يک تکه برای خودم


نبض دستانم در رگان توست ...

وقتي بوسه هايت بر آن مي نشيند ... آسمان پهنايش از قلب من هم

                                          كوچكتر است .

وقتي صورت تبدارت به روي چشمهايم فرو مي افتد ....

تاريكي كوتاه و طلوع جوانه نزديك است .

                                        چرا دست هايت ميلرزد ؟

لب كه ميزني مي توانم گرمايت را حس كنم و باور طنين قلبت را

و اين اشاره كه جز من پناهي نداري ...

برف دلم آب ميشود .. اما هنوز سرد است

نبض رگ هايم از التهاب لب هايت بالا ميرود ..

من به كه دل بسته ام ! ؟

.... باز وزنه اي سنگين تر از سبكي پوچ زندگي ام به پاهايم گير كرده ست . باز سكوت واژه هايم در اين شب هاي گرم مثل پتك بر سرم ميكوبد . ( انگار با لبخندي مسخره به من ميگويد : همه چيز را باخته اي ! مثل هميشه آن نگاه مرموزش را به من مي اندازد و ميخواهد بگويد كه من يك آدم پوچ ام ! .. كسي كه مدام دنبال مهماني گرفتن و اين چرت و پرت هاست .. ميخواد ميخواد بگه كه من هيچي نيستم ) ... آه خانم دالوي كه چقدر دلم برايت ميسوزد . كه انگار دلم براي خودم خواهد سوخت .. ناخودآگاه يادش افتادم . خانوم دالوي در ذهن ويرجينيا ولف و داستان ساعت ها كه شايد گريزي به آن دنيا باشد ...

كاش ميشد لبخندهايم را به تو هم هديه كنم . مثل پسرك بيمار يا مادر پيري كه ديابت دارد و يا جوان بداقبالي كه تومور مغزي اش يكدفعه مثل قارچ جايي سبز شده كه نبايد ميشد ( مثل بعضي آدم ها ) .. كاش به تو هم همانجور ميتوانستم لبخند بزنم . دوست دارم هركاري ميتوانم برايشان انجام دهم اگر گوش دادن به درد دلشان كمي آرام ترشان ميكند چه بهتر و اگر يك كار ساده يا سخت فرقي ندارد كمي آسايش از دست رفته شان را برميگرداند راضي ام

 اما نميدانم چرا با تو با پدر با مادر با كساني كه نزديك ام هستند بي حوصله ترم ! .. انگار انرژي ام تمام شده باشد .. شب ها دوست دارم فقط خودم باشم نه گوش كسي و نه زبان كسي . فقط خودم ! ..

حالا كه ميدانم كمي نوشته هايم برايت مهم بوده كه چند بار خوانديش نوشتن برايم سخت تر ميشود اما فكر ميكنم مثل قبل هيچ گاه سايه ام را نميبيني پس از التهاب لحظه هايم بي پرده با تو سخن خواهم گفت . بيمي نداشته باش .. فقط اين مدت نميتوانم .. خسته تر از آني ام كه نوشته هايم پر و بال آرزوهايم شوند ..

ن ن 1 -  بر من ببخشايي اگر سخت ميمانم و سخت ميزيم شايد كه آسان ديدن زندگي برايم پوچ شده است ! ... اين مدت هرچقدر سخت باشد ميگذرد . پايان نامه ام كه هنوز در ابتداي راه است بايد تمام شود .. پمفلت هاي آموزشي بخش تحويل داده شود .. گزارش يكي از بازديدهايمان بايد تكميل شود و هزار كار بزرگ و كوچك ديگر ... تمام اينها نوشته ميشود و ميگذرد ... فقط من ميمانم و تو و هزاران سوال بي جواب و اين دل كوچك كه به بهانه هاي سايه اش دلخوش كرده ست ....

ن ن 2 -  چون اين چند روز نيستم پيشاپيش روز جمعه رو به خودم تبريك ميگم !

