من فقط براي سايه خودم مي نويسم
:: HOMEPAGE :: E-MAIL :: Archive


شب ، سايه روح سياه كيست ؟

نوشته شده در ساعت ۱۳۸٥/٩/۱۸ توسط مريم

سنگینی هوا روی سینه ام فشار می آورد . ابرها گویی روی دلم می بارند . نگاهم خیره به جاده مه آلود مانده است و من پشت بخار شیشه پنهان شده ام .. به هرچه نگاه می کنم دردآلود است . نشاني از اميد در هيچ جوانه اي نيست كه مرا تشويق به رستن كند .. انگار پارچه ای سیاه مقابل دیدگانم فرو افتاده ست .. دیگر اشک هم چشمانم را خیس نمی کند و بغضم را رها نميسازد ...سينه ام درد مي كند ..

 به زیر نم نم باران ایستاده ام و از درون میلرزم .. از انعکاس چهره ام بر دیوارهای شیشه ای .. از صدای تو که اسمم را می گویی .. از انعکاس نامت که ته گلویم می پیچد و بیرون نمی آید  از نگاه بيگانه ام میترسم ..

قاب پنجره را باز گذاشته ام .. باد موذی پاییز لای موهایم میرود و همچون دست سرد مرگ غباری خاکستری به موهایم می اندازد .. این هوای مشئوم میل هیچ چیزی را در من برنمی انگیزد . پوستم از سرما ترک برداشته است انگار .. میترسم مثل تکه های پازل جا به جا فرو ریزد و من بمانم و مشتی خون و استخوان .. 

مثل آنشب كه خواب دیدم و در خواب ستاره ها را در دستانم جمع می کردم كه یک لحظه تمام شهر تاریک شد و من دستانم پر از ستاره هايي بود که میسوختند و میسوختم ... خواب دیدم که از همین پنجره تا آسمان بالای خانه ام قد کشیده ام و مثل سیب از درخت ، ستاره از آسمان مي چيدم ... خواب ديدم كنار پنجره نشسته بودم ...

سينه هايم زخم دارند .. باد لاي موهايم مي پيچد .. پايم را لبه پنجره ميگذارم .. تا آسمان يك دست فاصله هست .. تا ستاره هاي پشت درخت كاج يك پرش كوتاه فاصله هست .. روي پنجه ام مي ايستم دستم را دراز مي كنم و به جلو خم ميشوم ... انگشتانم از سرماي ستاره روشن ، ميسوزند .. چشمانم سياه ميشود .. سوت مبهمي در گوشم مي پيچد و سرم انگار به جايي ميخورد ....

                           

بيش از اينها ، آه ، آري     بيش از اينها ميتوان خاموش ماند

ميتوان ساعات طولاني     با نگاهي چون نگاه مردگان ، ثابت

خيره شد در دود يك سيگار     خيره شد در شكل يك فنجان

در گلي بيرنگ ، بر قالي        در خطي موهوم ، بر ديوار .

فروغ ... عروسك كوكي //


هر كسي هم نفسم شد دست آخر قفسم شد

چند هم نفس لينک ثابت مطلب | ابتداي صفحه