هوس

اول فکر می کردم يک عادت هميشگی ست . يک چيزی شبيه بيدار شدن٬ لباس پوشيدن و صبح ها دنبال تاکسی دويدن . فکر می کردم تنها عادتی ست که از سر اجبار تکرارش می کنم و اگر يک روز اينطور نباشد تمام زندگی ام به هم می ريزد . ولی يک روز و شايد بيشتر از يک روز اين عادت را تکرار نکردم و هيچ چيز بهم نريخت ! هيچ چيز تغير نکرد . حتی ذره ای هم از يکنواختی اوضاع کاسته نشد . هر روز بيدار می شدم .. صبحانه درست می کردم .. بيدارش می کردم .. موهايم را شانه کرده و آرايش می کردم .. دوباره صدايش می زدم که اينبار بيدار ميشد .. جلوی ايينه آخرين چروک های مقنعه را درست می کردم .. لبخدی زده و روی گونه اش را که پف کرده بود می بوسيدم . هر روز اين روند تکرار می شد و هميشه زودتر از او بيرون می رفتم . وقتی يک ساعت از شلوغی صبحگاهی بخش گذشته بود او تازه به شرکت می رسيد و اين هميشه مرا ازار ميداد که مجبور بودم زودتر از هرکسی صبح ها بيدار شوم .. درست مثل وقتی که بچه بودم و تقريبا با گريه بيدار ميشدم و هميشه مادرم اين نويد را ميداد که اگر بزرگتر شوم ديگر مجبور به بی دليل اطاعت کردن نيستم!

ساعت ده بود که تماس گرفت . سرم شلوغ بود . تازه ويزيت تمام شده بود و پرونده ها را می نوشتم . معذرت خواستم و گفتم بعدا تماس بگيرد ولی ناراحت شد و بدون خداحافظی قطع کرد . چند روز بود که همينطور شده بود . اصلا رفتارش مشکوک بود . همينکه از صبح تا شب بيشتر از من بيرون است بزرگترين سوظن بود .  مثلا ديروز وقت حرف زدن با موبايل در رابست . يا هفته پيش که به گفته خودش همکار خانمش را تا خانه رسانده بود . اصلا از کجا معلوم که اين روزها شرکت رفته بود ؟

اين فکرها مدام در سرم می چرخيد . من باور داشتم که اگر اين عادت روزی تکرار نشود هيچ چيز تغيير نمی کند . عادتی که چند هفته ای ست ديگر فراموش شده است . عادت دوست داشتن و به ياد هم بودن . عادت کنارش نفس کشيدن و تکيه کردن . هنوز هم صبح ها می بوسيدمش و عصرها به استقبالش می رفتم . شب ها که خسته بود کنارش دراز می کشيدم و نمی دانم چرا دوباره نقش بازی می کردم . شده بودم سراپا گوش برای وجودی که تنها مصيبت بود . گوشی شنوا مقابل تمام سختی های يک روز لعنتی . گوشی که جز مصيبت و بدشانسی چيزی نمی شنيد و اگر جز اين چيزی می گفتند بازهم نمی شنيد چون به زشتی عادت کرده بود . از پروژه سخت شرکت تا غر زدن های رييس و جريمه مالی و بالا بودن مخارج آنقدر می گفت که حالم از هرچه بدبختی ست بهم می خورد و من تنها لبخند ساده ای می زدم و سعی می کردم آرامش کنم . چون آرام بودن او بيشتر از غمگين بودن خودم اهميت داشت و نمی دانم چرا اينطور بود . چرا اينقدر خودم را فراموش کرده بودم تا او را دوباره بازيابم . خودم را رها کردم تا او را نجات دهم و حالا بعد چند سال از اين روند گريز و نجات خسته شده ام . از اين روزهايی که با عادت دوست داشتن بيدار ميشوم ٬  با عادت زنده بودن سر کار می روم و دوباره با عادت دوست داشتن کنارش می خوابم . اين روزهايی که هرچه می گذشتند فاصله ام را از خودشان بيشتر می کردند . از او ٬ از خاطراتی که داشتم و از هر آنچه برايش تلاش کرده بودم .

