از خماري چشمانت تا مهرباني قلبت خط اجباري ست براي حسرت من !

روز اولی که تصمیم گرفتم نوشتن را به صورتی دیگر هم تجربه کنم و وبلاگ نویسی را آغاز کردم که گمانم نزدیک به دو سال است ، تنها انگيزه ام هماني بود كه بازتاب اسم وبلاگم نيز هست . و البته برگرفته از بوف كور صادق هدايت كه اولين بار زماني خواندم كه تنها فضاي موهوم آنرا درك كردم و لذت بردم و حال در هر بار خوانش بيشتر به قدرت نويسنده اي كه مثل هميشه درك نشد پي ميبرم . مي گويد :  من فقط براي سايه خودم مي نويسم كه جلو چراغ به ديوار افتاده ست ، بايد خودم را بهش معرفي كنم .

سعي كردم آن چيزي كه واقعا حس كرده ام و بيشتر در خيال بوده تا واقعيت ، را بنويسم . به همين دليل هم نوشته هايم ناخودآگاه كمي فضاي سورئال به خود گرفت كه خب مخاطباني دارد و منتقداني . اما من هميشه از غوطه ور گشتن در فضاي ذهن فردي ديگر لذت ميبرم .. گرچه وبلاگ خواني اينروزها يعني وبلاگ زياد خواندن و حرفه اي و سريع خواندن و وقتي براي دقيق خواندن مطلب يا شعر نميماند ! و اينجور نوشتن ديگر جايي ندارد وقتي تعريف هايي ار روزمره نويسي ميشود ....

اما اينها همه بهانه است در اين ميان، تنها يك چيز تفاوت پيدا كرده ست ! بعد از تمام اين پست نويسي ها و ثبت احساسات و خيالات و نگرش ها ، به پله اول رسيدم !! ... منظورم سقوط يا پس رفت نيست تنها اينكه به قول هدايت : من سعي خواهم كرد آنچه را كه يادم هست بنويسم شايد بتوانم راجع به آن قضاوت كلي بكنم نه! فقط اطمينان حاصل كنم و يا اصلا خودم را باور كنم .. فقط ميترسم كه فردا بميرم و هنوز خودم را نشناخته باشم - زيرا در طي تجربيات زندگي به اين مطلب برخوردم كه چه ورطه هولناكي ميان من و ديگران وجود دارد - و فهميدم كه تا ممكن است بايد خاموش شد ، تا ممكن است بايد افكار خودم را براي خودم نگه دارم و اگر حالا تصميم گرفتم كه بنويسم ، فقط براي اينست كه خودم را به سايه ام معرفي كنم ، سايه اي كه روي ديوار خميده و مثل اين است كه هرچه مينويسم با اشتهاي هرچه تمام تر مي بلعد ....

و حالا بعد از تمام فراز و نشيب ها دوباره به نقطه آغاز رسيده ام .. البته در اين مدت از شناخت بسياري مسائل و تجربيات بهره بردم ولي هنوز ناشناخته ها بسيار است و مشكل اينجاست كه من خسته ام ! ... سايه ام مرا ميشناسد ، ولي هنوز هم نقاط تاريكي دارد كه من آنها را نمي شناسم .... مخلص كلام اين است براي مدتي كه واقعا نميدانم چقدر است نخواهم نوشت .. تا زماني كه ابهام سايه ام كمتر شود .. دستم روان تر گردد و ذهنم بازتر ... فعلا حس ميكنم زنداني خيالاتم شده ام و به قول داريوش عزيزم سرگرم به خود زخم زدن در همه عمرم ! .....

با وجود اينكه ميدانم در فضاي اينترنت بدتر از دنياي واقعي تا زماني كه حضور مداوم داري و به اصطلاح آپديت هستي همه به يادت هستند اما نميتوانم با تني خسته و ذهني آشفته ادامه دهم ... مفيد بودن بهتر از مستمر بودن است .

خداحافظي نمي كنم چون رفتن معنايي ندارد وقتي مقصدي نيست . شاد باشيد و پيروز ...

