من و تو چه بی کسيم .. وقتی تکيه مون به باده .

چه بی خیال در هوای تو پرواز کردم و چه رها تنم را به دست دانه های خاک دادم تا دستان سرد تو آنرا دفن کند . بدنم را تکه تکه کند و هر قطعه اش را در گلدانی شکسته بگذارد . کوچه بوی تو را دارد وقتی از آن می گذرم .. انگار بوی تنت در تنم ادغام شده ست که حتی نفس هایم نیز بوی تو را دارند .. آخر کم نیست آن روزهایی که غذایمان را نه باهم بلکه درهم میخوردیم . سیب سبز میان دستان مادرم غلط میخورد .. مثل گوی آرزوهای من که هرلحظه به دور خودش می گردد و من هرلحظه میترسم زمین بیفتد . یاد طعم سبز دهانت می افتم و گوشه لبم را گاز می گیرم . مثل قاچ هندوانه  سر باز کرده ست و دهانم مزه گس خرمالو می گیرد ... مثل تار موهایم که میدانم هنوز هم لای پرز فرش اتاقت گیر کرده ست .. کاش میدانستی حتی با یک اسفنج خیس بزرگ هم نمیتوانی همه شان را جمع کنی !

از کوچه میگذرم و به خانه می رسم . توی اتاقم هرچه می گردم نمیتوانم وسایلم را طوری جابه جا کنم که تو را فراموش کنم . شیشه گرد عطری که فقط برای تو درش باز میشد .. کادوهای تو و آن خرس شکم گنده که با چشم هایش مرا می پاید و انگار منتظر وقوع چیزی ست .. انگار آنهم بیتاب لحظه های خوش قدیم است .. تیله قهوه ای چشمانش متعجب است . شاید او هم نمی داند چرا اینچنین از هم جدا ماندیم ! ... روبروی آیینه می ایستم ، موهايم آشفته و بلند شده است ، شیشه عطر را برمیدارم و بو می کنم .. سرم گیج می رود و  آيينه ترك برميدارد و بوي عطر همه اتاق را برميدارد . تن خرسم خيس عطر مي شود .. دانه هاي گردنبند سبزم ميان اتاق ميريزد و دستم ميان لباس هايم دنبال آن تاپ سرخابي مي گردد كه دوستش داشتي .. لبه تيز قيچي در امتداد پارچه پايين مي آيد .. عكس هايمان يك به يك پاك مي شود و خاطرات مرده آن روزها دوباره جان مي گيرد و جان مي دهد .. كف زمين مي نشينم و نگاهم به صفحه سياه موبايل مي افتد .. آخرين اس ام اس ها و شبي كه بعد از مدتي دوري باز صداي سردت را شنيدم كه مصرانه از من فرار ميكردي .. مژه هايم از اشك شور به هم چسبیده و قرمزي و سوزش چشمانم آزارم مي دهد ..

وقتي آفتاب هنوز عمود مي تابيد و زمين گرم بود دستانت هميشه در دستان من بود و انگشتانم مامن آرامش انگشتانت .. گرماي دستم بر تنت و انرژي كف دستانم در امتداد اعصاب بدنت گويي ما را بهم متصل ميكرد .. نميدانستم وقتي باد بيايد و آفتاب برود دستان من هم يخ خواهد زد و دستان تو آنرا پس ميزند چون لاشه كبوتري كه روي سيم برق خشكيده ست .. نمي دانستم كه باد سرد و موذي پاييز ميان سينه هايم ميرود و تنم آرام آرام فرو ميريزد .. اول زرد و بعد نارنجي مثل رنگ ته موهايم مثل برگ هاي حياط خانه تان .. مي پلاسد و مي خشكد . نمي دانستم شب ها اينقدر طولاني ميشود كه هرچه سعي ميكنم بخوابم بازهم فكر تو نمي گذارد !

آخرين نگاهم را در آن عصر دلگير حتي بدرقه نكردي و لذت يك بوسه را برايم حسرتي كردي كه هيچ گاه نبخشمت . ميان شيشه و فرمان ماشين و اتاقك خالي هق هق گلويم را فرياد كشيدم و كوچه را با تمام درخت ها و ساختمان ها و آدم هايش ترك كردم .. رفتن انتخاب تو بود و بهتر بودن و ماندن انتخاب من .. اما چه كنم كه دلم ياد نگرفته ست احساس را از كسي گدايي كند ! و تنم هنوز در باد پاييز ترك نخورده ست كه نگران رفتن تو باشد !

