من فقط براي سايه خودم مي نويسم
:: HOMEPAGE :: E-MAIL :: Archive


گفتی از عشقم حذر کن ... چه بد کردم نکردم !

نوشته شده در ساعت ۱۳۸٥/۱٠/۱٧ توسط مريم

تو لب میزنی و من سیب گاز میزنم . زرد و درشت مثل دماغ تو .. کنار پنجره نیمه باز نشسته ام .. نگاهم به درختان بلند میان حیاط ست و چند نیمکت خالی و گوشم به صدای توست که از چیزهایی میگویی که میلی به شنیدنشان ندارم . میایی کنار پنجره .. دستت روی شانه ام ست و سکوت میکنی .. تازه متوجه نگاهت میشوم .. میگویم : سیب میخواهی برایت بیاورم ؟ .. سرت را تکان میدهی یعنی نه .. تنه ام را می چرخانم رو به تو .. مقابلم ایستاده ای .. سرم را روی شکمت میگذارم .. یاد روزهای بچگی می افتم که تا برگشت به خانه روی پاهای مادرم می نشستم و سرم را روی سینه اش میگذاشتم .. آرامشی عجیب داشت و گرمایی که هیچ وقت فراموشش نمیکنم .. دستت میان موهایم سر میخورد و پایین میاید تا میان کتفم و بعد دو پهلویم .. نفسم می گیرد .. هوای اتاق گرفته ست .. احساس خفگی میکنم و میخواهم هرچه پنجره هست باز کنم مثل قبلترها که از بخاری ماشین پدرم خفه میشدم و شیشه را پایین میداد .. دوباره میچرخم سمت پنجره پاهایم را می چسبانم به خنکای شیشه و کمی آرام می شوم .. نگاهم به دختر پسری میان درخت ها می افتد .. من همیشه تنها از حیاط گذشتم یا تو خانه بودی و منتظر یا من بودم و منتظر .. رو می کنم به تو شاید بدانی چند ماه است که باهم بیرون نرفته ایم ؟ ... کنار تخت نشسته ای و کتابی در دستت است و سیگار میکشی ... هنوز لب نزده ام که میگویی : فکر نمی کنی بدتر شدی ؟ حال و هوای قبل رو نداری ؟

می دانستم این سوال را میکنی .. حتما کسل کننده شدم یا خسته ات کرده ام مثل این درخت ها مثل این خانه گند گرفته مثل بوی تن تو میان لباس هایم ، كه مرا خسته كرده ست .. تو بالاتر از تمام اينها از من خسته شدي .. ميخواهي مرا ترك كني ميدانم ..

- عزيزم من واقعا نمي دونم چي تو رو اينقدر ناراحت كرده .. به من نميگي ؟

چقدر دوست داشتم پنجره را تا انتها باز كنم تا همه بشوند كه من از تو و اين روند تكراري زندگي خسته ام .. از اين روزهايي كه تو را از من مي گيرد تا مال من نباشي .. از اين زندگي طاقت فرسايي كه به جز دويدن و به هيچ رسيدن سهمي در آن نداريم ...من از تو خسته ام كاش ميدانستي چقدر به احساس تازه ات نياز دارم ...

- چرا منو نگاه نمي كني ؟ داري گريه ميكني ؟

خيلي وقت است كه كنار پنجره مي نشينم و به حال خودم مي گريم .. به اين اعتياد تنم به بودن تو .. به اين بي توجهي ها به نگاه خيره پسرك خانه روبرويي به اين سيب زرد كه ميان انگشتانم مي پلاسد مثل سرنوشت من كه ميان دستان تو ذوب مي شود ... روزهاست كه اينجا مي نشينم و مي گريم ..

بلند شده به سمتم مي آيي حتما ميخواهي دستم را بگيري و هزار دروغ ديگر سرهم كني تا باور كنم دوستم داري ... يا كه نگاه خيره ام را ميان اشك هايت جمع كني تا بدانم عاشقم هستي ... نه جلو نيا .. من از تو مدت هاست دور شده ام حتي صدايم را هم نميشنوي مدت هاست كه نگاه هايم را نمي بيني ... من از خودم فرار كردم و به تو رسيدم دنبال مامني براي آرزوهايم بودم و نگاهي كه با آن اميد طلوع فردا را ترجمه كنم ...  تنهايم بگذار شايد با آرزوهايم توانستم از اين پنجره پرواز كنم .. شايد همين امشب .

وقتی پیمان دل رو می بستیم    گفته بودیم فقط عاشق هستیم

ولی با عشق نگفتیم هرگز        که از دو ایل نا برابر هستیم ...

نه گناهکاریم نه بی تقصیریم     من و تو بازیچه تقدیریم

هردو در بیراهه بی رحم عشق     با دل و احساس خود درگیریم ..

.....................................................................................

ممنون از نظراتتون راجع به داستانم در فریاد .. امیدوارم بتونم بهتر و بیشتر بنویسم ...


هر كسي هم نفسم شد دست آخر قفسم شد

چند هم نفس لينک ثابت مطلب | ابتداي صفحه