اون زمون كه قلب ما پر بود از شادي و شور ...

کاش میشد تا همیشه در همان مثلت آرام روی بازویت و زیر چانه ات خوابید .. نمیدانم چرا مجبور بودم چشمانم را باز کنم و دوباره در هوایی نفس بکشم که همه اش تردید و ترس است . دوست داشتم هیچ گاه بیدار نمیشدیم .. شاید می مردیم اما نه آنجا هم ممکن بود همدیگر را گم کنیم .. فقط یک خواب طولانی و بی صدا .. بدون زنگ در و موبایل و دلواپسی دیر رسیدن و جواب پس دادن .. دوست داشتم تمام روز را همانجا بخوابم .. گرچه خوابم نمیبرد اما گوشم را به نفس های تند و گاه صدادارت بسپارم و این فکر که روزگاری این نفس ها مدام صورتم را گرم خواهد کرد یا نه ! ... تنم داغ شده و هرلحظه عرق میکنم .. نمیدانم چه شده ست اما از گرمای وجودم تا درونت شعله ای می کشد و تو را هم بیقرار می کند .. دست هایت را نگاه میکنم حاشا نکن که لرزیده اند .. چشمانت را می بینم حلقه اشکی در آن جمع میشود و لب هایت که امیدوارانه به دنبال جواب مثبتی در حرف هایم ، تكان ميخورند . نمي دانم چرا هيچ وقت نتوانستم نااميدت كنم .. باور كن هيچ وقت نتوانستم اگر مخالف بودم صريح بگويم . به تو حداقل نمي توانم ! .. حس ميكنم مي شكني .. مثل كودكي كه برق شادي چشم هايش يك لحظه خاموش ميشود آرام مي نشيني و پاهايت را تكان ميدهي .. حس ميكنم هنوز وابسته تر از آني كه بتواني منطقي مخالفت مرا قبول كني ... خنده هايت .. لج كردنت .. دوست داشتنت همان سادگي بچگي هايمان را دارد .. وقتي كه با پسرك محله مان سر يارگيري فوتبال يا دور دوچرخه سواري جر و بحث ميكرديم همين سادگي را حس ميكردم .. شيطنت چشم هايت دروغ نمي گويند ... اما آيا من هم ساده مانده ام ؟ آيا سادگي چيزي به همين سبكي ست...

تنها سؤالي كه اين روزها به ذهنم مي آيد اين است : آيا عشق همين بود ؟ تمام آنچه در روياهايم داشتم همين است كه مي بينم .! ... مگر روياهايم چيست ؟ ... نميدانم .. مگر خواسته ام همين نيست ... من انبوهي از اين سوالات گم شده ام ! .. حس ميكنم وسط دريايي افتاده ام كه از هرسو آبي بيكران روبرويم است و ساحلي وجود ندارد .. موج ها آزارم نميدهند .. گرما و سرما مهم نيست .. اينكه حساب كنم تا ساحل چند روز مانده ست عذابم ميدهد ! چون هرچه نزديكتر ميشوم حس ميكنم جاني ندارم و خسته شده ام .. حس ميكنم پاهايم كرخت شده اند و آرام آرام زير آب ميروم ..

              لبخند هاي واقعي مان كجا رفته ست ..

تنها چیزی که میتواند این روزها کمکان کند قدری جرئت و جسارت است . که بدونی من برای تو چی هستم ؟ .. آنچه در این دوران پنهان مانده ست آشکار شود تا به راستی بدانیم چه خواهد شد ... من یک گام نه چند گام برداشتم .. برخلاف میلم دوباره بازگشتم و دوباره زمان را از ۰ آغاز کردم .. نه اشتباه نکن منتی در کار نیست .. تنها میخواهم بدانی که تا همین چند روز واقعا سعی کردم رضایتت را برآورده کنم .. توهم کارهایی کرده ای اما تا رسیدن به آنجا که خیالش را داری مسیر طولانی ست . من منتظرم .. حرکت میکنم و انتظار می کشم .. این مدت تنها به دنبال ثبت آنچه هستم که می بینم .. تنها همین ..قبل ترها اگر جدا شدیم شاید جز دلایل واهی چیزی نداشتیم و باز با همان دلایل بازگشتیم .. اینبار میخواهم اگر بودیم یا نبودیم ماندنمان علتی داشته باشد و رفتنمان سببی !

----- میلان کوندرا در جایی از رمان شوخی از زبان هلنا ، می گوید : هر مردی در وجودش یک رگه خودخواهی دارد . برزن است که از خود و ماموریت خود به عنوان یک زن دفاع کند ...

