لحظه ديدار نزديک است ؟

هيچ گاه تا بدين حد در خط زمان گم نشده بودم .

تا بدين حد آزاد       در خلائی از عصيانِ فراموشی

و در زهدان خاطرات نيامده..

هيچ گاه تا بدين حد آزاد نبوده ام .

آه آغازين کلامت را کاش  

مرهمی بود بر اين زخم کهنه .

که گر تسليم خوبی هايت شوم

ديگر گريزی نخواهم داشت ..

جاودانه صلابت ديرينت را

معنايی ست به وسعت آدم ها

و به آغوش باز سينه ام ..

که نهانگاهی ست پر درد برای اشک هايت

دلتنگی هايت ... ناله هايت

شايد که من ِ بی پناه مفری باشم برايت ..

افسوس که هيچ گاه تا بدين حد غمگين نبوده ام

که از التهاب ديدارت لبريز شوم .

/ 3 نظر / 12 بازدید
amir

فوق العاده زيبا بود............پر از احساس

-

و آن لحظه که لبهایت از حرکت باز می ماند.. این بدان معنی است.. که هیچ حرفی برای گفتن زیبا نیست.. و عادت لحظه ها رفتن است و شاید.. این هم بدان معنی است.. که هیچ لحظه ای از حرکت باز نخواهد ماند..

-

شعرت قوی بود بايد بگم که ميون داستان و شعر باید شعرو انتخاب کنی البته داستانات هم خیلی قشنگه ولی به نظر من شعر يک زندگيه درباره ی خود انسان ولی داستان فقط يک داستان از زندگيه يه آدمه اوونم بستگی داره که تو خيالت باشه يا بعضی اوقات راستکی.. و برای وارد شدن به دنيای داستان بايد خودتو فراموش کنی و به قصت بپردازی ولی تو شعر گفتن آدم می تونه به دردای خودش و اجتماع پبردازه.. 9کرت هومن