من فقط براي سايه خودم مي نويسم
:: HOMEPAGE :: E-MAIL :: Archive


ما هم بالاخره شديم کارشناس پرستاری !!

نوشته شده در ساعت ۱۳۸٥/۱٠/۱٤ توسط مريم

دیروز با دوستم روپوش های سفیدمان را از کمد برداشتیم ، كليدش را به مربي ارشد تحويل داديم . خداحافظي كرديم ، عكس يادگاري با استاد و بخش و بچه هاي گروه انداختيم و همه چيز به همين سرعت تمام شد ! ... به دوستم گفتم : ميدوني اين آخرين بار بود كه با هم تو بخش بوديم بعد از هشت ترم . تازه فهميدم چقدر به همين روزهاي سخت عادت كرده بودم . به تذكر اساتيد به اعتماد به نفس بالامون كه هي آنژيو ميزديم و خراب ميكرديم تا اينكه بالاخره اين اواخر به موفقيت هايي نايل شديم ، از دعواهاي پيش اومده تو بخش ، از اون روزي كه تو كودكان مفيد يه پسر هفت ساله كه ميخواستم فقط سرمش رو واسش تنظيم كنم چنان دست و پايي زد كه ظرف سوپش رو ريخت تو تمام روپوشم و بعد ساكت شد ! ... يا اون روزي كه از دست گيرهاي بيجاي استادم تا صبج گريه كردم و خودم رو نفرين كردم كه چرا اين رشته رو انتخاب كردم با اينهمه سختي ... ياد مريض هاي بخش روان كه يكي شون بعد از مصاحبه گفت خب حالا كدوم يك از شماها ميخواد با من ازدواج كنه !! ( هذيان بزرگ منشي ) ... ياد تمام خاطرات بد و خوب افتادم كه ديگه هيچ كدوم وجود ندارند يكي از بچه ها گفت چه زود ! به نظرم خيلي هم زود نبود فقط كمي گيج و غيرمنتظره بود ....   

                 

ظهر دوست نزديكم اس ام اس داد كه فارغ التحصيلي ات مبارك .. به جمع سرمه اي پوش ها خوش اومدي !! .... مثل روز اول دبستان مثل روز اول بلوغ مثل قبولي كنكور يه دفعه جا خوردم و حس كردم بزرگ شدم .. يه پله ديگه بالا اومدم و به جاي اينكه بر خود ببالم بيشتر ترسيدم . نكند پايم بلغزد و بيفتم . نكند پايم به پله سنگي چنان گير كند كه نتوانم بالاتر بروم ... مسلما از اين پس بيشتر در مقابل خودم ، بيمارم و كادر بخش مسئول خواهم بود چون ديگر نه دانشجويم كه بگويم اينها را به ما ياد نداده اند و نه بعضي اساتيدم هستند كه حمايتم كنند

دوستم ميگفت : تو واقعا ناراحتي از اينكه بيمارستان تموم شد ؟؟ ... نميدونستم چي بگم نه ناراحتم نه خوشحال .. اين هم يك دوره از زندگي .. بايد سعي كنم دوره بعدي رو اونقدر زيبا و غني بكنم تا به اين دوره حسرت نخورم !

حالا تا امتحان ارشد ( امتحان وزارت بهداشت تو خرداد هست ) و همون موقع ها كه شروع طرح اجباري خدمت هست چند ماهي وقت مونده ... تو اين مدت خيلي دوست دارم فعاليت هايي رو انجام بدم كه وقتشون رو نداشتم ... گيتار خاك گرفته رو بردارم و زنگي به استاد آوازم بزنم .. كتاب هايي رو بخونم كه حسرتشون رو دارم ... داستان تازه اي بنويسم ... با دوستام برم خيابون گردي و لايي بازي ... قرار بزارم واسه كارتينگ و شرط بندي كنم كه اول ميشم ... ميتونم دستاي تو رو بگيرم و بريم پارك جنگلي و با دوستات بسكتبال بازي كنيم ...