آنروز که بغضم در آغوشش شکست ٬ حس کردم که اين همان تقدير نشناخته ام است . دوست داشتنش زيباترين حسی بود که داشتم و بهترين روزی که نمی خواستم تمام بشود . هرچه تلاش کردم تا تفاوت عادت و واقعيت را بفهمم نتوانستم . اشتباه بزرگی خودم را مثل مادربزرگ ها دست تقدير سپردم . به حسم اعتماد کردم و زندگی ام را آنطور که تنها يک تقدير است پذيرفتم٬ بی چون و چرا و بدون هيچ سوالی . بزرگترين اشتباهی که مهم ترين هم بود .

آنروزها فکر می کردم که تنها يک بازی ساده است . مثل روزهای قبلتر و آدم های قبلتر .. مثل بازی ها و تعقيب هايی که هيچ کس به جايی نمی رسد .. فکر می کردم يک هوس است و زود از سرم می افتد اما روزهای بعد فهميدم که اين تنها يک عشق است که از قديم برايم آشنا ست .. بيهوده باورش کردم و قبولش کردم و حالا که با بر هم زدن اين عادت هنوز به فرمان تقدير نقش بازی می کنم بيشتر از پيش خسته ام . خيلی وقت ها دوست دارم چشمانم را ببندم و جز به روی ديگر زندگی به چيزی ديگر باز نکنم ! هوسی که عادت شده بود و عادتی که روزمرگی را در جانم تداعی می کرد . هوسی که عشق شده بود اما هنوز ذاتش کثيف بود .

 باورچشم هايی که دروغ بود و التماس دستانی که خالی بود سخت تر از حقيقت بودند . رويارويی با وعده های پوشالی و صورت های دورويی . سخت بود که باور کنم که بدون او هم می توان نفس کشيد . می توان به عادت ها تن نداد و می توان باور کرد که دوست داشتن هوسی بيش نيست . سخت بود باورش وقتی حتی چشمان خيسش هم ديگر راهی برای بازگشت نداشتند ...

/ 14 نظر / 12 بازدید
نمایش نظرات قبلی
شکلات داغ

سلام! خوفی؟ مرسی که بهم سریدی! من شيتوريو کار میکنم با اجازتون! بدرود..!

هنگ

سلام... باشه...قبوله...!

nazanin

سلام مريم عزيزم،مرسی که به من سر زدی عزيزم...همين جور که ميدونی من ابادان هستم و زياد نميتونم بيام...بازم به من سر بزن،شبت خوش،بای...

الهام

خدا را شکر دوستان گلی چون شما دارم ممنون که سر زدی شما هم قشنگ مينويسی قلمت تاثير گذار است

moslem

سلام مریم جان منم خوشحالم که با شما آشنا شدم متنتم خیلی زیبا بود ممنون که به فکر ما بودی بازم اون ورا بیا خوشحال میشم

هنگ

سلام... بابا خيلی باحالی....! منظورم اينه که دمت گرم که همه پست های منو ميخونی! خجالتم ميدی. چاکريم...! جبران ميکنم....بازم بهم سر بزن... ما که هروقت اومديم ديدم که آپ نيستی.... نميشه يه کمی زود تر از من آپ کنی تا من اول برای تو کتمنت بذارم!!!! طاعات و عبداتت قبول درگاه خدای مهربون

جون جونی

سلام مريم خانوم عزيز نميدونم چی شد که از وبلاگ شما سر در آوردم ولی متنی که نوشته بودين رو خوندم قشنگ مينويسين اميدوارم عشق واسه هيچکس عادت يا يه هوس نباشه من خوب بلد نيستم بنويسم ولی با حرف اين دوستتون که گفتن عشق اونقدر حساسه که با کوچيکترين چيزی به نفرت تبديل ميشه کاملا موافقم عاشق باشينو به عشقتون اعتماد کنين يا حق شاد باشين و خدا نگهدارتون

هنگ

سلام.... من آپم... بدو بيا...

هنگ

بابا داره اون روی سگ من بالا مياد....! همين جوری....!!!!!

dozdaki

عجب کامنت خوبی از خودت در وکردی. ها!