هنوز برای مردن وقت مانده ست !

بی دليل يا شايد با دليل غمگينم . راست بگويم که نميدانم چه دردی ست که بر جانم چنگ ميزند . خسته ام کرده .. اين فکرها اين راه ها اين انتخاب ها ديگر خسته ام کرده ست . نميدانم چرا به چيزهايی می بالم که فانی اند و روزی تمام ميشوند و نميدانم چرا اين توده مردم تنها ظاهر را می بينند و جاهايی ممکن است حسرت هم بخورند که فلان کس چه خوشبخت است !!! 

ديگر خنده ام نمی گيرد وقتی متلک می شنوم .. بی تفاوت ام سرد و يخ چون ديگر فرقی ندارد که کسی خوش هيکل باشد يا نه زشت باشد يا زيبا سرش به تنش بيارزد يا اضافی بيايد ! ديگر نه ظاهر و نه باطن هيچ چيز برای يک دوستی مهم نيست فقط هوس ارضا نشده ای است که ميخواهد سير شود . ديگر خنده ام نمی گيرد وقتی می بينم همه سرها در چرخش است و در تجسس . نميدانم با يک نگاه چه ميتوان فهميد که بيهوده با صد نگاه دنبال عشق ميگردند !! پياده .. سواره .. تو اتوبوس .. پشت فرمان ماشين ... پشت ويترين مغازه .. هميشه يک جفت چشم وجود دارد که تو را و بعد از تو ده ها نفر ديگر را به دقت وارسی می کند ! ميخواهد انتخاب کند اما نميداند چه ميخواهد ....

من ديگر عادت کرده ام که سرنوشتم را ملالت نکنم و باور کنم که همانقدر که ميتوانستم بهتر باشم احتمال بود که بدتر هم باشم ! پس گلايه ای ندارم که چنان هستم و چنين نيستم . ولی ديگر به پايان خوش قصه اميدی ندارم .. هنوز لحظه ها برايم رنگ نباخته اند هنوز ديوانه وار به زندگی پوچ دلبسته ام و خنده دار اين است که هنوز دوستت ميدارم

در آغوشت خوابيدن آرامم مي كند

اين روزها من از تو حيران ترم گرچه پيدا نيست .. مخواه از من که در اين بيابان نامعلوم و گنگ تو را معلوم کنم ! مخواه که منطقی تر باشم و نااميد نباشم و به زندگی با همه تلخی هايش لبخند بزنم ... فراموش مکن که همينقدر خوشی هم که در وجودم مانده غنيمت است پس آنرا هدر نده . مگذار به روزهای تاريک برگردم .. روشنايی صبح چشمم را ميزند نميخواهم .. اما کورسوی عصرگاهی را از چشمانم مگير .

* نفسم پس ميرود . از چشم هايم اشک ميريزد . دهانم بدمزه ست . سرم گيج ميرود قلبم گرفته تنم خسته ، کوفته و شل بدون اراده در رختخواب افتاده ام ...

ميترسم اينبار هم اشتباه کرده باشم . اين راه ديگر بازگشتی ندارد و من از فرجامش بيش از پيش نگرانم . نميتوانم خوشحال باشم نميتوانم لبخند بزنم و برای لحظه ای هرکسی را به خلوتم راه دهم . نميتوانم به راحتی به کسی نزديک شوم ... اين بار نيز بگذر ! از من از هرچه به من مربوط است و از تمام اين راه بی آغاز ..

نميدانستم چه شد که پشيمان شدم . نه اينکه او زشت بود يا از او خوشم نميامد اما يک قوه ای مرا بازداشت . نه نخواستم دوباره او را ببينم . ميخواستم همه دلبستگی های خودم را از زندگی ببرم ...

مگر ميشود به اين راحتی از همه چيز جدا شد ! اما اين حس هميشه در من جاری ست که يک روز جايی بروم که تو ندانی و به دنبالم هم نگردی ... تا به امروز که نه جايش را داشته ام و نه توانش را ... تا فردا معلوم نيست !

يک هفته ست که ناخوشی غريبی گرفته ام - خواهی نخواهی سيگار را برداشتم آتش زدم چرا سيگار ميکشم ؟ خودم هم نميدانم . دو انگشت دست چپ را که لای سيگار است به لب ميگذارم دود آنرا در هوا فوت ميکنم ... اينهم يک ناخوشی است !

گلويم ميگيرد .. نفسم کم ميايد .. مربی ام شک نميکند ولی می گويد که کم کار شده ام .. حوصله دور زمين دويدن را ديگر ندارم .. ميخواهم تنها باشم ..

