لحظه ها

<?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

آنقدر ثانيه ها از روي اين حادثه گذشته ست كه ديگر به ياد نمي آورم كل واقعه چه بود ؟ گرچه

 

هنوز در صحت بودنش شك دارم با آنكه هميشه يادش كرده ام ..

 

اينكه آنروز آفتاب زده بود يا غروب بود مهم نيست و اينكه سرد بود يا گرم باز هم مهم نيست ولي

 

من هميشه مي پرسم كه چه روزي ، چه فصلي و چه وقتي بوده ست گرچه شايد اصلا مهم نباشد

 

وقتي ديگر كار از كار گذشته است ..

 

ديروز شنيدم كه ميگفتند روزي گرم بود و تاريك . روزي كه سالهاي بعد همه آنرا با خنده تبريك

 

مي گفتند و دوستان با تلفن زدن سلب مسئوليت از خود مي كردند .يك سال بعد در همان روز

 

مي خواستم جشني بگيرم و در آن با كسي كه آن موقع دوستش داشتم برقصم و شاد باشم .

 

تنها براي آن شب و فقط يك شب ..

 

كه هيچ وقت نشد ، نخواست و نگفت .. حالا مي بينم كه هيچ وقت نگفت كه چرا دوستم دارد .

 

تنها دوستم داشت چون آن موقع من بهترين انتخابش بودم .. آن موقع من ستاره اش بودم و آن

 

روزها به يادم بود زيرا كه عادت كرده بود به هوس تنم به التماس دستانم و به لبخند غمگينم ...

 

عادت كرده بود به شادي هاي مصنوعي ام به اميد هاي مصنوعي و به آسمان آبي مصنوعي ام ...

 

آن موقع دوست داشتم لحظه را همانجا نگاه دارم . لحظه اي ثابت از عشق ، لحظه اي ويران از

 

آباداني دست هايمان و خواهش قلبمهايمان ..

 

كاش لحظه مي ايستاد ثانيه مي ايستاد عقربه حركت نمي كرد

 

تا كه به لحظه ها و روزها و سالهايي نمي رسيد كه هر كدام جداگانه از خواب بيدارمي شويم ،

 

كارهاي جداگانه ، تلفن هاي خصوصي

 

آرامش جداگانه و شادي هاي جداگانه ..

 

شب هايي كه جدا از هم به تختخواب مي رويم كنار تني بيگانه براي يكديگر ..

 

براي تو براي من .

 

امروزِ روز ديگر از آن خواهش ها و بوسه ها و نياز ها چيزي نمانده است . ديگر از تو شايد سايه اي

 

بر ديوار و از من خاموشي يك شمع بر جاي مانده است .

 

ديگر نبايد به دنبال هيچ چيز بود ؛ نه دليل و نه پرسش و نه خواهش . هيچ نبايد گفت وقتي

 

لحظه ها آنقدر بي رحمانه در گذرند كه وجودت را در كشاكش سهمگينش بر باد مي دهند .

 

ديگر آن روز و آن اتفاق چه اهميتي خواهد داشت مادامي كه عقربه ها باز نمي ايستند . مادامي

 

كه قطره ها در حركتند و بادها در گذر ... و تنها ساعت ها هستند كه بر جاي مي مانند .

 

/ 5 نظر / 10 بازدید
fati

اولاْ قول ميدم قفست نشم:*:))) عزيزم چرا اينقدر دلتنگ :*:*وبلاگ ليلا هم خوندم اونم اينجوری .باور کنيد ما خودمون از درون دنيای بيرون رو خلق ميکنيم اين يه شعار نيست يه واقعيت مريم جون وقتی ما شاديمون رو در گرو هر چيزی کنيم اگه اون باشه يا نباشم نميتونه به ما شادی بده چرا که ما همه اش سرگردانيم شادی درون رو بايد کشيد بيرون و بهش اجازه نفس کشيدن داد .(يه عالمه hug)

reza

يه نفس خوندم تا تهش .

houman

دچار بايد بود..وگرنه زمزمه ی وحدت ميان دو حرف حرام خواهد شد.. دچار يعنی عاشق...و فکر کن که چه تنهاست اگرچه ماهی کوچک دچار آبی بيکران دريا ها باشد..

ali

ديدم به شاملو علاقه منديد ..گفتم مجموعه شاملو (کليه اشعار و جلد دوم که حاوی کليه ترجمه‌هاييست که شاملو از شعرای بزرگ انجام داده) را ميتونيد از انتشارات نگاه در نمايشگاه تهيه کنيد..البته فکر کنم قبلا خريديد ولی من خودم تازه امسال وقت کردم بخرم...وبلاگم بسته است ولی قسمت نظرات بازه.

leila

سلام قبلا برايم خوانده بوديش. زيبا بود. روز ناخواسته را منتظر نبودم. منتظرم بودند شايد. شادان و كمي اميدوار. و من گنگ و ناگهان آمدم. بي‌هيچ دليل. و امروز روزي خواسته را منتظرم. غمگين و خسته. اما افسوس، نمي‌رسد....