ما تا کجا با هم بوديم ؟

بر کدام جنازه زار می زند اين ساز ؟

بر کدام مرده ی پنهان می گريد   اين ساز بی زمان ؟

در کدام غار ... بر کدام تاريخ می مويد اين سيم و زه  اين پنجه ی نادان ؟

بگذار برخيزد مردم بی لبخند ... بگذار برخيزد

زاری در باغچه بس تلخ است

زاری بر چشمه ی صافی   زاری بر لقاح شکوفه بس تلخ است

زاری بر شراع بلند نسيم    زاری بر سپيدار سبزبالا بس تلخ است

بر برکه ی لاجوردين ماهی و باد چه می کند اين مديحه گوی تباهی ؟

مطرب گورخانه به شهراندر چه می کند   زير دريچه های بی گناهی ؟

   بگذار برخيزد مردم بی لبخند   بگذار برخيزد

                                                                 در آستانه - بامداد شاعر

ـ باز هم می ايستم و سينه ام را جلو ميدهم و بادی به گلو انداخته و با غرور خواهم گفت : صبح قشنگی ست . باز هم صبح ها با عجله بيدار ميشوم . نانی خورده نخورده لباس می پوشم و تن سرد خيابان را با اشتياق به جان می خرم .. شايد که من زندگی را دوست دارم !!

ـ باز همان دستورها همان نگاه ها همان داروها . باز صبحی ديگر و من که هنوز روی اين تخت خوابيده ام و انتظار معجزه ای محال را می کشم . کاش مثل يک کمای عميق به خواب می رفتم تا هرچه می دانند و نمی دانند با اين تن فروريخته انجام دهند . اينطور شايد درد را کمتر حس می کردم .

ـ باز باريکه نور زرد خبر از صبحی ديگر ميدهد . يک روز ديگر هم تمام شد و می ماند ۱۶۸ روز ديگر . باز همان پرسش ها و همان تهديدها حتی شايد بدتر و اين انتظار که آيا امروز کسی به ديدنم خواهد آمد . اما نه ! محکوم به فراموشی که ديگر نبايد اميد را انتظار بکشد ... شايد من بيهوده تلاش کرده ام !

ـ باز حرارت خاکستری آفتاب که خبر از آغاز کار ميدهد و اين اميد که شايد امروز بتوان بيشتر به دست آورد . باز فرياد گل مريم و نرگس بر چهارراه های شلوغ و التماس هميشگی در انتهای شب برای يک دسته گل که شايد با پولش بتوان پدر را راضی کرد ..

باز صبحی ديگر و من و اينهمه فکر .. اينهمه کار .. اينهمه درد ... مگر انسان را تا به کجا تحملش هست ؟

                                    کوه ها با هم اند و تنهايند

                                    همچو ما ٬ باهمان تنهايان !

 

/ 8 نظر / 7 بازدید
dozdaki

ديگه نميشه تحمل کرد. موافقم

محمد رضا

سلام دوست عزيز مرسی که به وبلاگ معشوقمان سر می زنی و تشکر از ابراز لطفت. يا حق بدرود

پسری از آسمان

سلام مریم عزیز ... من دوباره برگشتم امیدوارم منو فراموش نکرده باشی بابا دوباره ترکوندی که با این شعر ها و پست های قشنگت... بهت تبریک میگم ... ایول منتظره حضور گرمت هستم

ejazeh

خوشحالم شايد بدونی چرا!!! به خاطر امروز .

هنگ

چاکرم...... مخلصم....احوال شما مریم خانم گل.... منو ببخش! کمی درگیری ذهنی و روحی و مادی و معنوی و درسی و خانوادگی و کاری و اضافه کاری و بیکاری و بدبختی و بیچارگی و درموندگی و واموندگی و دربدری و عشقی و عاشقی و ....هر چیز دیگه که به ذهنت میرسه دارم!!! ولی رفيق نيمه راه نشدم... بر کدام جنازه زار می زند اين ساز ؟ بر کدام مرده ی پنهان می گريد اين ساز بی زمان ؟ در کدام غار ... بر کدام تاريخ می مويد اين سيم و زه اين پنجه ی نادان ؟ خداييش خيلی حال کردم....هميشه نوشته های تو منو به فکر فرو ميبره.. منم اين گياه تنها به گلی اميد بسته وبه يک فريب خفته.... منتظرم باش...

sara

سلام***چه شیرین آمدی شوری به دل انداختی رفتی نگاهی کردی و کار دلم را ساختی رفتی*** سوار اسب ناز از ره رسیدی لیک در یکدم*** سمند حسن را با دلبری ها تاختی رفتی*** نشستی ساعتی چون شمع در جمع هوسبازان*** ولیکن عاشق دیوانه را نشناختی رفتی*** نسوزد گلبن حسنت که با دامن کشیدن ها*** نمی دانی چه سوزی در دلم انداختی رفتی***شاد باشی

ejazeh

هم آپ کردم که سر بزنی . هم لينکيدمت که خوشحال بشی. منتظرتم آپم

dozdaki

تو رو بايد با کدوم اسب از کدوم قبيله دزديد؟؟؟