پرنده مهاجر

                             تمام کوچه پس کوچه های مغزم را مرور کردم

                                   تا برای دوست داشتنت دليلی بيابم               

                      هيچ چيز پيدا نکردم ..زيبا خواستنت دليل نمی خواهد !

گاهی وقتی به آيينه نگاه ميکنی جز تصوير غريبه ای بهت زده چيزی نمی بينی و همين احساس دوگانگی وقتی از سرتا پايت را بگيرد وحشتی ميسازد از درونت که تا ذره های نيمه جانت را نسوزاند دست بردار نيست !! .... امروز وقتی موهايم را شانه ميکردم ياد اين حرف افتادم که نميدانم راوی اش که بود اما همين احساس برايم کافی ست تا بيانش کنم .. گاهی آنقدر از خودم فاصله ميگيرم که ديگر شناسايی تصويرم غيرممکن ميشود .. آه که اين روزها چقدر از تمام آنچه به من و به درونم که يخ زده مربوط ميشود حالم بهم ميخورد ...

صدای آهنگ را بلند ميکنم . به جای آرامش بيشتر عصبانی ام ميکند . و در اوج عصبانيت به رقص درآوردن کمر چه حس غريبی ست که تجربه نکرده بودم ! آهنگ را عوض ميکنم و اينبار صدای توست که دوباره در من جاری ميشود .. اينبار صدای راه من است که می آيد .. از دور يا که نزديک نه! از جايی درون سينه ام .. از جايی ميان آسمانها دست به سويم دراز کرده و گويی کمک دهنده من ست در روزگاری که فکر ميکردم خود ياری دهنده ديگری هستم و تازه فهميدم که چقدر شکننده تر از آنی ام که فکر ميکردم و گمان ميبردی !

در پايان آهنگ سکوت و ديگر نميخواهم اين سکوت را بشکنم .. شايد تنها با صدای گريه ام ترک بردارد اما ميدانم که شکستنی نيست اين جام سنگين سکوت ! ...

من از تو چقدر فاصله گرفتم ؟ ميدانی چند ماه و چند هفته و چند روز است ؟ من در کجای اين صفحه سياه بازايستاده ام ؟ ميدانی برای صدا کردنت ديگر نفس کم مياورم ؟ من در کدامين صفحه گم شده ام که نميدانم سرفصل بخش کجاست ؟  ميدانی که من ديگر برای قدم هايم حتی انرژی هم ندارم !

آنروز يادت است ؟ بيست و دوم ماه اسد ؟ سال ۶۵۰ هجری را که نمی گويم همين سال پيش .. خاطرت هست که چگونه اشک هايم را سيلابی کردی به روی گونه هايم به خاطر آنکه میپنداشتم دوستم نداری که روز تولدم از يادت رفته ست و آنقدر درگير بودی که نتوانستی يک زنگ هم بزنی .. لبخند و کادوی ديگران را نميديدم و بيچاره مادرم که در خيالش مرا تا خوشبختی تا آسمان ها با خود میبرد در حالی که من اينجا همين پايين منتظر تو بودم و گوش هايم تنها صدای تو را ميشنيدند اما تو ... نميدانم آنموقع کجا بودی همانطور که الان نميدانم ..

تولدت مبارک ... گرچه خيلی دير که نه ولی با چند روز تاخير !! البته اگر هنوز بر مسند عشق بوديم تو مرا تا قصاص نفس پيش ميبردی که چرا چند ساعت يا روز ديرتر از موعد، سالشمار عمرت را نگاره انداختم!! .. اما الان که ديگر نه تو مرا ميخوانی و نه من تو را .. چه فرقی دارد که چه روزی از سال باشد . به قول شازده کوچولو وقتی گلی را اهلی کردم ديگر مسئولش هستم و در دنيا از بين تمام گل ها فقط آنی که اهلی اش کردم برايم مهم است زيرا که او گل من است . .... اما ديگر وقتی برايت مهم نيستم و مسئول هم نيستی چه فرقی دارد که امروز بيست و ششم باشد يا بيست و سوم ! وقتی ديگر هيچ کس اهلی نيست چه فرقی دارد اگر صدای يک دوست قديمی را بشنوی يا نه ...