نه ميتونم خيلي آرومتر از اين حرف ها ، من باشم و تو باشي و يه قصر مهتابي باشه ... يه دنيا حرف و آرزو و لبخند و بوسه .... ميتونم مثل يه كبوتر بال دربيارم و تو چند ساعت خودم رو برسونم بهت كه ميگي خيلي از من دوري ... ميتونم دستامو اونقدر گود كنم كه تمام اشك هام توش جمع بشه تا بداني هربار در انتظار تو چقدر اشك هايم را ميشمردم ... چون ديگر ثانيه ها قدرت درك انتظار مرا ندارند خيلي تند و بي ملاحظه ميگذرند ! ... ميتوانم كاري كنم كه برگرديم به سال هاي قبل كه تو عاشق بودي و نگران و من آرام ... ميتوانم همه چيز را براي خودم بخواهم و بعد براي تو ... ميتوانم نقاب بر چهره بزنم و تو را آنطور تغيير دهم كه خود ميخواهم ...

ولي من عاشق ام و تو معشوق و ذات عشق سختي و هجران است .. نميخواهم قواعد بازي را بهم بزنم ... نميخواهم با تغييراتم نقاب عاشق دروغين بزنم مثل تمام كساني كه تا به حال مقابلم بوده اند و به دروغ ميگفتند دوستت دارم ... نميخواهم تو را براي خودم بخواهم . من تو را به خاطر خودت دوستت دارم و براي خودت ميخواهم ...  يك بار برايت نوشتم : نميخواهم دوستم بداري ، فقط معشوق خوبي باش ! ...اينبار اينرا هم نميگويم : نه نميخواهم دوستم بداري نميخواهم معشوق خوبي هم باشي ، نميخواهم به اجبار چشمان منتظر من بيايي ، نه ميگويم بمان نه برو .... تو آزادي مثل من مثل هر پرنده ي كوچك و بي پناهي ... تنها يك چيز را بدان ... ( كه چون اينجا را نميخواني نميتوانم بگويم .. )

تو اين مدت ترجيح ميدم هيچ كدام از ميتوانم ها را اجرا نكنم و خودم باشم و اتاقم و كامپيوتر و كتاب هايم ... ترجيح ميدم دست هاي تو رو رها كنم و تنهايت بزارم ...

موقع نوشتن اين پست بي هوا ياد آهنگ روزها از فرامرز اصلاني افتادم ، واقعا جداي گيتار زيبا و صداي دلنشين اصلاني ، متن ترانه بسيار زيبا ست .. ( اگر جايي را اشتباه نوشتم حتما بگوييد چون با صداي آرام ترانه رامي شنيدم ... )

روزهاي بهانه و تشويش            روزگار ترانه و اندوه   

 روزهاي بلند و بي فرجام            از فغان نگفته ها انبوه

روزگار سكوت و تنهايي               هي هم انس خويشتن گشتن  

سالخوردن به كوچه هاي غريب        تيغ افسوس بر فراق من

من از اين خسته ام كه مي بينم تيرگي هست و شب چراغي نيست

پشت ديوارهاي تو در تو  ، هيچ سبزينه اي ز باغي نيست

روزهاي دروغ و صد رنگي     پوچ و خالي ز دل سپردن ها

روزگار پليد و دژخيمي         بر سر دار ، يار بردن ها

روزگار هلاك بلبل ها            جغد ها را به شاخه ها ديدن

روزگاري كه نيست ديگر هيچ     در كت مردها پلنگي نه

من از اين خسته ام ....

ن . ن : میدونم خیلی از شما دوستان داستان منو تو فریاد خوندید  ولی دوباره لینک میدم تا نگید نگفتم و آدرس ندادم !! ... نظرات مربوط به داستان رو هم برام بنویسید ممنون میشم که بتونم نقاط ضعفش رو بشناسم شاید یه دفعه چاپش کردم البته با کمی سانسور


هر كسي هم نفسم شد دست آخر قفسم شد

چند هم نفس لينک ثابت مطلب | ابتداي صفحه