باری چه ميشود کرد ؟ سرنوشت از من پرزور تر است ....گمان ميکنم آزادم ولی جلو سرنوشت خودم نميتوانم کمترين ايستادگی بکنم . افسار من به دست اوست .

تقدير محکوم به اجرا ست و نه فقط برای من بلکه برای تو نيز هميشه هست فقط من سرمايش را درک کرده ام ... تو هم قدری جلو بيا از زيبايی ها بگذر سرمايش را می بينی !

------------- * تکه هايی از داستان ( زنده به گور ) از صادق هدايت .

در ضمن بنا به اجرای وعده ماهانه ام فال نامه اسفند را با کمی تاخير ميگذارم : 

دخترهای حوت                           پسر های اسفندی   

/ 17 نظر / 32 بازدید
نمایش نظرات قبلی
mojtaba

salam bayad bebakhshi mano ke 2 posthaye ghablit nazar nadadam akhe rastesh ro0 bekhay in ro0za internete ahwaz kheliy ashghal sho0de dar zemn matlabet ham jalebe va webloget ro0z be ro0z jalebtar mishe va morede akhar inke s0ooal karde bo0di ke man bache kojam bayad begam man bache khozestanam va ahwaziyam. ya hagh zende bad iran zende bad dariush

sooshiyans

سلام مريم جان. همه ما تو نقطه صفر گير کرديم. ولی يه عشق مارو به بی نهايت مثبت می بره و يه شکست به بی نهايت منفی. پس مراقب خودت باش. تو سختی ها کمی محکم تر باش. يک قلب برايت در جهان می تپد و آن قلب خودت است. سبز باش و آفتابی

moslem

عميق ترين درد زندگی مردن نيست بلکه نداشتن کسی است که الفبای دوست داشتن را برايت تکرار کند و تو از او رسم محبت بياموزی. عميق ترين درد زندگی مردن نيست بلکه گذاشتن سدی در برابر روديست که از چشمانت جاری است. عميق ترين درد زندگی مردن نيست بلکه پنهان کردن قلبی است که به اسفناک ترين حالت شکسته است. عميق ترين درد زندگی مردن نيست بلکه نداشتن شانه های محکمی است که بتوانی به آن تکيه کنی و از غم زندگی برايش اشک بريزی. عميق ترين درد زندگی مردن نيست بلکه ناتمام ماندن قشنگترين داستان زندگی است که مجبوری آخرش را با جدايی به سرانجام برسانی. عميق ترين درد زندگی مردن نيست بلکه نداشتن يک همراه واقعيست که در سخت ترين شرايط همدم تو باشد. عميق ترين درد زندگی مردن نيست بلکه به دست فراموشی سپردن قشنگ ترين احساس زندگی است. عميق ترين درد زندگی مردن نيست بلکه يخ بستن وجود آدمها و بستن چشمهاست ...

دزدکی

اول بگو ببينم اون عکس کيه تا بعدش بيام کامنت بدم

مجتبی

سلام مريم جان من آپم خوشحال ميشم سر بزنی

ستاره خاموش

سلام عجب آشفته بازاریست دنیا! عجب عجیبند آدمها! همیشه حرفت آشنا بوده برام تا الان... به ما هم سر بزن.

هنوز برای زندگی کردن وقت مانده ست !

ناگهان صدايي پر طنين که از آسمان شنيده مي شد، جواب داد: " از من چه مي خواهي؟ " اي خدا نجاتم بده! واقعاً باور داري که من مي توانم تو را نجات بدهم؟ البته که باور دارم. اگر باور داري، طنابي را که به کمرت بسته است پاره کن! يک لحظه سکوت!! و مرد تصميم گرفت با تمام نيرو به طناب بچسبد... گروه نجات مي گويند که روز بعد يک کوهنورد يخ زده را مرده پيدا کردند. بدنش از يک طناب آويزان بود و با دستهايش محکم طناب را گرفته بود. او فقط يک متر با زمين فاصله داشت!

هنوز برای زندگی کردن وقت مانده ست !

در مورد خداوند هرگز يک چيز را فراموش نکنيد. هرگز نبايد بگوييد او شما را فراموش کرده. يا تنها گذاشته است. هرگز فکر نکيند که او مراقب شما نيست. به ياد داشته باشيد که او همواره شما را با دست راست خود نگه داشته است.

mojtaba

salam are azizam in harfa male khodame va zayedehye zayedehye zehene khodame