 

Image Hosted by ImageCraze.com

 

حالا بگردين پرتغال فروش رو پيدا كنيد !؟


 ن ن ۳ - نظراتی که دررابطه با این مطلب نباشند حذف می شوند. ( حتی شما دوست عزیز )  04.gif

 

/ 19 نظر / 13 بازدید
نمایش نظرات قبلی
حامد

من هم تبريک ميگم گر چه دير شده؟؟؟ اااا مگه شما پرستار هستين اصلا؟

مسلم

چیزی برای دادن و از دست دادن نمانده است. بازنده تمام قفسهای بی صدا زندانی اسیر سنگ و چوب تنها نگاه من بازی نور است بر زمین از پشت تک تک این میله های سرد نفرین کنم ای روزگار و مرگ باد بر آن گنه کاری که خندد بر من و من در کنار بند.!!! (سلام مريم عزيز ممنون از لطفت ديگه داشتم نااميد ميشدم! در مورد اين پستتم نميدونم چی بگم فقط نظرمو حذف نکنی) موفق باشی

رحمان خرامان

سلام دوست عزيز بسيار بسيار زيبا بود. به وبلاگ منم سری بزنيد.

sooshiyans

سلام واقعا معذرت که دير به دبر مب تونم بيام سر بزنم راستش مطلبت رو خوندم مثل هميشه و بهتر بگم بهتر از هميشه بود. با احساس و تاثير گذار. خب شايد بتونم درک کنم وضعيتی رو که داری. اين که نوشته های آدم رو يه نفر که در واقع برای ما يه دنياست می خونه هيجان انگيزه ما در غمار زندگی تک خاها را داده ايم ما راست باز و پاک باز ما تا ابد بازنده ايم سبز باش و آفتابی

nazanin

سلام مريم جون،چطوری خانوم؟ اين روزا سر هممون حسابی شلوغه!امتحانا شروع شده و بد بختيا رو بايد به دوش کشيد! مرسی عزيزم که بهم سر زدی!ميخوام بدونی هميشه به يادت هستم،حتی اگه مدت زيادی بهت سر نزنم!واست آف گذاشتم،نميدونم به دستت رسيده يا نه! در مورد اون جريانات هم بايد بگم اگه خدا بخواد انگار ديگه خبری ازش نيست!وقتی زنگ ميزنه اعصابم حسابی ميريزه به هم!مدت زيادی هم طول ميکشه که به حالت عادی برگردم! دعا کن ديگه پيداش نشه!!!برات آرزوی موفقيت ميکنم مريم،خوش باشی!

shirin

مريم عزيزم سلام. خوبی ؟ تو هم عزيزم مثل من شدی که ! بيچاره اين وب لاگامون دارن کمی خاک می خورند ! .......... همه چيز می گذره مريم جان حتی همون من و تويی که گفتی ! من و تو حضور دارند اما نوع حضورشون بعد از گذشت زمان تغيير می کنه . خيلی از آدم هايی که روزی تمام زندگی ما بودند جاشون رو به کسان ديگری می دهند و اون ها می شند زندگی کس ديگری و تو هم می شی زندگی کس ديگری. امدوارم هميشه بتونی مسائل رو به بهترين نحو حلشون کنی .

مسلم(يه عشق داريوش)

آستانه در گردِ مرگ مي باريد از آسمان شبزده در شب تگرگ مي باريد و از تمام درختان بيد با وزش باد برگ مي باريد كه آن تناور تاريخ تا بهاران رفت به جاودان پيوست و بازوان بلندش كه نام نامي او را هميشه با خود داشت به جان جان پيوست به بيكران پيوست

شیرین

آره راست می گی... احتمالا حق با داریوش است!

nazanin

salam maryam joon!merc ke behem sar zadi!yala zood bash up kon dige !mordim az bas too kaf moondim khanoomi! rasti jome che khabare?tavalod?

هنی

سلام دوست خوبم ! اين تهديدت باعث شد تا يادم بره چی می خواستم بگم! و وزنه ای سنگين تر از بيدردی؟؟؟؟