براي دومين كتابش را ميخوانم و باز از كشف آنچه در تيره روزي مزمن انسان ها ميتواند وجو داشته باشد تمام تنم يخ ميزند و باور ميكنم كه دنيا با تمام خوبي ها و بخت هايش ميتواند در چند دقيقه تو را به آنچنان سرنوشتي محكوم كند كه تنها ثمره يك شوخي ست .... اگر نخوانده ايد حتما تهيه اش كنيد و ساعاتي را با كساني بگذرانيد كه ترس ها و لذت ها و غم هايشان دور از ما نيست از هر انساني ... البته تنها با ترجمه زيباي فروغ پورياوري ....

/ 22 نظر / 13 بازدید
نمایش نظرات قبلی
محمد جواد شکری

سلام....خوبی مريم جان.....ميلان کوندرا را تا حالا نخواندم.....جز چند صفحه از آهستگی که خوشم نيومد..........حالا شوخی را در اولين فرصت به تجويز شما خواهم خواند

سام

درد آشنا ، درود ؛ درد و تنهايی پاره‌ای از روح جوينده و پرسنده‌ی ماست. اگر بيانديشی، ناگزير به درد خواهی رسيد. اگر مهر بورزی، به تنهایی و زخم خواهی رسيد. اگر پر پرواز را در ازای نوازشی و برق نگاهی بدهی، در قفس خواهندت گذاشت. نیک اندیش ، ایرانمهر درود بر شما / نوشته ات بسیار دلنشین و گویاست .

nazanin

salam maryam azizam.kam peida shodi dokhtar.halet ke khoobe?manzooram asle halete!tasmime jadi chi dary?

رضا

بر ساحل قدم زدی.به ياد فوتبال کودکی پرسيدی.آرام نشستی و پاهات رو تکون دادي و ......آرام آرام زير آب رفتی. اما به پاسخ سوالت نرسيدی. يه راهنمايی: بعضی چيزها هست که اگه هزارسال هم دنبال پاسخشون بگردی پيدا نميکنی.اما اگه از خود ما مردها بپرسی همون موقع با چهره مون بهت جواب ميديم.اما کاش هرگز سوالی نمیپرسيدی.مثل احمق ها زندگی ميکردی و مثل احمق ها لذت ميبردی. آخه ميدونی؟مدت زياديه که ميبينم هر رنجی ميکشم از احمق نبودنمه.احمق بودن برام شده يه آرزو جرم دونستن اينهمه سنگينه؟کی اين جرم رو گذاشته؟هرکی بوده احمق نبوده. راستی اون دخترک لبخندش واقعی بود.خوش بحالش. بهتره کمی از عشق دور بشی.به سرزمین دوست داشتنی ها سفر کنی.اونجا هم جای خوبیه.شاید تو هم انقدر اونجا بهت خوش بگذره که باورت بشه دوست داشتن از عشق برتره...این سفر رو بهت پیشنهاد میکنم.سعی کن بدون عشق دوست داشته باشی.حتی میز و پنجره رو.اونموقع جادوی دوست داشتن شیرینی عجیبی در کام انسان هوسباز میریزه.

گلشيد

بار هستي رو نخوندم. الان دارم همزمان ناطور دشت می خوندم با يک عاشقانه آرام با همه ميميرند!! آهنگ داریوشم نشنیدم....آدما شبیه همن یا زندگیا؟؟چه قدر حرف دل منو زده......

گلشيد

متولد فروردین. بهارزاده...آمیخته با باور پاییز.

گلشيد

اين پستت منو ياد اين جمله نادر ابراهيمی میندازه.... من هرگز نخواستم که از عشق افسانه اي بيافرينم... باور کن!!!! من مي خواستم که با دوست داشتن زندگي کنم.... کودکانه... ساده و روستايي... من از دوست داشتن فقط لحظه ها را ميخواستم..... آن لحظه هايي که تو را به نام مي ناميدم......

سلام مرسی از تو و آفرين به قلمت که هميشه و همه جا روان مينويسد. مرسی که سر زدی . من آپم بازم سر بزن

مجتبی

سلام مرسی از تو و آفرين به قلمت که هميشه و همه جا روان مينويسد. مرسی که سر زدی . من آپم بازم سر بزن دو تا نظر دادم چون دوست دارم

شیرین

مریم جان سلام . خوبی خانوم گل ؟ من باز هم بی معرفتی کردم و دیر اومدم پیشت. شوخی رو من هم خوندم, خیلی کتاب قشنگیه . من هم معتقدم هر ماندن و رفتنی باید با علت و سبب باشه , اینجوری خیلی بهتره . خوش باشی عزیزم