حالا كه مي خواهي بروي حرفي نيست .. شب خوش . اما بدان با هر كس ديگري باشي مطمنا خوشحال و شادتري زيرا دوستت نخواهد داشت !

      6tfxe75.jpg

/ 17 نظر / 24 بازدید
نمایش نظرات قبلی
هنگ بزرگ

نمیدونم چی بگم، شاید فقط این نوشته ها یه داستان باشه که شخصیت ماجراش تو نباشی شاید هم یه داستانی باشه که خودت بودی و این بازی زیرکانه ی سرنوشت... حسی که داری شاید به این شکل تجربه نکردم و میتونم درکت کنم که چی درونت میگذره.... مدتها نبودم، خسته از تمام رفتارهای خودم و زندگیم بودم... قدری به روحم استراحت دادم، آرام تر شدم، تو هم همین کار رو بکن، قدری به خودت و سایه استراحت بده... و در آخر واقعا؛ متاسفم که اینگونه شد آخر ماجرا...

مسلم

همه‌ی زندگی پر از تُف شده که مرامی نمی‌اندازم‌ـش نه که فکر کنی ادای تیریپ تمدّن و این‌هاست، نه! می‌ترسم تا برسم خانه، از خشکی ترک بردارم...

مسلم

من سردم است و میدانم که از تمامی اوهام سرخ یک شقایق وحشی ز چند قطره خون چیزی بجا نخواهد ماند خطوط را رها خواهم کرد و همچنین شمارش اعداد را رها خواهم کرد و از میان شکل های هندسی محدود به پهنه های حسی وسعت چناه خواهم برد من عریانم ، عریانم ، عریانم مثل سکوت های میان کلام های محبت عریانم و زخم های من همه از عشق است از عشق ، عشق ، عشق من این جزیره ی سرگردان را از انقلاب اقیانوس و انفجار کوه گذر داده ام و تکه تکه شدن ، راز آن وجود متحدی بود که از حقیرترین ذره هایش آفتاب به دنیا آمد

بی رنگ

به پيشواز برهنه‌گی می‌شتابم که جامه‌ها همه رنگ است و ريا به پيشواز سرما می‌شتابم که آتش و گرما به‌دست نايد مگر به سوزاندن جنگل یا تهی کردن زمین از همه گنجینه‌های کهن به پيشواز برف و باران می‌شتابم که دل پر زنگار درد است و چهره‌ها به زير صورتک‌های رنگين خوی‌کرده و خيس و خسته‌اند به پيشواز شب می‌شتابم که خورشيد با جام زرين‌اش طلا ‌بارد و روز ‌سازد تا مردمان درپی زر و نان دست شويند از روح و جان گردن‌ها خم چهره‌ها درهم دست‌ها و لب‌ها همه رنگ، همه زنگ

سام

به پيشواز شبِ سکوت می‌شتابم که گوش‌ها همه آکنده‌اند به موم‌ کس نشنود هيچ جز پژواکِ گنگِ آوای خويش به پيشواز شب می‌شتابم که حرص‌ و آز و شهوت مردمان به خواب ‌رود بر بستر خاموشی و فراموشی به پيشواز شب می‌شتابم که خوشه‌های مه‌تاب نقره‌ پاشند بر در و ديوار گل‌ها تن ‌شويند از غبار شبنم بنشيند بر تن ‌برگ پرنده پر ‌شويد از دانه جستن درنده روی ‌تابد از شکار خرگوش آرمد خسته از فرار آدمی بر‌ زمين ‌نهد همه بار و دل ‌سپارد بر شب تار

فاطمه.::.گل يخ

سلام نمی خوام هم نفس بشم بعدش قفست بشم بذار همش رو کامل بخونم تا آخر صفحه..بگم چی کار کنی دلت واشهالبته وبلاگ گل يخ کلی انرژی مثبت داره.منم نمی شناسمش...ولی بانمکهدلت وامی شه...چشمات خندون می شه.بعد می بينی دنيا اونقدر بزرگه که اگه بخواهی می تونی

فاطمه.::.گل يخ

تمام ما آدم های با احساس اين لحظه های بی درمان رو گذرونديم.فقط بايد صبر کنی ...البته ....در عوض بعدش مطمئن هستی که همه چيز پايداره چون .....چقدر حرف زدم.گفتم که به موقع فرصت به کسی نمی دميخ