صبح ها حالم بهم می خورد !

در را بستم . وارد خيابانی شدم که حس يکنواختی و شلوغی اش حالم را بهم می زد . سوار ماشين شدم . دوباره مقصد هميشگی و آفتاب سمج صبحگاهی که برای کور کردن يک لشکر آدم انرژی داشت و افکار باطل و مسخره در راه که هيچ کدام انتهايی نداشتند . نگاه دزدانه راننده تاکسی و کوبيدن در ماشين توسط يک خانم و گفتن کلماتی زير لب راننده .. همه چيز در چند دقيقه .. احساس . خشونت . تنفر .. همه چيز در چشمان کسی که فرمان را بيهوده می چرخاند .

رنگ و روی ساختمان دانشگاه بازتر شده بود . انگار در تعطيلات تعميرات تعويقی و نقاشی آبی رنگ ساختمان اين فرصت را به رييس دانشکده می داد که در طول سال بعد به خود ببالد که چه زحماتی برای پيشبرد اهداف آموزشی کشيده است ! سالن هم عوض شده بود . چند گلدان تازه و چند اعلاميه و خوش آمد و چرنديات ديگر هم از ديوارها اويزان بود . طبقه چهارم ، انتهای سالن کلاس درسی بود که تا ظهر بايد تحملش می کردم . بوسه وخوش و بش های هميشگی و تعارفات و کنايات اغراق آميز تنها چيزی بود که در اينروز ميشد انجام داد .

بعد ازظهر وقت آرايشگاه گرفته بودم . خيال می کنم با عوض کردن مدل موهايم می توان خستگی روزهای يکنواخت را از ياد برد . خانمی که ارايش غليظی کرده بود و لبخند می زد ٬ نيم ساعت با موهايم ور رفت تا مدل دلخواهم را درست کرد . فقط  وقتی داشت دسته موهايم را می بريد منصرف شدم که چرا خودم را به اين قيچی سرد سپردم !

شب وقتی برگشتم موهايم انقدر کوتاه بود که از زير مقنعه بيرون ميامد و مدل جديدی گرفته بود . ناخن هايم صورتی شده بودند و اويز نقره ای به ناخن سومم وصل شده بود . همانطور که می خواستم . جزوه درس صبح دستم بود و موبايل رويش که هنوز مشغول تایپ پيامی برای نويد بودم . خنده ام گرفت که چقدر همه چيز همانی است که من می خواستم و فکر می کردم بايد باشد ولی ( دوستت دارم ) ِنوشته شده روی صفحه روشن موبايل بزرگ ترين تحقيری بود که می توانستم به خودم بکنم . حقيقتی که تنها خودم باور دارم که دروغی ناخواسته بيش نيست .

/ 15 نظر / 4 بازدید
نمایش نظرات قبلی
هنگ

سلام... من آپم...منتظرتم

محمد رضا

داستان قشنگی بود و تجسم زيبايی... مهم اين است که دوست داشتن . به دوست داشتن ختم نشود بلکه به عشق ختم شود با سپاس بدرود

اسكارلت

سلام ممنون که به کلبه من سر زديد وبلاگ زيبائی داريد از اون دسته وبلاگهائی که من دوست دارم براتون ارزوی موفقيت ميکنم

هنگ

سلام... کجايی؟ حال مثل اينکه من بايد دنبالت بگردم(چشمک)

محمود

سلام مريم خانم . وبلاگ قشنگی داريد .. تبريک ميگم بهتون ... سبز باشی .

ejazeh

پس بالاخره شروع شد دانشگات

محمود

مرسی که به من سر زدی مريم جان .. من فردا شب آپ ميشم .. خوشحال ميشم بيايی ..

dozdaki

صفحه آخر چلچراغ رو بخون

محمود

ســــــــــــــــــــــــــــلام .

الهام

سلام ممنون که به من سر زديد دوست مهربانم وبلاگ شما هم زيبا است خوشحالم کرديد قلم شما هم عالی و بی عيب است در پناه خدا