رگانم يخ زده ست . رکود سرخابه اش را می بينی ؟

نمی دانم چرا هر بار که به سمت صفحه سفيد اين کاغذ ميايم جز تکرار ملال آور لحظه ها چيز ديگری نميتوانم بنويسم . اين از گناهکاری من است يا از بدبياری تو که بايد پيوسته در ورطه فروپاشی باشم . عادت کرده ام به گفتن حرف هايم و به عمل نکردنشان .. عادت کرده ام که پيوسته بگويم : بله .. من خوبم .. آه مسلم است که همه چيز روبه راه ست ...اما مدت هاست که همين حس خوبی گلويم را می گيرد و نميگذارد فرياد بزنم که نه من اصلا خوب نيستم .. نه اينکه از تو ناراضی باشم يا از شرايط گله مند .. من فقط احساس بدی دارم که چند روزی ست با اضطراب همراه شده ..

مرا بفهم .. بدان که دروغی در کار نيست . اگر هستم به پاکی دوستيمان هميشه خواهم بود ولی بدان که اعتباری به اين نيست .. نميخواهم قولی بدهم يا بيهوده نااميدت کنم نه هدفم اين نيست . من فقط نميدانم که به راستی بايد کدام راه را برگزيد !!!

ترسم از بيهوده زيستن ست و بدتر از آن از بيهوده نفس کشيدن .. ترسم از يادآوری ساعت هايی ست که فرداها حسرتش را خواهم کشيد . ترسم از ماندن در اين عشق ست و رفتن و گذشتن از تو . ترسم از روزهايی ست که می آيند و من به خاطر خواهم آورد که چندين سال قبل چگونه با فکرهايم روحم را ذره ذره در خود خرد ميکردم ..

آری شايد يک حرف هايی را نميشود به هرکسی گفت يا به تو می خندند و يا از کنارت ميگذرند .. اينها را نميشود بازگو کرد . نه برای تو و نه برای هرکسی که پيوسته در گوشم ميخواند که تو را ميفهمم .. اين آشوبی که در دلم بالا و پايين ميرود را مگر ميشود برای کسی گفت .. تو را نميفهمد و تنها غمگين ميشود !

شايد برای کمک خواستن دير نشده باشد .. شايد هنوز هم وقت مانده ست برای آنکه يکی هم دستان مرا بگيرد .. دستی نگرفته ام که مستحق پاداش باشم و بر سری هم نکوفته ام که مستوجب عذاب ! .. من تنها از لبخند انسانهايی که اطرافم هستند مسرور ميشوم وقتی تنها کمکی کوچک از دستم برميايد .. و بدان که اگر فرداهای دور خواستم در جايی کار کنم که همه از رفتن به آن گريزان اند به خاطر همين لبخندهای توست .. تويی که ميتوانی هر انسانی باشی که در آن لحظه خاص جدای تمام موقعيت ها و مقام هايت به کمک کسی نياز داری .. جايی مثل بيمارستان .

ولی هنوز هم اعتقاد دارم که برای کمک خواستن دير نشده ست گرچه برافراشتن اين پرچم برای ما آدم ها سخت ست و آنرا ضعف تلقی ميکنيم ولی اگر اينطورست بگذار من ضعيف ترين باشم . تنها ترسم از باقی ماندن ته مايه های روح خسته ام ست که گاه گاهی تعادل اين زندگی را برهم ميريزد . تو بگو که چگونه بازيابمش ؟!

گريه ام از سر دلتنگی از سر خوشحالی از برای خواستن تو يا رفتن من .. گريه ام از هرچه بود هق هق عظيم قلبم بود که هزار پاره شده ست .. چرا نگذاشتی که آسوده در آغوشت لبريز شود ؟ .. ميدانم ميدانم که نبايد گريه کرد بايد قوی بود نبايد ضعف نشان داد نبايد احساساتی شد .. بايد منطقی بود .. ميدانم نيازی به تکرار نيست ولی من نميخواهم اين امر و نهی ها را از تو هم بشنوم .. پس بگذار هروقت خواستم گريه کنم .. 