22cf521713.jpg

مي بارد اكنون بر دلم خواهش يك ديدار
مي كاود از درون سينه ام اين آخرين تكرار
مي بيند هرچه در برم مانده از او به يادگار
مي ترسد از چشمم همو كه رفته ست از اين ديار

در چشمانم حتي اشك هم ديگر نميبارد
به روي گودي دستانم جوجه اي لانه نميذارد
داغ سينه ام پرپر شده ست از غم اين گل
كه ديگر بهر او لبهايم طنين اميد نميسازد

باريدي اي برف سپيد و سنگين
در كوچه هاي محنت زده نوميدي
در بن بست هاي منتهي به خوشبختي
در خيابان هاي سردرگم تيره روزي

باريدي اما سپيديت نشاني از نعمت نيست
باريدي اما لطافتت نشانه مهرباني نيست
باريدي اما آخرين نگاه را نپوشاند سرمايت
باريدي اما اميد نداد اين فرود آوارت

در اين روزها كه ديگر به عشق نيازي نيست
ديگر يار و هماوازي براي زيستن نيست
در اين شب هاي خودباوري محض پوچ
در اين شبگردي هاي كودكانه از پي هيچ
بارش پنبه هاي نرمينه ات براي من اما نويد است
اين اولين پرده زمستاني برايم آخرين اميد است
كومه هاي سپيد و سردت تداعي گر خاطره بازي هاست
اين نيلگون آسمان سپيد ، برايم بهترين تصوير است

ببار اكنون بر سر بي تنه ما
ببار آري كه دلها منتظر مانده
ببار اينك بر اين ديوار هفت رنگ
ببار اينجا كه سرمايت شده دلتنگ

/ 58 نظر / 7 بازدید
نمایش نظرات قبلی
مهرآبان

همای اوج سعادت به دام ما افتد اگر ترا گذری بر مقام ما افتد حباب وار بر اندازم از نشاط کلاه اگر ز روی تو عکسی به جام ما ا فتد شبی که ماه مراد از افق شود طالع بود که پرتو نوری به بام ما افتد سلام دوست عزيز خوشحال میشیم به ما هم سر بزنی

احسان

سلام مريمی! خوبی خانمی ؟ چرا باز غيب ات زد؟ نکن از اين کارا!تو دخمل خوب و مهلبونی هستی ُ من هنوز و هميشه دوستت دالم!

shirin

مريم جان اميدوارم دوباره نوشته های قشنگت رو بخونم . يک عزيزی می گفت به خاطر سختی ها هم خدا رو شکر کنيد ٬ اگر اون ها نباشند انسان به کمال نمی رسه . شاد باشی

مريم

سلام ممنون از حضورت لطف داری شاد باشی و شاد زندگی کنی

هنگ بزرگ

هنوز تو آفلايني...؟ مثل اينکه زدی تو گاراژ...نه...؟ بيا دلم واسه جمله های قلمبه سلمبت تنگ شده...

آريل

سلام شمايي كه در عشق پر باز مي‌كنيد، در عشق پرواز مي‌كنيد، در عشق اوج مي‌گيريد و در عشق مي‌ميريد پر پروازتان خسته و ملول مباد. اسم وبلاگ شما جالب است دوست مهربان درمانگران مراقبه ای دارند بنام شفای سايه - اين زيباست اين سايه بخشی از وجود ماست که فراموش اش کرده ايم اين روش سعی ميکنه تا شما با بخش سايه خود نيز آشنا شويد و از لايه‌های وجودی شما مدد ميخواهد و آنها را با شما آشتی ميدهد و به تعادل ميرساند اين روش هم اکنون نيز انجام ميشود و روشی بسيار موثر و مفيد است برای آرامش روح و روان . شاد و يگانه باشيد

گلشيد

بی معرفت شدم.... قالب نو مبارک. خوندن نوشته ها آسون شده....اما... دلم واسه سبز تيره اون قالبه تنگ ميشه

مسلم

نه ، وصل ممکن نيست ، هميشه فاصله ای هست . اگر چه منحنی آب بالش خوبی است برای خواب دل آويز و ترد نيلوفر ، هميشه فاصله ای هست . دچار بايد بود وگرنه زمزمه حيرت ميان دو حرف حرام خواهد شد . و عشق ، سفر به اهتزار خلوت اشياست . و عشق صدای فاصله هاست . - صدای فاصله هايی که غرق ابهامند - نه ، صدای فاصله هايی که مثل نقره تميزند و با شنيدن يک هيچ ميشوند کدر . هميشه عاشق تنهاست . و دست عاشق در دست ترد ثانيه هاست . و او و ثانيه ها ميروند آن طرف روز . و او و ثانيه ها روی نور می خوابند . و او و ثانيه ها بهترين کتاب جهان را به آب می بخشند ... ( سهراب سپهری ، مسافر )

سجاد

سلام مريم خانم وبلاگتون خيلی نازه من خيلی خوشم اومد اگر وقت کردين به وبلاگ من هم يه سری بزنين موفق باشی