حتی عشق هم برای من غم نامه ای ديگر است ..

تنها نشسته ام در ابتداي راه خوشبختي .. در ابتداي اولين خم زندگي و نگاه ميكنم به جاده بي عابر كه باد موذيانه پاييزي لاي موهايم سر ميخورد .. در هر وزشش چيزي را صدا ميزند .. چيزي شبيه اسم تو .. من هربار با شنيدنش از پا مي افتم سرم را به ديوار تكيه مي زنم و دستم را به كمرم فشار ميدهم .. هربار بيشتر از قبل و هربار نفس گير تر از بعد ... تك فانوس كوچه هم ساعتي ست به تپ تپ افتاده .. فتيله اش ته كشيده يا نفت ندارد . توفيري نمي كند من نه لاي موهايم فتيله كاشته ام و نه زير دامنم پيت نفت دارم . بگذار اين هم بسوزد مثل چراغ عشق من و تو كه در يكي از اين شب ها خاموش شد .. همه جا تاريك است همه خسته اند هيچ كس با هيچ كس سخن نمي گويد كه مرگ به هزاران زبان در سخن است ...

به زير سايه روشن درگاه صورتم را نمي بيني .. انگار كه از تن جدا شده ام و در هاله اي از ابريشم سياه فرو رفته باشم .. اما من تو را ديدم كه از سر كوچه گذشتي و به خيابان رسيدي .. دست به دست كردي تا ماشيني بيايد و رفتي .. بي آنكه بداني آن پاهاي گندمين با دمپايي هاي صورتي مال چه كسي ست .. شايد صاحبش مرده باشد .. حتما توفيري ندارد به حال تو كه اينسان بي قيد گذشتي ..

دسته دسته موهايم را لاي انگشتانم مي آوردم .. يكي قهوه اي يكي نارنجي يكي طلايي .. از هر رنگ يكي مي كندم و كنار هم مي گذاشتم شايد فتيله شود براي روشنايي چراغ .. شايد بپيچم دور انگشتم تا يادم نرود دوستم داري ... شايد لاي برف ها تكه تكه بگذارم تا در راه برگشت ، خط موهايم را دنبال كني و به من برسي يا به سايه ام ... فرقي نمي كند چون تو سرت لاي يقه برآمده باراني فرورفته و لبه كلاهت تا روي دماغ مي آيد ديگر نخواهي ديد من آن گوشه افتاده ام يا نه .. يا اينكه خط مويي روي برف ، از تن من است يا يك گربه ! ...

اما من بايد برخيزم .. بايد لباس نو بپوشم .. امروز يا فردا كسي ميايد كه سال هاست منتظرش هستم .. موهايم چقدر آشفته اند پيراهنم به تن چسبيده .. زير چشم هايم گودال سياهي كشيده شده .. گوشه پلكم مي پرد پس حتما مي آيد .. پيراهن زرشكي ام را ميپوشم .. موهايم را بالاي سرم جمع مي كنم و دسته اي را روي پيشاني ام سر ميدهم تا جاي زخم ناخن هايم معلوم نشود .. به تنم عطري كه چند سال قبل خريده بودي ميزنم هنوز يك ذره هم از سرش كم نشده .. بايد بلند شوم تن خسته ام را حركتي دهم .. فردا ميايي ..

شب ديگري هم آمد . تاريكي از ميان پنجره نيمه باز داخل مي آيد .. سرماي نفس هايم زير قاب پنجره جاخوش كرده اند .. سوز برف مي آيد .. دوباره آسمان پرشده ست از تكه پرهاي بالش خدا .. كه چقدر هم سنگين و سرد اند .. از لاي پنجره باد با خود سرما و تاريكي مي آورد اما خبري از تو نيست .. صدايي مي آيد .. دلم مي ريزد از ضرباهنگ تندش بر شيشه .. مثل تكان انگشت باريك توست بر سردر تيره روزي من ... با چراغ خاموش كنار پنجره مي آيم .. شاخه باريك سرو ، توي صورتم مي خورد و برف روي موهايم مي پاشد ... چراغ از دستم مي افتد و نفت روي پيراهنم مي ريزد و مثل آب ريشه ميدواند و تمام پيراهن را مي گيرد ... بوي نفت مي آيد بوي فتيله سوخته بوي لاشه مرده ... اگر مرا با اين حالت ببيند براي هميشه ميرود .. بايد لباس هايم را عوض كنم آب و گلاب به تنم بريزم ..بايد عجله كنم شايد ضربانگاه بعدي مال تو باشد ...

نزديكي هاي صبح ست .. پيراهن سبز بر تن كرده ام و پوستم را كرم زدم .. فقط موهايم بوي نا ميدهند بوي دهان مرده .. هرچقدر شانه شان كردم و ژل ماليدم بهتر نشدند .. فكر كردم اگر كوتاه بشوند اين بوي نا ميرود چون از انتهاي موهايم بيشتر مي آيد .. جلوي آيينه نشستم و دسته دسته تا كنار گوشم كوتاهشان كردم ... دسته ها را توي دستانم گرفتم ، قهوه اي .. نارنجي .. طلايي .. سرد سرد بودند انگار از تن مرده جدايشان كرده باشي .. نگاهي به آيينه انداختم دختركي را ديدم كه آواز ميخواند و عروسكش را بغل كرده است .. دستي به صورتم كشيدم چيزي حس نكردم .. صدايش زدم نشنيد .. بلند اسمم را گفتم شايد برگردد ... اما او زير لب ميخواند و سرش را تكان ميداد .. بلندتر فرياد زدم سايه ! .. صدايم آنقدر از درون خالي بود كه خودم هم نشنيدم اما او برگشت و خنديد ... دست هاي كوچكش را كه به طرفم گرفته بود ، گرفتم . سبك شده بودم مثل دانه هاي برف .. و با سايه پا به آيينه گذاشتم ...