۱- نگاهی که در خواهش چشمانش فرو نشست

دلی که به تپش افتاد و شکست

و روييدن خود را من

در باغچه ی اندوه خويش آبياری ميکنم

چقدر بی شباهتم من به خودم ...        قصه ی به کوتاهی يک خاطره ام من .. !!

اين قطعه اول شعری از دوستم هومن است که واقعا از خواندنش لذت بردم و مطمئنم که با خواندن ادامه اش به حس زيبايی دست خواهيد يافت . جورچين زيبای کلماتش انسان را گويی به اوج ميبرد ..

۲ - راستی نظر سنجی پست قبلی يادتون نره ! فعلا تنها سه نظر به ثبت رسيده .. ۲ مخالف و يک موافق .. ديگه نبود ؟

/ 19 نظر / 8 بازدید
نمایش نظرات قبلی
دزدکی

ولی من می دانم که براستی کدام راه را بايد برگزيد. " راه من " را باید برگزید

مريم

امروز روز اول دی ماه است .. من راز فصل ها را ميدانم و حرف لحظه ها را ميفهمم . نجات دهنده در گور خفته ست و خاک .. خاک پذيرنده اشارتيست به آرامش ... اين منم زنی تنها در آستانه فصلی سرد /// ديشب کتاب فروغ را از سر دلتنگی باز کردم و تصادفا اين شعر باز شد آنهم دقيقا در شبی که اول دی بود .. شايد نشانه ی باشد اين نميدانم . اما دلم نيامد که آنرا با شما هم قسمت نکنم ... به دزدکی : ( راه من ) که مسلما راه تمام زندگی من است . ( چشمک )

سمانه

سلام مريم جون . چطوری عزيزم ؟؟؟ خوبی ؟ خوشی ؟ خوش ميگذره ؟ ممنونم که سر زدی . قربونت برم منم دلم برات تنگ شده بود ! نوشته خيلی زيبايی بود . ميگم نويسنده هم هستی ما خبر نداشتيم (چشمک) ان شاءالله موفق باشی دوست خوبم . با اين پيشنهادت هم کاملا موافقم من هر دو تا دستمو ميبرم بالا ! (نيش) ولی تا ارديبهشت خيلی مونده بايد صبر کنم !! ۵ ارديبهشت تولد منه (نيش) ببينم تا اونموقع زنده هستم که خصوصيات اخلاقيمو بيام و از تو وب تو بخونم (چشمک) . واسه آبجيت دعا کن مريم جون . مواظب خودت باش . زمستون قشنگيو برات آرزو ميکنم . شاد باشی عزيز . خدا نگهدارت ...

حسین

راجع به کامنتت : قابل شمارو نداشت، هرچه بود تقليدی آگاهانه بود از حرف های تو .شاد باشی

حسین

در ضمن راجع به اون يکی کامنت منتظر ميلت هستم البته کوچکی ای در اين يار ديرينه نمی بينم بزرگ کردار! به قول خودت فعلن!

mojtaba

salam matalebet va ghalamet aliyan afarin

محمد رضا

<<اي همه دار و ندارم اعتبارم اي ولايت گريه‌هام تو خنده‌هام تو گفتنم تو خواستنم تو>> اين. داشته باش... حالا بگو ما بديم...<<پيش تو دريا حقيره حتي اين دنيا حقيره كي مي‌تونه از تو باشه اما دور از تو بميره>> ... فقط کامنت دادم که همين رو بگم.... با سپاس...بدرود

ehsan

سلام مریمی ! الان توی کرمانم و همه چیز خوب است جز حال تو !!! چه بگویم ؟ دوست دارم بنویسم اما مجالی نیست با این همه هنوز زندگی جاریست .این رودخانه می گذرد حتی اگر من و تو جا بمانیم . یکی از آرزوهایم آرامش توست ...همین !

sooshiyans

سلام به روز شدم. منتظرت هستم. سبز باش و آفتابی

raha

سلام عزيزم. بازهم زيبا نوشتی مثل هميشه. پاينده باشی