رقص شبانه

وقتی گوشه ناخنم می شکست یا کنار لبم جوش قرمز کوچکی میزد ، آنچنان بهم ريخته ميشدم كه انگار دنيا خراب شده است . فكر اينكه مدل موهايم امروز چه طور باشد يا آرايش فردايم چطور ، هميشه مغز كوچكم را درگير ميكرد يا شب هايي كه براي ست لباس فردايم نقشه هاي رنگي مي كشيدم .... حالا به ناخن هاي شكسته ام عادت كرده ام و چروك دور لبم ديگر ناراحتم نمي كند .مدل موها و آرايشم اغلب يك جور است و ست لباس هايم بهم ريخته ست ... ديگر مجبور نيستم به چيزي تظاهر كنم . به چيزي كه نيستم. به كسي كه دوست ندارم باشم . اين روزها برايم مهم نيست كه چطور باشم چطور بپوشم چطور بخورم . مي گويند افسرده شدم ولي من يقين دارم كه آنها نمي دانند من چقدر خوشحالم !

لحظه اي كه نفس هايمان يكي ميشد و التهاب تن گرممان در هم فرو ميريخت ، نه ديگر چيزي مي شنيدم نه چيزي حس مي كردم . انگار از درون خالي ميشوم از هيچ به هيچ مي رسيدم و از پوچي به تو . به نگاه خسته پلك هاي ورم كرده ات و به بوي عرق تنت . آن لحظه ناخن هاي شكسته ام دوباره رشد ميكردند ، موهايم مجعد ميشدند ، پوستم از لمس احساست تازه ميشد و لب هايم باد ميكرد و روي جوشم را مي پوشاند .. حالا همه فكر مي كنند من دارم هر روز آرام تر و افسرده تر ميشوم !!

6fhvxjn.jpg

ديشب ميان پنجره اتاقم باز مانده بود و دوباره شب با وسوسه سياهش روي فرش اتاقم سر خورد . از روي دمپايي هاي عروسكي و صندلي ميز و كفپوش اتاق رد شد تا لبه تخت رسيد و روي دستم خوابيد . مثل يك پروانه قرمز رنگ كه سر بال هايش را طلايي كرده باشند . بلند شدم از روي دستم پر زد تا كنار پنجره و از آنجا تا سر كوچه كه هنوز رد طلايي اش ديده ميشد . بلوز دو بنده ام را پوشيدم روي شلوار آبي رنگ و از خانه بيرون رفتم . سر كوچه ايستادم نگاهم به چراغ سوسو زن نبش در افتاد و از آن طرف به گربه اي روي تل آشغال ها . كمي بالاتر ماشيني پارك شده بود دربش باز بود نشستم كسي سلامم را پاسخ داد كه مي مي شناختمش اما آنقدر دور كه نمي توانستم به خاطر بياورم . ميان سينه هايم نوار آبي رنگ لباسم بالا و پايين ميشد و تا كمرم آويزان بود .

 تمام راه سكوت كرده و سيگار مي كشيد و در آن خانه اي كه به نظرم آشنا بود كنارم نشسته و دور كمرم را فشار ميداد و لبخند ميزد . باهم نوشيديم ، رقصيديم و در تاريكي ، لحظه اي لب هايش ورم لب هايم را خواباند . سردرد عجيبي گرفتم ، تا خانه راه زيادي بود و ميان من و تمام اين آدم ها فاصله اي بيشتر . همه ، زوج هاي خوشبخت و شادي بودند با آرزوهاي عروسكي و خانه هاي مقوايي و من تنها دمپايي هايم عروسكي بود كه آنراهم جا گذاشته بودم . همه برايم لبخند ميزدند و تحسينم مي كردند و من خيره مي ماندم . تازه داشتم به خاطر مياوردم كه ميزبانم كيست كه در آسانسور تنم به آيينه سرد ديوار چسبيد و دهانم مزه چيزي را گرفت كه تلخ بود . انگشتم را گوشه آيينه پاره كرد و در دهانم خون تلخ مزه اي جاري شد . در راه برگشت اشك هايم را ميان پك هاي سيگارم فرو دادم و به طعم شيرين بوسه هايت فكر ميكردم و لب هايي كه مي گفتند هرگز بدون من نرقص !

/ 16 نظر / 13 بازدید
نمایش نظرات قبلی
مجيد

سلام اين چی بود؟؟؟ خاطره ی شب عروسی بود؟؟/؟؟ به منم سر بزن!

فرزانه دخترک کولی

سلام عسيسم.مسنجرم اپ ديت شدا. ناز بود ولی قبلی ها قويت بودن به نظرم.

مسلم

لعنت بر پدر مادر خواب‌هایی که تعبیرشان این‌ است که «شما تا ده دقیقه‌ی دیگر بیدار خواهید شد...»

انيتا

سلام من ازکما در اومدم.مواظب باش تو نری تو کما چون اخرش مجبور ميشی چکار کنی؟اگه گفتی؟؟؟؟؟؟؟؟

نازنين

خيلی با احساس بود...منو با خودش برد... تحسينت ميکنم،هم خودتو،هم فکرتو،هم نوشته هاتو مريم جون... آپ کردم...

مجيد

خوش به حال اون فرد خوشبخت !

Amin K

سلام... خوشحالم که برگشتی...

مهتاب

سلام مريم جونم من به روزم

محمد

سلام فکر کردی فقط خودت بلدی آپ نکنی !!! منم آپیدم راستی کنترل + اف 5 رو حتما بزن