امشب ، شب سوم انتظار توست .. خانه روشن است .. پنجره اتاقم تا انتها باز شده .. سرما ديگر داخل نمي آيد چون به حدكافي اتاق هرم آتش دارد .. آيينه ذوب شده ست اما من و سايه از شيشه خانه روبرويي تو را ديديم .. عادي و بي توجه مثل صدها عابر ناآشناي ديگر چشم دوخته بودي به اتاق من .. ميخواستم فرياد بزنم چرا وقتي كه آنجا روزها و شب ها انتظارت را ميكشيدم يك بار هم بالا را نگاه نكردي ! حالا كه من با دمپايي هاي صورتي و پيراهن زرشكي ام در حريق اتاق زنداني شدم ، نگاهم ميكني ! ... اما صدايي از گلويم خارج نميشد .. به سرعت بال زدن يك پروانه به تو رسيدم .. ميان جمعيت روي شانه هايت زدم كمي برگشتي ، آخرين بوسه را از لبانت گرفتم و اشك هاي سردم را روي گونه ات ريختم .. سايه دستم را گرفت كه بروم .. دستت را گوشه لبت بردي و كمي خاراندي ، سرت را پايين انداختي و رفتي ....

شب هاي بعد نه انتظاري هست و نه اميدي ... چون من و سايه از بالاي اتاق سوخته ام .. از پشت پنجره هميشه بسته تو ، بالا مي آييم و روي ديوار سر ميخوريم و تا صبح نگاهت مي كنيم .. فردا شب يك پماد هم برايت از اتاق مادرم خواهم آورد تا روي لبت بگذاري ... گرچه سايه ميگويد بوسه مرده مثل خون كنه ست ، ريشه ميدواند و پاك نميشود !

                                                        78394e9ea9.jpg

/ 23 نظر / 7 بازدید
نمایش نظرات قبلی
دلخون

سلام به مریم گرامی ببخشيد مدتي مجال حضور در نت ميسر نشد وبي بهره بودم از باران الطافت مي خوانم وسر فرصت نظر خوام داد كنون با دلنوشته«شور مستي» چشم براه عطر افشاني شما گرامي هستم.

مسلم

فقط ميتونم بگم عالي بود...

شکوه

در ضمن متنتونم قشنگه .....

شکوه

سلام خانم گل..فارغ التحصيليتون مبارک ..شيرينی کی می دی؟جشن مارو هم دعوت کن...طرحتون کی شروع ميشه من که بعد از عيد ميرم...خوش بگذره تعطيلات...راستی کدوم شهری؟دوست دارم بيشتر با هم آشنا بشيم...شاد باشی و کلی آروووم

سام

غرقه‌یِ روشنا پرتویِ هور چشم‌آزار پوست تفته در آفتاب روزها می‌‌گذشت در گرما گرمازده‌گانِ تابستان را چه نياز به جامه و سرپناه؟ راویِ سيه‌پوش ِ دژ ِ کهنه قصه‌ها می‌گفت ز ابر و سرما از خنکای خيس ِ زلاله‌هایِ باران از سپيد ِ پاک ِ برف بر بلندکوه‌سار از رقص ِ سايه‌های غروب از ريزش ِ مه‌تاب و ستاره از شهاب‌بارانِ شبانه گرمازده‌گان ِ سوخته در عطش در حسرتِ ابر و بارانه پشت به خورشيد در جست‌وجویِ ابر نشستند به شب در کهنه‌دژ اما ابر، تنها تيره‌دودی از حسرت و فغانه‌های دور ستاره‌ها، شب‌تاب‌های خرد پيام‌آور خون‌آشام‌خفاش ِ شب نشانه‌گانِ آرزو تنها بر رف، پاره‌کاغذی زرد و فرسوده خط نبشته‌ای بر سنگِ سرد پوستِ سوخته‌یِ پدربزرگِ پير درخشش ِ چشمانِ پرخاطره‌یِ مادربزرگ و شراره‌هایِ فروزان ِ اميد در خيال ِکودکِ فردا

mojtaba

baz ham mesle hamisheh ali bo0d man ap kardam do0s dashti sar bezan

ستاره خاموش

همون روزی که نوشتی خوندما!امانتونستم کامنت بدم! رفتم تو فکر...! ببخشید! ولی عجب چيز جالبی بود!

مومو

قشنگ بود....پر از احساس....پر از حس زندگي....روزنه های روشن در اعماق تاريکی....دوست می داشتم

کلاغ کوچولو

زندگی چیزی نیست که سر طاقچه عادت از یاد من و تو برود نوشته های تو سرشار از حس زنده بودنه موفق باشی

مهرداد

مريم جون از وب خيلی خوشم اومد اما دفعه ی بعد سعی ميکنم مطالب بيشتريش بخونم.