند در یک لبخند چه شگفتی ها پنهان است ....

من برآنم که در این دنیا خوب بودن به خدا سخت ترین کارهاست... و نمیدانم که چرا انسان تا  به این حد با خوبی بیگانه است و همین درد مرا سخت می آزارد ....

                                                                    دكلمه ی داريوش از زبان فريدون مشيري

ديشب برف از آسمان مي باريد و من پا به پاي سنگفرش خيابان سفيد ميشدم .. نگاهم به آسمان سرخ و سفيد بود كه چه بي پروا از بغض خالي ميشد و دلم براي خودم سوخت كه زنداني دستانم بود .. دانه هاي برف گويي بر دلم ميباريد و غمش بر سينه ام خالي ميشد .. سكوت فرودش رهاورد اشك هايي بود كه ماه ها پيش ريخته بودم .. بي هوا ياد فروغ افتادم و شعرش : پشت شيشه برف ميبارد .. در سكوت سينه ام دستي دانه اندوه ميكارد / مو سپيد آخر شدي اي برف ... تا سرانجامم چنين ديدي / در دلم باريدي .. اي افسوس ... بر سر گورم نباريدي !! .. ا

شك هاي سردم بر گونه ميريخت .. دلم ميخواست آنجا ميان برف هاي خشك و يخ زده بنشينم و انجماد خونم را از درون نظاره كنم ... آنقدر دلتنگ بارش سنگينش بودم كه وقتي آمد نميدانستم چگونه به استقبالش روم ... اشك از چشمانم ميريخت و من ميخنديدم ... دست دوستم را گرفته بودم تا ليز نخورم و او هم دست نامزدش را تا نيفتد ! برف ها با صداي خفه اي زير پاهايمان له ميشدند كه دانه هاي برف روي گونه هاي من ...من ميخواستم خنده هايم را از آسمان بگيرم از ابرها از نگاه همسايه غريبه از خنده هاي تو ... اما نتوانستم تنها درون سينه ام اشك ميريختم ....برايش خواندم : بعد از او ديگر چه مي جويم ... بعد از او ديگر چه مي پايم ... اشك سردي تا بيفشانم ... گور گرمي تا بياسايم ! ... و چقدر ناراحت شدم كه اشك هاي تو را هم درآوردم كه ميگفتي لحظه اي هم بدون عشقت نميتواني زندگي كني و انگار كه لرزي بر اندامت بيفتد دستانش را سخت تر فشردي و اشك هايت را قورت دادي .

دلم براي فروغ سوخت كه چقدر هنگام نوشتن اين شعر ناراحت بوده و چقدر قلب مهربانش در بي توجه اي قلب كسي كه دوستش داشت ( پ. شاپور ) ترك برداشته است ... وقتي كه برايش نامه مينويسد و فقط از او محبت ميخواهد .. تنها يك جواب گرم .. يك اشاره مثبت نه بيشتر از توانش ... تنها يك لبخند ! و همين درخواست كوچك را هم برايش حرام مي كنند . آه چه تنها و غمگين بوده ست دخترك شاعر در زماني كه زبانش را هيچ كس نمي فهميد ! ...

گلوله هاي برفي روي لباس هايمان پهن ميشد .. دستانمان كرخت و سرخ شده بود و ما خوشحال بوديم .. من از دانه هاي برف كه در دستانم ذوب نمي شدند ! و آن دو از عشقي كه دستانشان را گرم كرده بود ... من براي دل عاشق دوستم نگران بودم و زيرلب دعا كردم هيچ گاه ترك برندارد و دستانش هميشه گرم باشد و او براي دل محكوم من نگران بود كه به جرم عشق آزادش يك بار قصاص شده بود و ديگر جز ذره هايش چيزي باقي نمانده بود ....

تا نزديكي هاي صبح برف پراكنده مي آمد و من پشت شيشه ايستاده بودم و ياد روزي افتادم كه تو بودي و من بودم و دانه هاي برف .. صداي خواهش هاي تو و سكوت لب هاي نيمه باز من و آن لحظه و آن روز كه حس كردم چقدر تنهايم وچقدر دستانم حتي اگر با بازدم نفس هايت گرم شوند يخ زده اند ! ... آن روز دلم برفي بود و آسمان ديگر نمي باريد ....

---- در مورد مطالب اين وب به نظرم رسيد توضيحي بدم چون چند نفر از دوستان سوالاتي كرده بودند .... نوشته هاي يادداشت ها از جايي كپي نميشود و اگر هم از بزرگ يا عزيزي شعر يا مطلبي نقل شود ذكر خواهد شد . ويراستاري خاصي هم ندارد و تقريبا احساس آن لحظه يا موقعيتي ست كه بيان ميشود ..در مورد بعضي پيچيده گويي ها هم تقصير من نيست قلم به فرمان سايه ام مينويسد و من كنترل خارجي بر آن ندارم !! اما در كل ساده تر خواهم نوشت ... ممنون از دقت نظر دوستان .

ن .ن : هفته پیش چندتا از دوستان وبلاگ نویس رو در جشن و گردهمایی باشگاه وبلاگ نویسان دیدم که واقعا از دیدنشون خوشحال شدم .. به هر حال وقتی کسی رو ببینی و بعدش به وبلاگش سر بزنی یه احساس دیگه ای پیدا میکنی که مطمئنا خیلی جالبه ! مثل فرزانه و سمانه که خیلی ناز و دوست داشتنی هستند همینطور مریم و بقیه دوستان .. امین .. پیام .. نم نم .. مو مو و صدف ( که قراره بهشون سر بزنم ) و ...


هر كسي هم نفسم شد دست آخر قفسم شد

چند هم نفس لينک ثابت مطلب | ابتداي صفحه