تولدت مبارک گرچه اين تبريک مسخره ترين نوع تبريکی ست که ميتوان گفت چون نه تو آنرا ميشنوی و نه من آنرا می گويم .. تنها مينويسم تولدت مبارک ! ..تنها مينويسم

                 

آنروز يادم است که هيچ چيز نه از تو ميدانستم و نه از احساس . اما حس کردم که عشقی که ميگويند و می ستايند همين است که روبرويم نشسته ! بزرگتر شدم و به آنها خنديدم و فرياد کشيدم نه ! اين همان عشق نيست و اين تنها احساسی خاص و مطلق ست که ما يعنی من و تو اولين قربانيانش هستيم ! و امروز که نه آنقدر بزرگ شدم و نه آنقدر کوچک مانده ام می بينم که تنها احساسی که در من بود باقی مانده و همه چيز رفته ست مثل يک باد گذرا مثل يک موج سرکش همه چيز از ياد رفته ست .... امشب برای تو ميخوانم مثل آن روزها .. برای تو می گريم گرچه حماقتی بيش نيست و برای تو روياهايم را بازگو ميکنم ..

ای پرنده مهاجر .. ای پر از شهوت رفتن .. فاصله قد يه دنياست .. بين دنيای تو با من

تو رفيق شاپرک ها .. من تو فکر گله مونم ...

                                                تو پی عطر گل سرخ .. من حريص بوی نونم

اگر شاپرک ها را صدا کردم اگر گل سرخ را گواه گرفتم اگر دنيايم يک کف دست با سرمای يک گور بود اگر قصه پری ها را باور کردم اگر زندگی پر از غم است و پر از وسوسه ديدنت و از وحشت نگاهت به دنبال جون پناه ميگردم .. اگر مثل يه سايه زير پاها گم شده ام .. اگر پر از شوق پريدنم .. بدان که به خاطر توست .. به خاطر تو که بی دليل دوستت دارم

 

 

/ 14 نظر / 12 بازدید
نمایش نظرات قبلی
sooshiyans

حرفات خوبه و قابل تامله ولی با همه اين حرفا يه آدم خيلی بزرگ مثل اينکه از زبون من خيلی کوچيک گفته باشه؛من ديگه بچه نمی شم؛ ديگه بازيچه نمی شم

دزدکی

من اصولا با هرچی که محمدرضا بگه موافقم و حمايت بی قيد و شرط خود را از محمدرضا اعلام می دارم ;)

بوف كور

ای پرنده مهاجر ای پر از شهوت رفتن به خاک خسته ما هم سر بزنيد

بامداد

ترانه ی آغاز .... اردلان سرفراز .... سال صفر افتتاح شد .

بامداد

مريم جان درود . خيلی وقت بود که از شما بی خبر بودم . من را ببخش که غيبت داشتم . مثل هميشه زيبا و دلنواز نوشته بودی نازنين . از آنجا که می دانم به صادق هدايت علاقه داری پيشنهاد می کنم فيلم ( گفتگو با سايه ) را در جشنواره امسال از دست نده ! چون فيلمی است در تقريبا مستند در باب صادق هدايت به کارگردانی خسرو سينايی . پاينده باشی .

ehsan

سلام مريم هميشه خوبم ! اميدوارم بهتر از هميشه باشي ...ولي تو با اين پريشاني داريوش وارت ...چه بگويم كه اگر نگويم بهتر است ...من آپ نكرده ام وبيش از آنكه بايد مشغولم اما به زودي وقت بيشتري براي اينترنت مي گذارم ..البته اميدوارم ..راستي از امتحانات گفتي ، ديروز مراقب امتحانات بچه هاي كارداني بودم و گذاشتم يك دل سير تقلب كنند !! شاد باش و اميدوار تر از هميشه

faraz

مريم جان مثه اينکه اينو فراموش کردی که ... نگاه آشنا در این همه چشم ندیدیم و ندیدیمو ندیدیم... سبک باران ساحل ها نديدند به دوش خستگان باری ست دنيا ....مرا در موج حسرت ها رها کرد عجب یار وفاداریست دنیا ...عجب بیهوده تکراریست دنیا ...عجب آشفته بازاريست دنيا؟؟؟

moslem

ای كاش در دل ذرّه ای شور و نوا بود احوال ما با حالته دل هم صــــدا بود ای كاش شورعشق در ما كم نمی شد اين نامرادی شيوه مردم نمی شــــــد ای كاش رنگ شهر، بازيم نمی داد در تنهايی ياد تو مرا بر باد می داد روزگار غريبيست مريم جان

شیرین

مریم جان ممنون از لینک. با اجازت منم گذاشتم.همون اشکی که می گی...بعضی وقتا معجزه می کنه. امیدوارم همیشه زندگی مملو از شادی داشته باشی.