من فقط براي سايه خودم مي نويسم
:: HOMEPAGE :: E-MAIL :: Archive


از خماري چشمانت تا مهرباني قلبت خط اجباري ست براي حسرت من !

نوشته شده در ساعت ۱۳۸٥/٩/٢٢ توسط مريم

روز اولی که تصمیم گرفتم نوشتن را به صورتی دیگر هم تجربه کنم و وبلاگ نویسی را آغاز کردم که گمانم نزدیک به دو سال است ، تنها انگيزه ام هماني بود كه بازتاب اسم وبلاگم نيز هست . و البته برگرفته از بوف كور صادق هدايت كه اولين بار زماني خواندم كه تنها فضاي موهوم آنرا درك كردم و لذت بردم و حال در هر بار خوانش بيشتر به قدرت نويسنده اي كه مثل هميشه درك نشد پي ميبرم . مي گويد :  من فقط براي سايه خودم مي نويسم كه جلو چراغ به ديوار افتاده ست ، بايد خودم را بهش معرفي كنم .

سعي كردم آن چيزي كه واقعا حس كرده ام و بيشتر در خيال بوده تا واقعيت ، را بنويسم . به همين دليل هم نوشته هايم ناخودآگاه كمي فضاي سورئال به خود گرفت كه خب مخاطباني دارد و منتقداني . اما من هميشه از غوطه ور گشتن در فضاي ذهن فردي ديگر لذت ميبرم .. گرچه وبلاگ خواني اينروزها يعني وبلاگ زياد خواندن و حرفه اي و سريع خواندن و وقتي براي دقيق خواندن مطلب يا شعر نميماند ! و اينجور نوشتن ديگر جايي ندارد وقتي تعريف هايي ار روزمره نويسي ميشود ....

اما اينها همه بهانه است در اين ميان، تنها يك چيز تفاوت پيدا كرده ست ! بعد از تمام اين پست نويسي ها و ثبت احساسات و خيالات و نگرش ها ، به پله اول رسيدم !! ... منظورم سقوط يا پس رفت نيست تنها اينكه به قول هدايت : من سعي خواهم كرد آنچه را كه يادم هست بنويسم شايد بتوانم راجع به آن قضاوت كلي بكنم نه! فقط اطمينان حاصل كنم و يا اصلا خودم را باور كنم .. فقط ميترسم كه فردا بميرم و هنوز خودم را نشناخته باشم - زيرا در طي تجربيات زندگي به اين مطلب برخوردم كه چه ورطه هولناكي ميان من و ديگران وجود دارد - و فهميدم كه تا ممكن است بايد خاموش شد ، تا ممكن است بايد افكار خودم را براي خودم نگه دارم و اگر حالا تصميم گرفتم كه بنويسم ، فقط براي اينست كه خودم را به سايه ام معرفي كنم ، سايه اي كه روي ديوار خميده و مثل اين است كه هرچه مينويسم با اشتهاي هرچه تمام تر مي بلعد ....

و حالا بعد از تمام فراز و نشيب ها دوباره به نقطه آغاز رسيده ام .. البته در اين مدت از شناخت بسياري مسائل و تجربيات بهره بردم ولي هنوز ناشناخته ها بسيار است و مشكل اينجاست كه من خسته ام ! ... سايه ام مرا ميشناسد ، ولي هنوز هم نقاط تاريكي دارد كه من آنها را نمي شناسم .... مخلص كلام اين است براي مدتي كه واقعا نميدانم چقدر است نخواهم نوشت .. تا زماني كه ابهام سايه ام كمتر شود .. دستم روان تر گردد و ذهنم بازتر ... فعلا حس ميكنم زنداني خيالاتم شده ام و به قول داريوش عزيزم سرگرم به خود زخم زدن در همه عمرم ! .....

با وجود اينكه ميدانم در فضاي اينترنت بدتر از دنياي واقعي تا زماني كه حضور مداوم داري و به اصطلاح آپديت هستي همه به يادت هستند اما نميتوانم با تني خسته و ذهني آشفته ادامه دهم ... مفيد بودن بهتر از مستمر بودن است .

خداحافظي نمي كنم چون رفتن معنايي ندارد وقتي مقصدي نيست . شاد باشيد و پيروز ...

مي بارد اكنون بر دلم خواهش يك ديدار
مي كاود از درون سينه ام اين آخرين تكرار
مي بيند هرچه در برم مانده از او به يادگار
مي ترسد از چشمم همو كه رفته ست از اين ديار

در چشمانم حتي اشك هم ديگر نميبارد
به روي گودي دستانم جوجه اي لانه نميذارد
داغ سينه ام پرپر شده ست از غم اين گل
كه ديگر بهر او لبهايم طنين اميد نميسازد

باريدي اي برف سپيد و سنگين
در كوچه هاي محنت زده نوميدي
در بن بست هاي منتهي به خوشبختي
در خيابان هاي سردرگم تيره روزي

باريدي اما سپيديت نشاني از نعمت نيست
باريدي اما لطافتت نشانه مهرباني نيست
باريدي اما آخرين نگاه را نپوشاند سرمايت
باريدي اما اميد نداد اين فرود آوارت

در اين روزها كه ديگر به عشق نيازي نيست
ديگر يار و هماوازي براي زيستن نيست
در اين شب هاي خودباوري محض پوچ
در اين شبگردي هاي كودكانه از پي هيچ
بارش پنبه هاي نرمينه ات براي من اما نويد است
اين اولين پرده زمستاني برايم آخرين اميد است
كومه هاي سپيد و سردت تداعي گر خاطره بازي هاست
اين نيلگون آسمان سپيد ، برايم بهترين تصوير است

ببار اكنون بر سر بي تنه ما
ببار آري كه دلها منتظر مانده
ببار اينك بر اين ديوار هفت رنگ
ببار اينجا كه سرمايت شده دلتنگ


هر كسي هم نفسم شد دست آخر قفسم شد

چند هم نفس لينک ثابت مطلب | ابتداي صفحه