من فقط براي سايه خودم مي نويسم
:: HOMEPAGE :: E-MAIL :: Archive


جايی همين نزديکی ...

نوشته شده در ساعت ۱۳۸٥/۱٠/۱٠ توسط مريم

اینروزها داشتم به این فکر میکردم که اگه از اینجا برم از جایی که شهرمه و یا کشورم محسوب میشه هیچ وقت احساس دلتنگی نمیکنم ! واسه مردمش واسه شلوغی بی دلیل خیابون ها واسه صف های طویل اتوبوس ها و نرخ بالای تاکسی ها واسه فروشنده هایی که هزارتا قسم میخورند تا باور کنی جنسشون بهتره واسه خانواده ام که همیشه نگران من اند دلتنگ نمیشم  .. همیشه این حس رو داشتم که با وجود هزار دوست بازهم تنهام ولی اینروزها بیشتر به این اعتقاد رسیدم .

یه ذره با خومون واقعی تر برخورد کنیم . چرا همیشه گفتیم ما ملت ایرانی مردمی مهربان خونگرم صمیمی و خوش قلب هستیم !! واقعا اعتقاد داریم که ما ملت خوبی هستیم ؟؟ ( گفتم ما .. من هم جزئی از شما  .. ) ... واقعا ما به فکر همدیگر هستیم زمانی که از صبح تا شب دروغ می بافیم !! زمانی که رشوه میگیریم یا کار ارباب رجوع را راه نمی اندازیم .. ما ملتی صمیمی هستیم وقتی کسی دست دوستی به ما میدهد از پشت به او خنجر میزنیم ؟ آری به راستی که نقاب زیبایی داریم ولی سیرت خوبی نداریم ... کاش میتوانستیم هریک از خودمان تنها از خود - شروع کنیم و بهتر شویم . دورو نباشیم نیرنگ نبندیم و دروغ نگوییم بعد میدیم که ایران گلستان میشد . اما افسوس که ما هریک درون خود یک دیکتاتور داریم که همواره میگوید تو بهترینی و نیاز به تغییر نداری این بقیه هستند که باید تغییر کنند این جامعه ست که باید تغییر کند ... افسوس که نمیدانیم این راه به ناکجا آباد ختم میشود ....

من میان مردمی که با دست پیش می کشند و با پا پس میزنند جایی ندارم میان جوان هایی که نمیدانند و نمیدانم چه میخواهیم !! میان روابط ازهم گسیخته و بی اعتماد چه جایگاهی میتوان داشت وقتی زبانت را نمی فهمند خلق ... سرها در گریبان است .. وقتی دستی به سوی کسی آزی ... ز اکراه دست از بغل آورد بیرون .. که سرما سخت سوزان است !

آری اگر زمانی مجبور به ترک وطن شوم دلم تنگ نخواهد شد برای زیبایی ها و زشتی هایش برای مردم همیشه خندان و همیشه نالانش ... برای غر و لندهای گرانی و نداری و بدبختی هایش ... برای پز دادن ها و ماشین های مدل بالای دزدهایش ... تنها برای یک چیز دلم می گیرد برای خاطرات کودکی .. برای تصویر سیاه سفید بعد از جنگ که پاکی و صداقت هنوز وجود داشت .. برای دست کودکانه ام در دست کودکانه ات کنار دوچرخه هایمان .. برای ورق برگردان و کارت بازی روی پله خانه هامان .. برای آب بازی و سرماخوردگی تو .. برای شکایت مادرت و تنبیه پدرم .. برای  تبسم پیرمرد بقالی کوچه که بستنی یخی میفروخت و من شاتوتی میخوردم و تو پرتقالی .. من لب هایم سرخ میشد و تو نارنجی ... برای نوازش های گرم مادر برای پول تو جیبی پدر برای نصیحت های برادر ... دلم برای تصویرهای پاک آن روزگار تنگ میشود که چه زود تمام شدند و ما چقدر سریع از هم دور شدیم ... در اتاق هایی با درهای بسته .. در خانه های دور از هم .. نمیدانم چه بر سر ما آمد که اینچنین نسبت به هم بی رحم شده ایم ...

داریوش در مصاحبه سال های اخیرش مدام از همبستگی و پیوند انسانیت می گوید .. از اینکه سعی کنیم ابتدا خود را بشناسیم خود را اصلاح کنیم ( خویش را اول مداوا کن کمال این است و بس ) ... از اینکه از ظلمت درآییم و زیر بار سیاهی ها نرویم .. حق خود رابشناسیم و آنرا ابتدا از خودمان بخواهیم بعد از جامعه ( نه اینکه مثل اغلب ماها که همیشه طلبکاریم از جامعه از دانشگاه از مردم از پدر و مادر ... ) ... در مصاحبه آخری که در صدای آمریکا داشت گفتند که من معتقدم ملت ایران راه خود را میدانند و یافته اند و کار خودشان را خواهند کرد و به جهتی درست و شایسته هدایت خواهند شد ...من هنوز معنای این حرف را نفهمیدم

آهنگ وطن با شعر زیبایی از ایرج جنتی عطایی و تنظیم زنده یاد واروژان و آهنگساز اسپانیایی همیشه مرا به گریه می اندازد یاد روزهای جنگ و پس از آن و غربت کنونی ... و صدای داریوش نازنین که آرامش جادویی در نهایت میدهد :

وطن پرنده پر در خون         وطن شکفته گل در خون

وطن فلات شهید و شب    وطن پا تا به سر خون

وطن ترانه زندانی               وطن قصیده ویرانی ....

بگو که دوباره میخوانم با تمامی یارانم      گل سرودن شکستن را

بگو که به خون می سرایم    دوباره با دل و جانم حرف آخر رستن را .... بگو به ایران بگو به ایران ..

----------------------------------

راستی یکی از داستان هام در مجله اینترنتی فریاد گذاشته شده که مدیر سایت هم دوستم هستند با وبلاگ دزدکی .. البته فکر نکنید پارتی بازی شده ها ... خوشحال میشم که ضمن مطالعه مطالب  جالب این دوهفته نامه فرهنگی هنری داستان منم بخونید و نظرتون رو بگید 

و بالاخره اینکه کریسمس و عید قربان هم با همدیگه مصادف شدند و یه تبریک واحد برای این دو به همه دوستان عزیزم میگم و معذرت که یه ذره پستم انتقادی و دلگیرکننده شد .. واقعیت همیشه تلخه متاسفانه و کاری به این نداره که عید باشه یا نه ..


هر كسي هم نفسم شد دست آخر قفسم شد

چند هم نفس لينک ثابت مطلب | ابتداي صفحه